علم دینی
آنچه در این پرونده میخوانید دیدگاه صاحب نظران فرهنگستان علوم اسلامی قم در رابطه ی دین و علم می باشد.
 
 
 
 
کد مطلب: 884
حجت الاسلام مصطفی جمالی
مجاری تاثیر گذاری دین درشکل گیری علوم انسانی در دو مرحله تولید "تولید نظریه و آزمون نظریه"
تاریخ انتشار : يکشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۶ ساعت ۰۹:۰۰
 
حوزه های علمیه نباید تنها به اجتهاد در حوزه احكام روابط فردی آن هم در باب احكام تكلیفی آن بپردازند. بلكه باید فقه اكبر موضوع اجتهاد قرار گیرد و علاوه بر احكام تكلیفی, احكام ارزشی و اندیشه های توصیفی دین در دو حوزه روابط فردی و اجتماعی به دست بیاید ـ البته مشخص است كه علاوه بر ضرورت جریان حجیت دراین نظام معارف دینی, كارآمدی آن هم باید مد نظر قرار بگیرد, یعنی ظرفیت سرپرسی و هدایت تولید و بسط نظام علوم و معارف لایه دوم را داشته باشند.
 
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی فرهنگستان علوم اسلامی قم، حجت الاسلام مصطفی جمالی، عضو هیأت علمی فرهنگستان علوم اسلامی قم، در مقاله ای به بررسی چگونگی تأثیر گذاری دین در تولید علوم انسانی پرداختند.
این مقاله در کتاب تحول در علوم انسانی که در سال ۱۳۸۹ در همایش تحول علوم انسانی رونمایی شد، به چاپ رسیده است.
متن حاضر، که خلاصه ای از مقاله فوق الذکر است، به مناسبت سالگشت همایش تحول در علوم انسانی در این پایگاه اطلاع رسانی قرار داده می شود.
علاقه مندان می توانند برای خرید اینترنتی این کتاب به سایت اینترنتی انتشارات، به آدرس http://nicbook.org مراجعه نمایند.



***




۱ـ تعریف علوم انسانی

در تعریف علوم انسانی ابتدا باید توجه به تعریف علم و سپس تفاوت علوم انسانی از دیگر علوم داشت.
علم دارای تعاریف متعددی است كه تفكیك آن ها از یكدیگر در مبحث علوم انسانی ضرورت دارد.
الف) علم به معنای اعم یعنی مطلق آگاهی و فهم كه شامل تصور و تصدیق, معرفت حضوری و حصولی, جزئی و كلی, معرفت حقیقی و اعتباری می‌باشد.
ب) علم به معنای «باور صادق موجه» كه تنها شامل تصدیقات و در خصوص معارف ناظر به واقع و نه اعتباری است
ج) علم به معنای خاص یعنی رشته علمی‌ای كه روش تحقیق آن تجربی بوده كه در اصطلاح «science» است یعنی «یك مجموعه معرفتی كه مشتمل بر سازمان منظم (منظومه معرفتی) درباره جهان واقع كه با روش علمی به دست آمده است». علم به این معنا شامل علوم طبیعی و علوم انسانی می‌باشد.
آنچه كه در باب علوم انسانی مد نظر است علم به معنای سوم آن است.
براین اساس اصطلاح علوم انسانی عمدتاً به علومی اطلاق می‌شود که موضوع تحقیق آن فعالیت‌های مختلف انسان است یعنی تحقیق پیرامون رفتارهای فردی انسان، روابط انسانها با یکدیگر، روابط این افراد با طبیعت و اشیاء و رفتارهای جمعی و نیز آثار، نهادها و تمامی الزامات ناشی از این رفتارها و روابط.
تفاوت عمده علوم انسانی با علوم طبیعی در این است که محقق علوم انسانی باید تمام همت خود را برای «فهم» اعتبارات و معانی و انگیزه‌های نهفته در کنش افراد صرف نماید و اگر نخواهیم به حوزه اختلاف مبناگرایی یا دلیل گرایی با صورت گرایی (یا علت گرایی) وارد شویم، باید فی الجمله بیان کرد که پذیرش اصل علیت به عنوان یک پیش‌فرض فلسفی فرا گیر، که در مورد علوم انسانی هم صادق باشد همانند امور طبیعی، رأی دور از نظر نمی باشد، ولی اولاً: دست یافتن به قوانین عام در حوزه علوم انسانی بسیار دشواتر از دستیابی به قوانین عام در حوزه علوم طبیعی می باشد و ثانیاً: کشف دلایل و انگیزه های فاعلان و کاویدن ذهنیات آنان امری ضروری در پژوهش‌های علوم انسانی می‌باشد. لذا می توان گفت تلفیق علت گرایی و دلیل گرایی رأی قابل اعتمادی در حوزه علوم انسانی می‌باشد.

۲ـ رویكرد تحلیل

تحلیل چیستی علوم انسانی اسلامی نوعاً با سه رویكرد صورت می‌گیرد, هرچند این سه رویكرد پیوندی ناگسستنی با یكدیگر دارند
الف) گاه از منظر «معرفت شناسی» به این مسئله پرداخته می‌شود, در این رویكرد با شیوة فلسفی «فهم و ادراك» تحلیل می‌گردد و از معرفت و ادراك درحوزه علوم انسانی تعریفی ارائه می‌گردد و سپس نقش دین در شكل‌گیری ادراكات مورد توجه قرار می‌گیرد.
ب) گاه از رویكرد «منطق و متدلوژی علمی» علوم انسانی تحلیل می‌گردد. و به تعبیر دیگر از نگاه «فلسفه علم» فرآیند شكل گیری علم و مناط صدق و كذب یا كارآمدی آن بررسی می‌گردد و سپس نقش دین در چیستی و چگونگی تحقق علم بررسی می‌شود.
ج) گاه از رویكرد «توسعه اجتماعی» و به تعبیر دیگر از منظر كارآمدی علوم انسانی اسلامی مطرح می‌گردد. از این منظر تأثیر انگیزه‌ها و نیازهای خاص اجتماعی بر روند تولید علم بررسی می‌گردد و مطرح می‌گردد كه در هر جامعه‌ای در فرآیند نیاز و ارضاء, نیازهای خاصی مطرح است كه به وسیلة علوم ارضاء می‌شوند و بالطبع با تفاوت نظام نیازمندیهای جامعه اسلامی با جامعه غیر اسلامی, می‌توان سخن از علوم انسانی اسلامی به میان آورد, علومی كه متكفل ارضاء نیاز جامعه اسلامی و تکامل آن می‌باشد.

۳ ـ تبین مساله از منظر منطق و متدلوژی علم

علم شناسی در نیمه نخست سده بیستم به طور غالب اثبات گرایانه بود.یکی از ویژگیهای این جریان انفکاک حوزه گرداوری و کشف ازحوزه توجیه وداوری است.
حلقه افراطی پوزیتیوست ها،در معیار و ملاك علمیت گزارهاو قضایای علمی معتقدند كه هم در مقام كشف نظریه و هم در مقام داوری نسبت به آن، راه و روش تجربی تنها روش انحصاری می باشد و ریشه این رای هم باور آنان بر بی معنائی کامل متافیزک بود.
اما به تدریج در میان اثبات گرایان، تفكیك میان مقام گرد آوری و داوری توسط «رایشنباخ» (۱۹۳۸)صورت بندی شد واین انفكاك میان حوزه كشف و داوری كم كم مقبولیت عمومی یافت و این باور عمومی شد .اما اینان برخلاف دیدگاه قبل امکان تاثیر گذاری متافیزیک ، دین وفرهنگ رادر شکل گیری علم را مردود نمی شمردند ولی بر این نکته تاکید می کردند كه اساساً مقام گردآوری، مرحله ای است كه در آن، دانشمند علم تجربی یا انسانی آزادی كامل دارد و برای فرضیه سازی از هر منبع و متون و ارزشی، مانند آنچه به عنوان خرافه یا به عنوان ارزش در فرهنگ دینی وعمومی و یا آنچه به او الهام می شود و یا آنچه خواب دیده است یا آنچه به حالات روانی او مربوط است، حتی نظریه های ابطال شده و ... بهره جوید، در این مرحله هیچ محدودیتی برای دانشمند در فرضیه سازی و سامان بخشی آن متصور نیست.در این مقام دانشمند در مسیر شناخت یك پدیده به هر چیزی چنگ می‌زند، تاآن پدیده را قابل فهم سازد؛ دانشمند در مرحله كشف می‌تواند راه حلهای متفاوتی طی كند كه می‌توان درباره آن راه حلها به لحاظ روانشناختی، جامعه شناختی, تاریخی, فلسفی و دینی، تحلیلهای متفاوتی ارائه داد. در میان معاصرین درجهان غرب نیز، «كارل پوپر» به عنوان فیلسوف علم ، در این مسأله با اثبات گرایان معتدل هم نظر است و از همین روست كه در منطق اكتشاف علمی، هر كاری در مرحله كشف را، در نهایت كاری روانشناختی می‌داند نه روش شناختی.
در مرحله ارزیابی و داوری نوبت به آن می‌رسد كه راه حل هایی كه دانشمند در مرحله كشف برای تبیین پدیده ارائه داده اند به محك تجربه گذاشته شوند و هر راه حلی كه از این آزمون بگذرد اعتبار علمی می‌یابد و بحث های فلسفی در رابطه با معیار، منطق و روش علمی نیز مربوط به همین مرحله است. عرصه گردآوری و كشف، میدان آزادی برای بروز خلاقیت های علمی است تا دانشمند بتواند با دست یابی به هر وسیله ای از باورهای اسطوره‌ای، فرهنگی و... گرفته تا باورهای حسی و علمی به نوآوری در تبیین پدیده ها بپردازد درواقع انفكاك حوزه كشف و داوری،
اما اینکه چگونه دین می تواند دراین سطح (دستیابی به روش تولید علم و هماهنگی این روش ها)تاثیر گذار باشد؟موضوع پژوهشی بنیادین می باشدکه تنها مرحوم علامه سید منیرالدین حسینی الهاشمی رئیس سابق فرهنگستان علوم اسلامی قم ،عمر با برکت خود را مصروف پژوهش دراین حوزه نمود .
واكنشی بود در مقابل«استقراگرایی خام» كه جایی برای خلاقیت در نظر نمی‌گرفت.
برخلاف این دو دیدگاه به نظر می رسد که علاوه بر اینکه مقام داوری، مقامی ضابطه مند می باشد مقام گردآوری و تولید نظریه هم در صورت قائل بودن به علوم انسانی اسلامی می باست از ضوابط و روشمندی خاصی برخوردار باشد و لذا منتجه یک نظریه دینی از یک سو باید به حاکمیت روشمند دین بر روند تولید نظریه ختم شود و از سوی دیگرآن نظریه باید کآرمدی در جهت ایجاد بستر توسعه عبودیت و بندگی داشته باشد.

۴ـ کیفیت تاثیر گذاری دین درمرحله تولید نظریه

آن چنانکه توضیح داده شد در مرحله اول، گردآوری اطلاعات صورت می‌گیرد و سپس با برقراری نسبت بین داده‌ها نظریه شكل می‌گیرد.
هدف, اصل موضوعه، نظام انگیزه‌ها, شرایط اجتماعی, پارادایم‌های علمی و ... عواملی می‌باشند كه تأثیرات مختلفی بر تولید نظریه دارند كه تأثیر مستقیم آنها ابتداء در گردآوری اطلاعات و سپس در نحوه برقراری نسبت بین داده‌ها می‌باشد. بر خلاف دیدگاههای پوزیتیویسمی براساس مبانی اسلامی، دین ارتباط مستقیم و موثر در این عوامل دارد.
در توضیح اینکه برخلاف ادیان توحیدی گذشته، دین اسلام دینی خاتم و جامع می باشد که در تولید علوم انسانی توجه به این دو ویژگی بسیار راه گشا می باشد چرا که براساس نگاه حداکثری به دین نظریه پرداز در مرحله جمع آوری اطلاعات و تولید نظریه باید از یک سو نظر به جهت گیری ها و اهدافی داشته باشد که توسط دین بیان شده باشد و از سوی دیگر باید توجه به جریان اصول موضوعه و پیش فرض های بر گرفته شده از دین در تدوین نظریه خود داشته باشد و همچنین توجه داشته باشد که دین اسلام پیرامون همه شئون حیات فردی و اجتماعی انسان بصورت اثباتی طرحی جامع و کامل دارد.

۱/۴- تاثیر دین ازطریق "مبانی ،اهداف، آموزه ها"برتولید نظریه ها
جهت تبین این معنا لازم است ابتدا نگاهی اجمالی به سه دیدگاه مطرح در باب علم دینی داشته باشیم وسپس به اثبات جامعیت دین اسلام وامکان تولید علوم انسانی اسلامی بپردازیم.

۱/۱/۴ ـ سه رویکرد به علم دینی
الف) نگاه حداقلی به علم دینی: براساس این نگاه ،ضعیف‌ترین شكل حضور آموزه‌های دینی در فرآیند علم مدنظر قرار می‌گیرد. كه با دو رویكرد «هدف محور» و «موضوع محور» نوعاً مطرح می‌شود .در رویكرد هدف محور, علم دینی همان علم طبیعی یا انسانی موجود است كه در خدمت اهداف اسلامی قرار گیرد و لذا بدون در نظر گرفتن هدف و غایت هیچ تقسیمی برای علم به دینی و غیر دینی وجود ندارد. به تعبیر دیگر دینی بودن علوم ظهور در كاربرد علوم در جهت الهی دارد.
اما رویكرد «موضوع محور» معتقد است كه مراد از علم دینی, همان علم موجود است كه درباره پدیده‌های دینی بررسی می‌كند مانند جامعه‌شناسی اسلامی در كنار جامعه شناسی روستایی و جامعه شناسی شهری و...
ب) نگاه میانی به علم دینی: براساس این نگاه علاوه بر هدف, بر پیش‌فرض‌های علم یا متافیزیك علم تأكید می‌كنند كه با دینی شدن آن پیش فرض‌ها, و جریان آن در علوم, علوم دینی می‌شوند, اگر چه روش علوم, همان روش تجربی موجود باشد و دین در متن معادلات علوم و در ساخت فرضیه¬ها و نظریه-ها وارد نمی¬شود.
ج) نگاه حداكثری به علم دینی: بر خلاف دو دیدگاه قبل, دیدگاه سوم معتقد است كه باید علاوه بر هدف و پیش‌فرض‌ها، فرضیه‌ها و نظریه‌ها باید متناسب با نظام نیازمندی های انسانی و متناسب با مراحل رشد و تکامل حیات انسانی به صورت روشمند از دین اقتباس شود. جهت تحقق این مهم باید روش تولید علم موجود متحول شود و در تولید علوم انسانی اسلامی باید به این لایه هم توجهی وافر داشت.
ـ نقد دو دیدگاه اول
در باب بررسی دیدگاه های فوق تنها دیدگاه سوم از اتفاق بیشتری نسبت به دو دیدگاه دیگر برخوردار است و مقاله حاضر بر اساس رویکرد سوم نگاشته شده است.
رویکرد حداقلی به علم دینی دارای دو اشکال زیر است.
اولاً: بر اساس رویکرد هدف محور، علوم انسانی تنها ابزاری خنثی می باشند که امکان دو نوع کاربرد حق و باطل دارد امّا در ماهیت و ذات علم، دینی و غیر دینی بودن یا حق و باطل بودن معنا ندارد.
به نظر می رسد که این ادعا واقعیت عینی علوم موجود بسیار فاصله دارد چرا که با اندک مطالعه علوم موجود متوجه خواهیم شد که این علوم هم متأثر از مبانی جهان شناختی و انسان شناختی خاصی می باشند و ارزش ها فضای دنیای مادی غرب در آنها اشراب شده اند و هم از طریق تأثیرپذیری از نظام نیازمندی های خاص مغرب زمین در حال توسعه کمی و کیفی می باشند، نظام نیازمندی هائی که خود متناسب با زیست و حیات جامعه و انسان غربی است.
به تعبیر دیگر علم سازمان یافته دنیای امروز هماهنگی کامل با نظام سرمایه داری سازمان یافته دارد و به عنوان یکی از مهره های اساسی این نظام و در تناسب با دیگر مهره های این سیستم عمل می کند.
امّا در باب رویکرد دوم این دیدگاه که رویکرد موضوع محور می باشد هم باز شبیه اشکال فوق وارد می باشند زیرا بر اساس این رویکرد هم باز علوم خنثی فرض شده اند و تنها این موضوعات مورد مطالعه این علوم است که دینی یا غیر دینی بودن آن را مشخص می کند. علاوه بر این آیا اصلاً تفکیک بین احکام و موضوع علوم معنا دارد؟ بدین صورت که بگوییم موضوعات دو جامعه دینی و غیر دینی متفاوت هستند ولی بر اساس یک شاقول مشترک یا یک عینک مشترک احکام این موضوعات بیان گردد؟ آیا می توان با روانشناسی فردید که دارای مبانی و رویکردهای خاصی به انسان است به مطالعه ابعاد وجودی انسان مؤمن پرداخت؟ پذیرش این دیدگاه جز به انکار علم دینی نمی انجامد.
اما دیدگاه دوم اگرچه از اشكالات كمتری نسبت به دیدگاه اول برخوردار است، اما با این حال دو اشكال مهم زیر متوجه این دیدگاه می باشد.
اولاً: این گروه تعریف علم موجود را مفروض می گیرد و بر این اساس از علم دینی سخن به میان آورد و لذا علم دینی در برابر علم تجربی نیست بلكه خود نوعی علم تجربی است كه به تمام قواعد و ضوابط روش شناختی علوم تجربی من جمله معیار بودن تجربه در مقام داوری پایبند است و حال اینكه بر اساس دیدگاه سوم روش علم دینی تلفیقی از روش تجربی، عقلی و نقلی است كه توضیح آن در دیدگاه سوم خواهد آمد.
ثانیاً: بر اساس این دیدگاه دین در متن علم حضور فعال ندارد و نقش بسیار محدود آن هم تنها از طریق مبانی و پیش فرض ها است و لذا دیگر جایی برای فرضیه های تجزیه پذیر دینی در علم دینی در نظر گرفته نمی شود.
ـ تبیین دیدگاه سوم
دیدگاه سوم با رویكردی حداكثری بر خلاف دیدگاه های پیشین آموزه های دینی را در متن علوم ، یعنی در فرضیه ها و نظریه ها وارد می كند و بدین صورت، تأثیرگذاری دین در علوم انسانی را در بالاترین سطح تصویر می كند. این دیدگاه در عین پایبند بودن به لزوم تجربه پذیری نظریه ها در مقام داوری به نقش اساسی دین در كنار عقل و تجربه در شكل گیری فرضیه ها و نظریه ها معتقد است.
در اینجا به دو نمونه از این دیدگاه اشاره می گردد.
الف) استاد جوادی آملی در توضیحی در باب علم دینی، اینگونه بیان می كنند:
«دین نه تنها تشویق به فراگیری علوم را عهده دار است و انسانهای مستعد را به تحصیل كمال های علمی ترغیب می نماید، بلكه علاوه بر آن، خطوط كلی بسیاری از علوم را ارائه كرده و مبانی جامع بسیاری از دانش های تجربی، صنعتی، نظامی و مانند آن را تعلیم داده است. ضروری است در استناد یك مطلب به دین و دینی دانستن آن به اصلی مهم عنایت شود و آن این است كه گاهی یك مطلب با همه مشخصات و ویژگی های ریز و درشتش در متن دین می آید، مانند عبادت های توقیفی كه همه فرایض و سنن بلكه آداب و گاهی اسرار آنها به صورت صریح یا ضمنی یا التزامی در كتاب و سنت معصومین (ع) آمده است، و گاهی مطلبی به صورت یك اصل كلی و جامع كه مبین قاعده ای علمی و اصل تجربی، فلسفی و مانند آن است، بدون آنكه حدود و قیود و شرایط و شطور آن بیان شده باشد، در متن دین طرح می شود؛ مانند بسیاری از مسائل علم اصول فقه كه از علوم اسلامی به شمار می رود و بعضی مسائل مربوط به معاملات در فقه كه در علوم
در دنیای امروز توسعه بصورت بعدی و هماهنگ در همه حوزه های حیات اجتماعی دنبال می شود و سخن از الگوی جامع توسعه می باشد و پایگاه این توسعه ،علم سازمان یافته ای باید باشد که درآن، تمامی علوم به صورت یک منظومه منسجم به دنبال تحقق یک هدف واحد می باشند. شکل گیری منظومه علوم تنها در سایه دستیابی به نظام روشگان علوم و بالطبع محور هماهنگی این روش ها می باشد.
دینی محسوب می گردد».

«آنچه از پیشوایان معصوم (ع) رسیده كه «علینا إلقاء الاصول الیكم و علیكم التفرع» ناظر به اجتهاد در تمام رشته های علوم اسلامی است نه فقط فقه؛ بلكه باید گفت اصول و كلمات جامعی كه قرآن و حدیث درباره جهان و عالم و آدم و نیز ترسیم خطوط اصلی جهان بینی دربردارند، هرگز كمتر از روایات فقهی نیست و همان طور كه با استمداد از قواعد عقلی و قوانین عقلائی، بعضی از نصوص دینی مورد بحث اصولی قرار گرفت تا كلید فهم متون فقهی شود، لازم است با همان ابزار، برخی نصوص دینی دیگر كه به عنوان ابزار شناخت عالم و آدم صادر شده اند، محور بحث و فحص قرار گرفته و ابزار مناسب شناخت مجتهدانه علوم و فنون دیگر تبیین شود و آنگاه به نصوص وارد درباره جهان بینی، تاریخ، سیره و اخلاق، صنعت و مانند آن پرداخته شود. هرگز نباید توقع داشت كه معنای اسلامی بودنِ مثلا علم طب آن باشد كه تمام فرمول های ریز و درشت آن چون نماز و روزه، در احادیث آمده باشد؛ چنانكه معنای اسلامی بودنِ علم اصول فقه هم این نبوده و نیست».

ب) دفتر فرهنگستان علوم اسلامی قم، در تبیین علم دینی تجربی معتقد است كه جریان دین در علم هم از طریق معیار صحت علم و هم اصول موضوعه حاكم بر علم و هم از طریق استناد روشمند محتوای علوم به آموزه های دینی وهم از طریق فرهنگ حاکم بر فضای تولید علم صورت می گیرد.
«اگر در مراتب مختلف به جای جهان بینی مادی، جهان بینی الهی و به جای نظام ارزشی مادی، نظام ارزشی الهی و به جای باید و نباید های مادی، نظام احكام تكلیفی اسلام، سرچشمه و اصل موضوعه علوم كاربردی قرار گیرد تأثیرات شایان توجهی در نتایج به بار خواهد آمد. گذشته از تفاوت در اصول موضوعه، اختلاف دیگر ما در مورد معیار صحت بود. جمعاً ۸ احتمال در این رابطه مطرح شد كه هر كدام مدعیانی داشت و با بیان كاستی های هر یك در نهایت به معیار جدیدی رهنمون شدیم. نپذیرفتن صحت معادله جز با احراز هماهنگی و اثبات كارآیی برتر آن در جهت توسعه ایمان ضابطه جدیدی را به دست داد كه قضاوت های جدیدی را در ارزیابی های علمی به دنبال خواهد داشت. علاوه بر اصل موضوعه و معیار صحت نظریه ها، عامل سومی هم در بین است كه متفكران دلسوز و متعهد را به تأسیس علوم كاربردی متناسب با توسعه ایمان دعوت می كند و آن، اختلاف در «روش نظریه پردازی» است كه در این رساله از آن ذكری به میان نیاوردیم. علوم با فرضیه ها به پیش می روند اما بایست روش جامعی كه معین می كند در تجزیه و تحلیل هر مسئله چگونه باید وارد و خارج شد؟ مورد بررسی قرار گیرد. باید دید آن نظریه كه روشی اصولی را در چگونگی توصیف و صدور حكم در موضوعات متغیر بیان می دارد كدام است؟ كه صحیح است از آن روش به «روش تولید علوم كاربردی» یا «روش نظریه پردازی» تعبیر كنیم. در جای خود ثابت شده است كه چرا به چنین روشی احتیاج داریم؟ چگونه دست یافتنی است و برای تأسیس آن پایه ریزی چه مبانی فلسفی لازم است؟»

۲/۱/۴ـ اعتقاد به حداکثری بودن اسلام مبنای علوم انسانی اسلامی
بنا براین براساس دیدگاه سوم تولید علوم انسانی اسلامی مبتنی بر دو مبنای اساسی در دین شناختی است اولاً : قلمرو دین اسلام چیست؟ ثانیاً: زبان دین چه ویژگی‌هایی دارد؟
ـ قلمرو دین
در باب قلمرو دین هم با دیدگاه‌های متفاوتی همچون دین حداقلی, دین حدوسطی و دین حداكثری آن هم با قرائت‌های متفاوت مواجهه می‌باشیم كه با پرهیز از بررسی این دیدگاه‌ها, به نظر می‌رسد كه نظریه دین حداكثری كه بیانگر دقیق جامعیت دین اسلام است از اتقان بیشتری برخوردار است بر اساس این نظریه، دین حاوی همه حقایق هستی و پاسخ به همه نیازهای آدمی است و متون دینی همچون نسخه كاملی است كه دربردارنده این حقایق و پاسخ گر به حوائج آدمی است. بر اساس این نظر، جهان آفرینش و شریعت، متناظر با یكدیگر نگریسته می شوند، چنانكه هر حقیقتی از جهان آفرینش، جلوه و بیانی در شریعت یافته است. به سخن دیگر، می توان از كتاب تكوین و كتاب تشریع چنان سخن گفت كه یكی ترجمان دیگری است؛ آنچه در كتاب تكوین با وجود و موجودات نگاشته شده، در كتاب تشریع در قالب حروف و كلمات آمده است. نگارندة هر دو كتاب خداوند است و مضمون هر دو یكی است و تفاوت تنها در زبان نگارش است. از این رو، شریعت در بردارنده همه حقایق و حوائج است كه همه پرسش های آدمی در آن پاسخی می یابد.
در این دیدگاه، اصولا دین چنان تعریف می شود كه ویژگی حداكثری را می توان در آن یافت:
«با اثبات دین به عنوان مجموعه قوانین و مقررات ثابتی كه مبین انسان و جهان و پیوند میان آن دو است، نقش دین نسبت به جمیع معارف و علوم آشكار می شود».
اقتضای این سخن این است كه از «وحدت قلمرو علم با معارف دینی» سخن به میان آید و نظر بر آن باشد كه
«معارف دینی در واقع مبین همان قوانین و سنن ثابتی هستند كه علوم مختلف در جستجوی آنها می باشند، به همین دلیل این قوانین به عنوان میزانی قطعی و یقینی رهاورد علوم مختلف را توزین كرده و صحت و سقم آنها را باز می نمایند ...»
به دیگر سخن تلقی صاحبان این اندیشه از دین، تلقی حداكثری است؛ یعنی معتقدند كه دین، مجموعه هدایت‏ هایی است كه همه عرصه‏ های حیات بشر را می ‏پوشاند. به باور اینان، از حوزه اندیشه‏ های ذهنی تا نوع وابستگی‏ ها و گرایش‏ های نفسانی تا سرپرستی و هدایت انسان در عینیت و واقعیت اجتماع، همه را دین سرپرستی‏ می ‏كند.
«حكومت در نظر مجتهد واقعی، فلسفه عملی‏ تمامی فقه در تمام زوایای زندگی بشریت است. حكومت، نشان دهنده جنبه‏ عملی فقه در برخورد با تمام معضلات اجتماعی و سیاسی و نظامی و فرهنگی ‏است. فقه، تئوری واقعی و كامل اداره انسان و اجتماع از گهواره تا گور است.»
اساساً میان تمامی شئون حیات فرد و جامعه، ارتباطی محكم و پایدار برقرار است و نمی‏ توان چنین بیان‏ كرد كه دین فقط بخشی از این شئون را در فرد یا جامعه پوشش می‏ دهد و احکام آن را بیان می‌کند واحكام بخشی دیگر را به خود انسان واگذاشته است. این تلقی، افزون بر اینكه‏ ظرفیت موجود دین اسلام را نمی‏ شناسد، گویی درك و شناخت صحیحی ازجامعه و انسان به ویژه در این دوران جدید ندارد؛ دورانی كه مدیریت و سرپرستی همه شئون زندگی در الگوی جامع و طرح كامل صورت می‏ گیرد و حكومتی موفق است كه بتواند توسعه ‏ای همه ‏جانبه برای حیات افراد جامعه خود رقم زند.
هدایت حقیقی زمانی رخ می‏دهد كه همه جنبه ‏های وجودی انسان و جامعه در نظر گرفته شود و برای همه جنبه‏ های تكاملی انسان، برنامه‏ ریزی شده باشد. بنابراین، ممكن نیست كه دین فقط عرصه‏ای از زندگی انسان را بدون در نظرگرفتن دیگر جنبه‏ ها رهبری كند.
در دنیای غرب نیز برخی دانشمندان به این نكته پی‏ برده ‏اند كه ساحت دین، هر دو عرصه معیشت و سعادت (دنیا و آخرت) را در برمی‏گیرد.
ـ ادله دین حداكثری
ادله متعددی بر اثبات گستره حداکثری دین مطرح است که در اینجا تنها به یک دلیل درون دینی و دو دلیل برون دینی اشاره می‌گردد:
دلیل اول: اولین دلیل بر جامعیت دین اسلام، ادعای خود اسلام بر این جامعیت است. یعنی اگر به منابع دین، قرآن و احادیث نبوی صلی الله علیه و آله و اهل بیت (علیهم السلام) رجوع شود، به راحتی این نکته قابل احراز است که اسلام در همه ابعاد حیات انسان، فردی و اجتماعی، مادی و معنوی احکام و قوانین یا اصول کلی خاصی را بیان کرده است.
به دیگر سخن اگر به گستره مسائل و احکام مطرح در دین اسلام رجوع کنیم خواهیم دید که اسلام نسبت به تمامی مسائل زندگی انسان احکام خاص و هماهنگ با دیگر ابعاد حیات انسان ارائه کرده است، یعنی اسلام هم در مسائل فردی و هم در مسائل اجتماعی، هم در نحوه برخورد با طبیعت و هم جامعه، هم در رابطه سعادت مادی و هم سعادت معنوی انسان هم در باب سلامت جسم و هم در باب سلامت روح و ذهن آدمی، مسائل و احکام متعددی ارائه کرده است که در رجوع به منابع به خوبی این ادعا قابل اثبات است.
«ماهیت و کیفیت قوانین [احکام شرع] می رساند که برای تکوین یک دولت و برای اداره سیاسی و اقتصادی و فرهنگی تشریع گشته است. احکام شرع حاوی قوانین و مقررات متنوعی است که یک نظام کلی اجتماعی را می‌سازد. در این نظام حقوقی، هر چه بشر نیاز دارد فراهم آمده است از طرز معاشرت با همسایه و اولاد و غیره و همشهری و زندگی زناشوئی تا مقررات مربوط به جنگ و صلح و مراوده با سایر ملل، از قوانین جزایی تا حقوق تجارت و صنعت و کشاورزی ... حقوق اسلام یک حقوق مترقی، متکامل
دین علاوه بر تأثیر مستقیم بر تولید علم ( از طریق هدایت مبانی و اصول موضوع‌های علوم و از طریق سرپرستی عقلانیت علمی) همچنین تاثیر غیرمستقیم بر تولید علم از طریق هدایت وسرپرستی عوامل غیرمعرفتی تأثیرگذار بر روند تولید علم دارد.
و جامع است... هیچ موضوع حیاتی نیست که اسلام تکلیفی برای آن مقرر نداشته و حکمی درباره آن نداده باشد».
از این گذشته در متن آیات و روایت بارها بر کمال و جامعیت دین اسلام تاکید شده است.
دلیل دوم: تعیین گستره دین با توجه به روابط عدل و ظلم در عالم است. همان دلیلی كه نیازمندی انسان را به اصل دین اثبات می‏ كند، گستره ‏سرپرستی دین را نیز تعیین می‏كند؛ یعنی انسان نمی‏تواند همه ارتباطات حیات‏خود را درك كند. به ویژه اگر گستره حیات او فراتر از دنیا بوده و عالم‏های برزخ وآخرت را هم شامل شود و به دلیل همین اشراف نداشتن بر همه روابط، نمی‏تواند احكام و تنظیم‏ های عادلانه این روابط را بیان كند. بنابراین، به دین و هدایت ‏پیامبران نیازمند است.حال تا هر جایی كه روابط عدل و ظلم فرض وقوع داشته باشد، نیازمندی ‏انسان به دین مطرح می‏ شود. اگر در روابط فردی انسانی، روابط عدل و ظلم،فرض وقوع دارند و انسان به احكام و مناسكی ویژه از تنظیم روابط فردی خود نیازمند است، در روابط اجتماعی به طریق اولی، به احكام و مناسك اجتماعی نیازدارد؛ زیرا در این حوزه، روابط عدل و ظلم شدیدتر، فرض وقوع دارند. بنابراین،نیازمندی به دین شدیدتر است.
دلیل سوم: این دلیل با دقت در معنای پرستش قابل تبیین است. در مقدمه باید به این نكته اساسی توجه داشت كه بی‏ تردید آنچه تمام پیامبران الهی، افراد بشر را به‏ سوی آن دعوت كرده ‏اند و موضوع اصلی رسالت ایشان بوده است، چیزی جز اصل توحید نیست، ولی توحید نیز صرفاً به اقرار به توحید در خالقیت و امثال آن ‏پایان نمی‏ پذیرد تا ادعا شود كه سرانجام رسالت پیامبران چنین بوده است كه این‏ حقیقت را به مردم منتقل كنند كه او خدایی است كه عالم را آفریده، پس او عالم‏ است، غنی بالذات است و امثال آن. در حقیقت، گر چه همه این ها صحیح است،ولی كامل نیست؛ زیرا سرانجام رسالت پیامبران و نقطه ثقل دعوت ایشان،«توحید و پرستش» است، به گونه ‏ای كه همه فروتنی و تحیر و تذلّل بشر باید در برابر خدای متعال و بر اساس تسلیم محض در برابر او باشد.از سویی معنای پرستش و تسلیم محض، جز این نیست كه تمامی شئون‏ زندگی انسان بر محور مشیت او باشند و با توجه به ولایت الهیه شكل گیرد. بر این‏ اساس، موحد كسی است كه نسبت به ولایت الهی تولی تام داشته باشد. بر این‏ اساس، احكام الهی هم چیزی جز «مناسبات جریان ولایت الهی» نیست. نكته مهم ‏این است كه همان گونه كه شرك در توحید، هر چند شرك خفی و اخفی در هیچ‏دینی آسمانی پذیرفته شده نیست، شرك در جریان ولایت الهیه هم پذیرفته شده‏ نیست؛ زیرا شرك در ولایت الهی همانا شرك در توحید است.بنابراین، معنا ندارد كه گفته شود عرصه ‏ای از حیات انسان تحت ولایت الهی ‏قرار دارد و عرصه دیگر رها یا به خود انسان واگذار شده است. حتی عرصه عیش ‏انسان، عرصه ‏ای نیست كه انسان در آن مجاز به شرك باشد؛ یعنی ابتهاج انسان در عیش مادی نیز از مجاری ولایت الهی و جریان رحمت حق به دست می ‏آید.به دیگر سخن، می‏ بایست همه مجاری اراده انسان - كه مجاری مسئولیت وتكلیف او هستند - از باطنی ‏ترین اراده ‏ها در اعماق روح او كه اخلاق را می‏ سازد، تا اراده او در حوزه اندیشه و محصولات علمی‏ اش تا اراده وی در حوزه عمل، تسلیم محض ولایت الهی باشد. اگر جامعه‏ ای چنین بر محور ولایت الهی و مناسبات ولایت الهی كه همانا احكام و دستورهای الهی هستند، قرار گرفت، همه‏ شئون این جامعه، مظهر تجلی ولایت حضرت حق و ائمه معصومین (علیهم السلام) می ‏شود و به توحید می ‏رسند. هر عرصه دیگری به جز این جامعه، تجلی گاه شیطان است‏ و مجرای ولایت ابلیس و نفسانیت و انانیت نفس خواهد بود.
ـ نكته‏ های مهم
درباره حداكثری بودن دین، ذكر چند نكته برای تبیین دقیق این نظریه لازم است:
۱ـ در این دیدگاه، هدف از حداكثری بودن دین تعطیلی عقل و عقلانیت انسان نیست، بلكه باید عقلانیت انسان تحت هدایت دین قرار بگیرد و اصولاً مخاطب دین، عقل انسان است. اگر انسان‏ ها صاحب عقل نبودند، مخاطب دین هم نمی‏ شدند و اساساً دیگر نزول دین و هدایت انسان‏ ها لزومی نداشت. بنابراین، حداكثری بودن دین به معنی تعطیل عقلانیت و كاوش و دقت‏ های نظری نیست. همچنین به معنی تعطیل شدن تجربه‏ های بشری هم نخواهد بود، بلكه به معنی‏ هدایت عقلانیت و تجربه انسان در پرستش خدای متعال و تقرب به سوی اوست. پس باید به عرصه ‏ها و وضعیت‏ های جدید پا بگذاریم كه در آن وضعیت‏ ها،پرستش خدای متعال در فضای بازتر، روشن‏ تر، آسان‏ تر و گسترده ‏تر انجام گیرد. البته این نگاه مبتنی بر دیدگاه خاص در رابطه نسبت عقل و وحی است، هر چند دیدگاه‌های دیگری در این باب مطرح می‌باشد.
۲ـ منظور از «دین حداكثری» این نیست كه برای كشف همه نظریه‏ های فلسفی‏ یا مناسبات اجتماعی و ارتباطات علمی باید به متون دینی رجوع و حكم این‏ موضوع‏ ها را مستقیم از منابع دینی استخراج كرد؛ زیرا دین، دایرة المعارف ‏نیست، بلكه منظور این است كه تمامی معارف بشری بر اساس آموزه ها، مبانی و اهداف‏ دین به صورت روشمند به هماهنگی برسند و شاید این مبنا ظهور همان كلام وحی گونه امام رضا (ع) است كه فرموده‌اند:
«عَلَینا اِلْقاء الاُصولِ اِلَیكُمْ وَ عَلَیكُم التّفَرّع»
«برماست كه اصول و كلیات را بیان كنیم و بر شماست كه مبتنی بر آن اصول و كلیات، احكام‏جزئیات و فروع زندگی را به دست آورید.»
بنابراین، صاحبان دیدگاه «حداكثری دین» معتقد نیستند كه علوم تجربی،علومی نقلی شوند، بلكه می‏ گویند باید هدایت دینی بر تجربه‏ ها و اندیشه‏ های‏ تجربی و دانش‏ های محض بشری سایه بیفكند. اگر دنیای غرب توانست مبتنی بر مبانی و اهداف مادی خود، علوم سكولار را در همه حوزه‏های معیشت انسان بنا كند، دنیای اسلام هم می ‏تواند مبتنی بر مبانی، اهداف، اصول و كلیات دین اسلام، منظومه معرفتی دینی بنا نهد تا در سایه آن، همه روابط انسان اعم از «روابط فردی، روابط اجتماعی و روابط انسان با طبیعت» به هماهنگی برسند.
۳ـ معرفت دینی غیر از دین است و هیچ عالم دینی در طول تاریخ ادعا نكرده كه معرفت دینی وی، همان دین است. دین و آموزه دینی همان است كه‏دست به دست و سینه به سینه از گذشتگان به نقل از معصومین(ع) به دست ما رسیده است، ولی معرفت دینی، شناخت و دركی است كه ما نسبت به این ‏نصوص و آیه ‏ها و اخبار پیدا می‏كنیم و برداشت و فهمی است كه از این آیه ‏ها وروایت‏ ها داریم. بنابراین، این دو در حالی كه ارتباط محكمی با یكدیگر دارند، دو مقوله جدا از هم هستند و نمی ‏توان عنوان یكی را بر دیگری گذاشت.
۴ـ معرفت دینی، تكامل‏ پذیر است و متناسب با بلوغ تولی به دین،گستره جریان معرفت دینی در دیگر معارف بشری و حوزه ‏های حیات انسانی‏ توسعه و تكامل پیدا می‏كند. ثمره آن نیز شكل‏ گیری منظومه معرفتی جدیدی‏ است كه محورهای آن، منظومه معرفتی و معارف دینی هستند. همچنین متناسب‏ با توسعه و تكامل معرفت دینی، دیگر معارف بشری در منظومه معرفت دینی، توسعه و تكامل پیدا می‏كنند.
۵ ـ در این كه معیار اخذ شدن یك فرضیه از دین چیست، برخی صاحب نظران مسلمان به این نكته تصریح دارند كه در مقام استفاده از گزاره های دینی در علم دینی باید تنها به گزاره هایی بسنده كنیم كه استناد مضامین آنها به دین قطعی بوده یا با ظن معتبر به اثبات رسیده باشد. بر این مبنا به این نتیجه خواهیم رسید كه هر گزاره ای دینی كه از اعتبار سندی لازم برخوردار نباشد، یعنی نتوان با دلایل معتبر قطعی یا ظنی آن را به دین اسناد داد، از قلمرو علم دینی خارج است.
اما به نظر می رسد امكان صرف نظر كردن از این شرط با توجه به سه نكته وجود داشته باشد: نخست آنكه بنا نیست گزاره های احتمالا دینی به طور قطعی به دین اسناد داده شوند تا نگران ابطال آموزه های دینی باشیم. دوم آنكه علم اجمالی به وجود مجموعه گسترده
بنابراین اگرچه تجربه پذیر بودن یك ركن اساسی، در معیار صحت یك نظریه می باشد اما علاوه بر آن ركن دوم در معیار صحت یك نظریه این است كه آن نظریه بتواند قدرت پیش بینی و تصرف در عینیت آن هم در جهت خاص را دارا باشد، كه آن جهت خاص توسعه و تكامل فرد و جامعه بر محور ارزش های خاصی می باشد.
ای از گزاره های درست در میان همین گزاره های فاقد سند معتبر، بهره گیری از آنها در علم دینی را ضروری می سازد؛ زیر این گزاره ها نقش بسیار مهمی در تحقق اهداف تبیینی علم دینی ایفا می كنند و با حذف آنها از قلمرو علم دینی، در تبیین بسیاری از پدیده ها و رفتارهای اجتماعی با خلأ فرضیه روبرو خواهیم شد. سوم آنكه کارمدی درجهت، معیار نهایی داوری است. از این رو می توان تأیید کارمدی فرضیه ها را شاهدی بر اعتبار یا دست كم، تقویت كننده مضمون آنها دانست.
ـ زبان دین
یكی دیگر از مبانی دین شناسی حاكم بر علم دینی, اثبات معناداری زبان دین و همچنین شناختاری بودن زبان دین است.
در مورد معناداری زبان دین, تشكیك‌های زیادی از سوی فیلسوفان غربی صورت گرفته است. پوزیتیویست های منطقی با پایه‌گذاری اصل تحقیق‌پذیری حتی معنا دار بودن گزاره‌های دینی را نیز انكار كردند؛ زیرا این گزاره‌ها را جزء گزاره‌های تحقیق‌ناپذیر قلمداد می‌كردند. تعدادی از فیلسوفان و متكلمان غربی به دلیل آنكه كاركردهای گوناگون زبان را به رسمیت شناخته‌اند, معناداری گزاره‌های دینی را پذیرفته‌اند, اما بر غیر شناختاری بودن زبان این گزاره‌ها همچنان تأكید می‌ورزند؛ ولی نظر صائب آن است كه افزون بر معنا دار بودن گزاره‌های دینی می‌توان شناختاری بودن آنها را نیز به اثبات رساند و این ادعا بر انواع گزاره‌های دینی, اعم از گزاره‌های الهیاتی, اخلاقی, فقهی و تجربی صادق است, هرچند از نظر چگونگی حكایت از واقع با یكدیگر متفاوتند.

۳/۱/۴ـ نحوه تاثیرپذیری علم از دین
اما اینکه علم از حیث محتوا چگونه متاثر از دین می شود؟مبانی ومبادی علوم دینی دومجرای تاثیرگذار دین درمحتوای علوم می باشد.
الف) مبانی متافیزیكی حاكم بر فرضیه ها: با توجه به نفوذ عمیق پشتوانه متافیزیكی در مرحله های مختلف بسط و گسترش یك نظریه علمی، می توان نظریه علمی را به نحوی با مسما، به پشتوانه متافیزیكی آن منتسب دانست. در صورتی كه اندیشه های بنیادین اسلامی در حوزه تصویر جهان، انسان، جامعه و ... بتوانند چنین نفوذ عمیقی را در جریان تكوین فرضیه ها عهده دار شوند، به سبب همین نفوذ می توان فرضیه ها را به صفت اسلامی منتسب نمود.
ب) اصول حاكم بر فرضیه ها: امروز نقش اصول موضوعه ها در شكل گیری نظریه ها و علوم بر كسی پوشیده نیست و از طریق همین اصول است كه علوم با یكدیگر ارتباط برقرار كرده و یك منظومه منسجمی را شكل می دهند، علم تحت شمول، اصول موضوعه خود را از علم شامل تر اخذ می كند و چرایی اصول مفروض در یك علم دیگر اثبات می شود.
با در نظر داشتن تأثیر اصول حاكم، بر تجزیه و تحلیل نسبت های تحت شمول، این نكته نیز ملموس می گردد كه بدون تعیین اصول موضوعه، قدرت تجزیه و تحلیل، آسیب شناسی و پیشگویی از نظریه پرداز سلب می شود. كسی كه نداند تورم چیست نخواهد دانست تأثیر چاپ اسكناس در شرایط مختلف چه تأثیر مثبت یا منفی بر نرخ تورم خواهد داشت. و در رتبه قبل تر كسی كه نداند چرا تورم بیماری اقتصادی است و علائم اقتصاد ناسالم كدام است نخواهد توانست در رفع تورم، نظریه پردازی كند. هر چه موضوع، بزرگتر یا كوچكتر انتخاب شود باز جای این سؤال هست كه قانون و اصول حاكم بر آن چیست؟
حال با توجه به نقش اصول موضوعه، می توان به نقش دین در هدایت نظریه ها از طریق ارائه اصول موضوعه های متناسب توجه نمود و از این منظر نسبت دینی بودن به علوم انسانی را توجیه پذیر دانست.

۲/۴ـ تاثیرگذاری دین ازطریق روش های تولید علوم انسانی
در باب روش شكل گیری علوم، روش قیاسی و استقرائی قدمت زیادی در تاریخ علوم دارند. اما در كنار روش استقرائی، روشی كه به اندازه استقراء قدمت نداشته ولی از بدو ایجاد خود در كشاكش با آن بوده است روش «فرضی ـ استنتاجی» است. از قرن نوزدهم به بعد طرفداران این دو نظریه دو صف مقابل هم را تشكیل داده و به نقد و بررسی آراء یكدیگر پرداخته اند.
بنابراین روش حاكم در شكل‌گیری علوم , روش فرضی استنتاجی است كه براساس این روش, نظریه شكل می‌گیرد و با آزمون نظریه در مقام عمل و تجربه, نظریه تبدیل به قانون علمی می‌شود.
نظریه‌ها تخمین‌هایی ـ ابتدائاً ذهنی ـ در مورد نسبت بین متغیرهای موضوع شناسائی هستند تا مشخص گردد چه آثار و خصوصیاتی منسوب به چه نسبت‌هایی و بین چه عواملی است؟ تا از این طریق, شناسایی و كنترل موضوع ممكن شده و بتوان با پیش‌بینی آینده آن را به سمت مطلوب هدایت كرد. قهراً با تغییر نظریه، نگرش به مسائل عوض شده و قضاوت‌های جدیدی به دنبال می‌آید.
بنابراین نظریه پرداز متناسب با موضوع مورد مطالعه خود همواره بدنبال آن می باشد که تمامی متغییرهای تاثیر گذار در موضوع را شناخته و تاثیر و تاثراین متغییرها نسبت به هم و نسبت به کل را به خوبی شناسائی کند و این مهم تنها در سایه داشتن روشی کارمد امکان پذیر می باشد و لذا امروزه شاهد آن هستیم که تحقیقات پیرامون روش شناسی در حوزه علوم مخصوصا علوم انسانی از جایگاه و اهمیت بالایی برخوردار است.
دراین میان آنچه توجه به آن بسیار مهم می باشد تامل در باب تاثیر گذاری دین در شکل گیری روش تولید علم می باشد که به نظر نگارنده ،این لایه موثرترین لایه تاثیر گذاری دین در حوزه تولید علوم انسانی اسلامی می باشد حوزه ای که نوعا مورد غفلت واقع می شود.
همچنین باید به یک نکته اساسی دیگر توجه داشت. در دنیای امروز توسعه بصورت بعدی و هماهنگ در همه حوزه های حیات اجتماعی دنبال می شود و سخن از الگوی جامع توسعه می باشد و پایگاه این توسعه ،علم سازمان یافته ای باید باشد که درآن، تمامی علوم به صورت یک منظومه منسجم به دنبال تحقق یک هدف واحد می باشند. شکل گیری منظومه علوم تنها در سایه دستیابی به نظام روشگان علوم و بالطبع محور هماهنگی این روش ها می باشد.
اما اینکه چگونه دین می تواند دراین سطح (دستیابی به روش تولید علم و هماهنگی این روش ها)تاثیر گذار باشد؟موضوع پژوهشی بنیادین می باشدکه تنها مرحوم علامه سید منیرالدین حسینی الهاشمی رئیس سابق فرهنگستان علوم اسلامی قم ،عمر با برکت خود را مصروف پژوهش دراین حوزه نمود .
در اینجا تنها توجه به یک نکته اساسی لازم است و آن اینکه حضور دین درشکل دهی به روش های تولید علم به معنای نقلی کردن روش ها نمی باشد بلکه به معنای تسلیم عقلانیت در لایه ای ترین حوزه عقلانیت به جریان هدایت ربوبی می باشد. شاید ازباب نمونه بتوان به منطق شکل گیری معرفت دینی اشاره نمود. توسعه و تكامل معرفت‏ های دینی، بدون روش صورت نمی‏ گیرد، بلكه معرفت‏ های دینی براساس منطق و روشی خاص به حجیت می‏ رسند. همان‏ منطق و روشی كه به نام اصول فقه، سال‏ها در حوزه‏ های علمیه برای استنباط احكام دینی به كار گرفته می ‏شود. روشی كه در آن عقلانیت انسان بر مبنای تعبد، برای استنباط احكام الهی به كار می رود و به دیگر سخن، روشی كه بر سه اصل‏ پایه‏ ای «تعبد، قاعده‏ مندی و تفاهم اهل فن» بنا شده است. گفتنی است كه خود این ‏روش هم بر مبنای «توسعه تعبد به دین» تكامل‏ پذیر است؛ یعنی وقتی بلوغ تولی‏ و تعبد نسبت به وحی درعرصه‏ های گوناگون توسعه پیدا كرد، طبیعی است كه‏ توسعه فرهنگی بر مبنای وحی، منطق فهم دین را وارد عرصه جدیدی می‏ كند و البته این فهم هم فهمی است كه به حجیت رسیده و وقتی در حوزه معرفت‏های‏ دینی انسان تكامل پیدا شد، این معرفت‏ های رو به تكامل می‏ توانند محور منظومه‏ معرفتی رو به كمال انسان‏ ها باشند.

۳/۴ـ تاثیرگذاری دین ازطریق فرهنگ حاکم بر نظریه پردازی
امروزه بر اساس نگاه های جامعه‌شناختی به علم، همچون نگاه کوهن، پیشرفت علم تنها متأثر از عوامل معرفتی نمی باشد بلکه علم در یک حوزه پارادایم شکل می گیرد که این حوزه پارادایمی مجموعه پیچیده ای از عوامل معرفتی و اجتماعی می باشد. لذا تلاش در جهت ارائه تبیین هایی صرفاً علمی یا منطقی در نهایت به تبیین های ناقصی از مسئله می انجامد. امروزه در پرتو پژوهش هایی که در زمینه تاریخ و جامعه‌شناسی علم انجام یافته،این نتیجه به دست آمده که تولید نظریه های علمی تنها بر پایه شواهد علمی
علوم سکولار و بالطبع مدل ها و الگوهای نظام لیبرال دموکراسی توسعه حرص به دنیا و توسعه تلذذ متنوع و متلون از دنیا را فراهم می آورند و در همین راستا مدیریت تحقیقات و تولید علم صورت می گیرد و علم سازمان یافته متناسب بانظام سرمایه داری سازمان یافته شکل می گیرد و منتجه آن جز مادی شدن بشر امروز چیزی نیست.
و منطقی نیست بلکه عوامل متعددی از قبیل، فرهنگ حاکم بر فضای نظریه‌پردازی، انگیزه های شخصی نظریه، نیازهای ضروری و فوری جامعه، شهری و شخصیت علمی، ملی، مذهب و ... تأثیرگذار بر تولید نظریه علمی و یا داوری دیگر دانشمندان نسبت به آن نظریه می‌باشد.
برهمین اساس برخی معتقدند که دو شاخص مهم در پیشرفت علم ۱ ـ پاسخگویی به نیاز جامعه در سیر پیشرفت کلی و ۲ ـ تصدیق و پذیرش پژوهش ها و مقالات توسط جامعه علمی، ملی و جهانی می باشد..
البته باید توجه داشت که اعتقاد به تأثیرگذاری عوامل غیرمعرفتی، مخصوصاً عوامل اجتماعی در سیر تحول علم مستلزم نسبیت مطلق علم نمی‌باشد.
با این توجه به نظر می‌رسد که دین علاوه بر تأثیر مستقیم بر تولید علم ( از طریق هدایت مبانی و اصول موضوع‌های علوم و از طریق سرپرستی عقلانیت علمی) همچنین تاثیر غیرمستقیم بر تولید علم از طریق هدایت وسرپرستی عوامل غیرمعرفتی تأثیرگذار بر روند تولید علم دارد.
به عنوان مثال در جامعه دینی تمایلات و حساسیت‏های محققین حول موضوعات خاص در رشته‏های مختلف بر انگیخته می شود. یعنی با ایجاد بسترهای خاص اجتماعی و شرایط زیست محیطی، به گونه‏ای عمل می‏شود كه محققین تنها نسبت به تحقیق در موضوعات خاص حساسیت پیدا كنند، مثلاً در تمدن مادی نوع ساختارهای آموزشی و تربیتی در تمامی سطوح آموزش از سطوح آموزش ابتدایی گرفته تا سطوح عالی و دانشگاهی به گونه‏ ای برنامه ریزی می‏ گردند كه حساسیت یك فرد دانش‏ آموز و دانشجو تا جایی كه به فرد محقق تبدیل می‏ گردد، حساسیتی كاملاً هماهنگ با اهداف تمدن مادی است و لذا چنین شخصی برای اینكه بتواند در جامعه تحقیقاتی آنجا صاحب سخن شود و جایگاهی پیدا كند بدون آنكه خود متوجه شود در زمینه‏های خاص موضوع تحقیقاتی خود را گزینش می‏كند و باید بهتر است بگوییم موضوع او انتخاب می‏گردد. لذا در روش های تحقیق می‏ بینیم اولین مرحله تعیین اهداف می‏ باشد.

۵ ـ کیفیت تاثیر گذاری دین در مرحله آزمون نظریه

در باب ملاك ارزیابی و داوری در باب فرضیه ها و نظریه های علمی احتمالات متعددی ذكر شده است از جمله اثبات پذیری (پوزیتیویست ها)، ابطال پذیری (پوپر)، پیش رونده بودن (لاكاتوش) كه طرح و نقد اینها در حوصله این مقاله مختصر نمی باشد ولی فی الجمله اشكال مشترك این سه معیار صحت این است كه صرف تجربه پذیری را ملاك صحت یك نظریه قلمداد نموده اند و حال اینكه صرف تأیید تجربی یك نظریه در عینیت، دلیل صحت آن فرضیه نمی باشد چرا كه تاریخ علم نشانه گر این معنا است كه نظریه ها و فرضیه های مختلفی در علوم مختلف طرح شده كه گاه متضاد هم بوده اند ولی با این حال هر كدام در واقعیت عینی تأثیر گذار و توانسته اند تجربه جدیدی را عرضه كنند.
بنابراین اگرچه تجربه پذیر بودن یك ركن اساسی، در معیار صحت یك نظریه می باشد اما علاوه بر آن ركن دوم در معیار صحت یك نظریه این است كه آن نظریه بتواند قدرت پیش بینی و تصرف در عینیت آن هم در جهت خاص را دارا باشد، كه آن جهت خاص توسعه و تكامل فرد و جامعه بر محور ارزش های خاصی می باشد.
از منظر این ركن دوم در معیار صحت است كه می توان علوم را به علوم غربی و سكولار و علوم دینی تقسیم نمود چرا كه علوم سكولار كارآیی در جهت توسعه مادی دارند و علوم دینی كارآیی در جهت تكامل الهی دارند. به عبارت دیگر در علم دینی، نظریه ها نظام احتمالات قاعده مند شده ای هستند كه باید كارآیی آنها در جهت توسعه و تكامل الهی باشند و شاید بتوان گفت كه این ركن دوم در معیار صحت حقانیت یك فرضیه را به اثبات می رساند، همچنانكه ركن اول (تجربه پذیر بودن) صحت یك نظریه را اثبات می كند.
به عبارت دیگر تاثیرپذیری علم در این مرحله از باطن دین (تکامل تولی وقرب به خدا ) می باشد. در توضیح آنکه باطن دین رسیدن به مقام توحید است و مقام توحید مقامی است که همه کثرات انسان حول امر الهی به وحدت می رسد و به تعبیر دیگر یک آهنگ بر تمای عرصه های حیات انسانی حاکم می شود"حتی تکون اعمالی واورادی کلهم وردا واحدا و حالی فی خدمتک سرمدا"(دعای کمیل). بنابراین باطن دین تولی تام انسان در همه عرصه های حیات به ولایت حضرت حق می باشد. البته این تولی باید براساس مناسکی خاص صورت بگیرد که این مناسک ظاهر دین و احکام و آموزه های دین میباشد. با این توجه علم دینی علمی است که که در مرحله آزمون و کارامدی بتواند بستر تکامل و قرب انسان را فراهم آورد. و به دیگر سخن علوم سکولار و بالطبع مدل ها و الگوهای نظام لیبرال دموکراسی توسعه حرص به دنیا و توسعه تلذذ متنوع و متلون از دنیا را فراهم می آورند و در همین راستا مدیریت تحقیقات و تولید علم صورت می گیرد و علم سازمان یافته متناسب بانظام سرمایه داری سازمان یافته شکل می گیرد و منتجه آن جز مادی شدن بشر امروز چیزی نیست. در مقابل علم دینی هم باید بتواند توسعه و تکامل قرب را فراهم آورد و شبکه علم دینی در راستای تحقق تمدن اسلامی پدید آید. بنابراین صرف آزمون پذیری و تحقق عینی و یا تجربه پذیری ملاک صحت و داوری نمی باشد چرا که براساس آموزه های دینی دنیا دار تکلیف است و در این دار تکلیف ،هم حق و قوانین حق قابلیت تحقق دارند و هم باطل و قوانین باطل قابلیت تحقق دارند. عالم دنیا و عالم انسانی را می توان هم براساس عقلانیت سکولار و متناسب با مبانی و اهداف مادی ساخت و هم میتوان بر اساس عقلانیت دینی و مبانی و اهداف الهی ساخت .

ـ نتیجه
قید اسلامیت در تمدن اسلامی به معنای شكل گیری همه ابعاد تمدنی(علوم،ساختارها،محصولات) بر پایه آموزه های دین اسلام است. بر این اساس جهت تحقق تمدن اسلامی به یك منظومه معرفتی نیازمندیم كه علوم انسانی در لایه میانی قرار دارد. به تعبیر دیگر سه لایه معرفتی برای شكل گیری تمدن اسلامی ضرورت پیدا می كند
الف) نظام معارف دینی كه در حكم مبادی و مبانی لایه دوم می باشند. منظور از این نظام معارف, مجموعه آموزه های دینی در حوزه های مختلف «نظام توصیفات دینی, نظام احكام ارزشی, نظام احكام تكلیفی و حقوقی» می باشد.
بر این اساس حوزه های علمیه نباید تنها به اجتهاد در حوزه احكام روابط فردی آن هم در باب احكام تكلیفی آن بپردازند. بلكه باید فقه اكبر موضوع اجتهاد قرار گیرد و علاوه بر احكام تكلیفی, احكام ارزشی و اندیشه های توصیفی دین در دو حوزه روابط فردی و اجتماعی به دست بیاید ـ البته مشخص است كه علاوه بر ضرورت جریان حجیت دراین نظام معارف دینی, كارآمدی آن هم باید مد نظر قرار بگیرد, یعنی ظرفیت سرپرسی و هدایت تولید و بسط نظام علوم و معارف لایه دوم را داشته باشند.
ب) نظام علوم هماهنگ, لایه دوم از حوزه اطلاعات در راستای تحقق تمدن اسلامی می باشد. علوم انسانی در شاخه های مختلف در مجموعه عرضه كننده معیارها و شاخصه‌هایی كارآمد, جهت شناسایی ابعاد مختلف عرصه‌های حیات مختلف فردی و اجتماعی می باشند. این علوم از یك سو در مقام تولید و نظریه پردازی مبتنی بر مبادی و مبانی خاصی شكل می گیرند و از سوی دیگر در مقام داوری و اثبات كارآمدی به آزمون تجربی نیازمند می باشد. براساس این نگاه هماهنگی این لایه از اطلاعات با لایه اول به خوبی مشخص می گردد. علوم اسلامی به معنای شكل گیری علوم براساس مبادی و مبانی بر گرفته از منابع اسلامی است, هرچند علوم اسلامی هم باید در مقام آزمون پذیری, قابلیت جریان درعینیت را داشته باشندوکارآمدی درجهت تکامل اجتماعی برپایه قرب را داشته باشند.
ج) سومین لایه از اطلاعات جهت تحقق عینی تمدن اسلامی, دستیابی به الگوها, مدل ها و ساختارها جهت جامعه پردازی می باشد كه از یك سو مبتنی بر معیارهای علمی و از سوی دیگر مبتنی بر شرایط و وضعیت حیات اجتماعی جهت رسیدن به وضعیت مطلوب شكل می گیرند.
با این توجه مجاری تاثیر گذاری دین درشکل گیری علوم انسانی اسلامی گاه به صورت مستقیم است بدین گونه که مبانی ومبادی علوم بر گرفته از معارف دینی (لایه اول) می باشد . گاه تاثیر گذاری دین از طریق غیر مستقیم واز طریق تاثیر بر منطق تولید علم وفرهنگ حاکم برنظریه پردازی می باشد. علاوه بر این علوم انسانی دینی در مرحله آزمون هم باید کارایی بالایی در تکامل وپیشرفت الهی جامعه مومنین داشته باشند، یعنی بر اساس آن علوم، مدل های کارآمدی(لایه سوم) جهت توسعه و تکامل همه جانبه جامعه طراحی نمود.
Share/Save/Bookmark