فایرابند در آثار خود، ارجاعاتی به آثار مردم شناسان شهیر داشته است. بررسی این ارجاعات نشان از تاثیر تعیین كننده یافته های مردم شناختی بر فلسفه فایرابند دارد . این تاثیر به حدی است كه فایرابند، روش مردم شناسی را به عنوان روش ایجابی مناسب برای مطالعه علم پیشنهاد می كند. توصیه این روش به معنای پذیرش ضمنی مقومات آن مانند تكثر، نسبیت، تفاوت در ذهنیت ها، قیاس ناپذیری فرهنگ ها و سنت ها و ...است. در این مقاله ضمن بررسی ارجاعات فایرابند به مطالعات مردم شناختی، نشان خواهیم داد كه فایرابند در چه موضوعاتی متاثر از یافته های مردم شناسی بوده است و چگونه این یافته ها را در فلسفه علم بازسازی نموده است. تلاش خواهیم كرد تا تاثیر مردم شناسی بر هستی شناسی، معرفت شناسی و روش شناسی فایرابند را با تكیه بر مفاهیم واقعیت، ذهنیت، زبان، مشاهده مشاركتی و ...نشان دهیم.

علم دینی
آنچه در این پرونده میخوانید دیدگاه صاحب نظران فرهنگستان علوم اسلامی قم در رابطه ی دین و علم می باشد.
 
 
 
 
کد مطلب: 973
محسن دنیوی، غلامحسین مقدم حیدری
تأثير مردم شناسي بر هستي شناسي، معرفت شناسي، و روش شناسي فايرابند
تاریخ انتشار : چهارشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۶ ساعت ۰۹:۰۰
 
 
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی فرهنگستان علوم اسلامی قم، جناب آقای دکتر محسن دنیوی، مدیر گروه فلسفه و روش شناسی اسلامی علوم، در مقاله ای به بررسی اثرگذاری مردم شناسی فایرابند بر هستی شناسی و معرفت شناسی و روش شناسی پرداختند.
این مقاله که قبلا در مجله علمی پژوهشی فلسفه علم-پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی دانشگاه تهران منتشر شده بود، هم اکنون جهت استفاده علاقه مندان در سایت قرار می گیرد.
۱. مقدمه

در آثار فیلسوف شهیر علم، پاول فایرابند (Paul Karl Feyerabend) ارجاعات متعددی به مطالعات مردم شناسان وجود دارد. ارجاعاتی كه مورد توجه شارحان آثار او قرار نگرفته است. اریك ابرهایم (Eric Oberheim) از جمله شارحان اندیشه فایرابند، در كتاب فلسفه فایرابند، ربط فكری او با مكاتب مختلف فلسفی را اینگونه توصیف می كند:
«فایرابند مجموع های مشتمل بر برچسب های گوناگونی از پوزیتیویسم منطقی تا پست مدرنیسم، از واقع گرایی تا ضد واقع گرایی، از عقل گرایی تا نسبی گرایی و موارد دیگری است كه میان اینها و یا حتی فراتر از آنهاست. فایرابند به عنوان یك پوپری و یك ویتگنشتاینی شناخته شده به همان میزانی كه به عنوان یك نئوكانتی و یك نئوهگلی درك شده است».(Oberheim, 2006, p. 2)
اما ابرهایم نامی از مردم شناسان و یا مردم شناسی به میان نیاورده است. شارحان فایرابند در بررسی ریشه ها و پس زمینه های فلسفه او، اغلب به مواردی اشاره داشته اند كه جنبه فلسفی و نظری داشته و از فیلسوفانی مانند پوپر و ویتگنشتاین بیش از دیگران نام برده اند.
عدم توجه به مردم شناسی درحالی است كه علاوه بر تاثیر فیلسوفان، تاثیر اهالی هنر و ادبیات بر اندیشه فایرابند مورد توجه قرار گرفته است؛ به گونه ای كه برای مثال برتولت برشت (Bertolt Brecht) -نمایشنامه نویس و كارگردان تئاتر و شاعر آلمانی - از جمله هنرمندان تاثیرگذار بر فایرابند بوده است .(Feyerabend,1995, p.73)
تنها در میان شارحان فایرابند، جان پرستون در این زمینه اشاره ای داشته است به اینكه فایرابند فارغ از تاملات فلسفی، در نگرش خود به واقعیت، متاثر از مطالعات جدید در حوزه های مختلفی همچون مرد مشناسی نیز بوده است (Preston,2000, p.96) اما این اشاره گذرا مورد واكاوی بیشتر قرار نگرفته است. فارل نیز كه از جمله شارحان فایرابند محسوب می شود، از این قاعده مستثنی نبوده و در كتاب خود به تاثیر مردم شناسی بر فایرابند نپرداخته است. (Farrel, 2003)
این درحالی است كه فایرابند در آثار خود به مطالعات مردم شناسانه توجه داشته و بررسی ارجاعات متعدد او به آثار مردم شناسان، نشان از تاثیرپذیری او در لایه های هستی شناختی، معرفت شناختی و روش شناختی از یافته های مردم شناسی دارد.
فایرابند در مقدمه كتاب وداع با خرد به بررسی رابطه نسبیت با فرهنگ پرداخته و فرهنگی - ارائه می كند. فایرابند عنوان می كند كه بسیاری از منتقدان، دیدگاه او را در میان نگرش های نامعقول (Irrational) و نسبی گرا جای می دهند در حالی كه عقلانیت (Rationality)، آخرین و یكی از انواع رویكردهای معرفت شناختی است كه با فرهنگی خاص رابطه دارد و امری مطلق نیست.(Feyerabend, 1987, p.vi)
فایرابند در بخشی دیگر از وداع با خرد، برای یافتن معنایی كه از مردم شناسی مدنظر دارد، خواننده كتاب خود را به كتاب مردم شناسی بمثابه نقد فرهنگی میشل فیشر (M. J. Fischer Michael ) -مردم شناس و متخصص مطالعات علم و تكنولوژی - ارجاع می دهد. (ibid, p. 119) فایرابند در این قسمت از كتاب خود، مرد م شناسی را در كنار جامعه شناسی و فلسفه جای داده است.
فایرابند در آخرین اثر خود یعنی غلبه وفور (Conquest of Abundance) نیز توجهاتی به مردم شناسی داشته است. او در بررسی مفهوم واقعیت، به تفاوت نگاه اقوام ابتدایی و ذهینت انسان معاصر در مورد رویا می پردازد و بیان می كند كه برای انسان ابتدایی، رویا نقش موثری در زندگی روزمره و رخدادهای روزانه او دارد . فایرابند در این بخش به دیدگاه لوسین -لوی برول در زمینه ذهنیت و كتاب ذهنیت ابدایی ( Primitive Mentality) او توجه داشته است.(Feyerabend, 1995, p. 9)
برول از جمله مهمترین فیلسوف مردم شناسانی است كه دارای تحلیلی متفاوت از مسئله ذهنیت است. در نگاه برول، ذهنیت انسان ابتدایی نمونه ای رشد نیافته از ذهنیت انسان مدرن نیست كه با گذشت زمان از دوران طفولیت به بلوغ برسد، بلكه تفاوت در نوع ذهنیت هاست و ادعا می كند كه ما یك ذهنیت نداریم و ذهنیت های متفاوت، درك متفاوتی از پدیدارها دارند:
«در نظر انسان با ذهنیت ابتدایی، هیچ پدیده ای نیست كه صرفاً پدیده ای فیزیكی باشد، البته به آن معنایی كه ما اصطلاح فیزیكی را به كار می بریم. انسان ابتدایی تموج آب، وزش باد، ریزش باران، یك صوت، یك رنگ و هر پدیده دیگری را به آن شكلی درك نمی كند كه ما درمی یابیم(لوی-برول،99:1389)
فایرابند در همان كتاب (غلبه وفور) علاوه بر آثار برول، به یافته اوانز -پریچارد در رابطه با مشكل ترجمه واژه روح از زبان قبیله آزانده و دریافت آنها از این پدیده، به زبان انگلیسی می پردازد.(123 Feyerabend, 1995,p).
اما بیشترین تاثیر مردم شناسی بر فایرابند را می توان در مهم ترین اثر او یعنی بر ضد روش (Against Method)مشاهده نمود. تز اصلی این كتاب مبتنی بر مردم شناسی علم بنا شده و در بخش های مختلف آن ردپای آثار مردم شناسان دیده می شود.
فایرابند، فصل شانزدهم بر ضد روش را كه به مقوله سنت پرداخته است، با اشاره به یافته های ورف (Whorf)آغاز می كند. تحلیل ورف از نسبت متافیزیك خاص سرخ پوستان آریزونا و زبان، برای فایرابند شاهد مناسبی است تا نشان دهد كه: « زبان ها و الگوی كه عكس العمل موجود در آنها، صرفاً ابزارهایی برای توصیف رویدادها (پدیده ها و حالات امور) نیستند، بلكه همچنین به رویدادها و پدیدارها شكل می بخشند و ساختمان دستوری زبان ها، شامل جهان شناسی و دیدگاهی جامع درباره ی جهان، جامعه و وضعیت انسان است».(Feyerabend, 1993, p.164)
فایرابند همچنین در ویرایش سوم برضد روش ، به دو كتاب مهم پریچارد، مردم شناسی اجتماعی و قبیله نوئر ارجاع داده و تلاش می كند تا با استناد به یافته ها و روش مطالعه اوانز - پریچارد، "روش مردم شناسی" را توضیح دهد. روشی كه به وسیله آن مردم شناس، جهان شناسی قبیله مورد مطالعه را كشف نموده و تصویر منعكس شده آن را در زبان، هنر، زندگی روزمره و عادات آ نها می یابد.
دامنه شواهد برای نشان دادن تاثیرپذیری فایرابند از مردم شناسان به اینجا ختم نمی شود. او با اشاره به مطالعات لوی اشتراوس (Levi Strauss) به مقایسه میان مردم شناسانی می پردازد كه در مواجهه با قبایل بكر، فرصت می دهند تا پارادایم آنها را درك كرده و از بازسازی سریع آنها در ساختار ذهنی خود (مردم شناس) اجتناب می کنند (36.Ibid, p) .
مردم شناسی ساختاری ، اثر مهم اشتراوس از جمله آثاری است كه مورد ارجاع فایرابند قرار گرفته و نشان از توجه فایرابند به آثار اصیل در حوزه مردم شناسی دارد . اشتراوس از جمله مردم شناسانی است كه مكتبی خاص را در این حوزه پایه گذاری كرد. مكتبی كه به جای پرداختن به داده های روبنایی، به سازوكار و ساختارهای زندگی مردم می پردازد.
مجموع این شواهد نشان می دهد كه مطالعات مردم شناختی جایگاه قابل توجهی در اندیشه فایرابند داشته است كه در آثار مختلف او، می توان ارجاعات مستقیمی به آثار مردم شناسان شهیری همچون اشتراوس، لوی برول، اوانز پریچارد، ورف و ... یافت. واكاوی تاثیرپذیری فایرابند از مردم شناسی می تواند به فهم فلسفه فایرابند كمك نماید و جایگاه برخی از مقومات اندیشه فایرابند مانند غنای وجود، تكثر، بسط سنت ها و ...كه به نظر می رسد مرتبط با یافته های مردم شناختی است، روشن نماید.

۲. تاثیر مردم شناسی بر هستی شناسی، معرفت شناسی و روش شناسی علم فایرابند

تاكنون تلاش كردیم تا با ارائه مستنداتی، نشان دهیم كه فایرابند به یافته های مردم شناسی توجه داشته است. اما سوال این است كه توجه فایرابند به آثار مردم شناسان در چه موضوعاتی بوده است؟ و این موضوعات تا چه میزان دارای اهمیت بوده و چه تاثیراتی بر آراء او داشته اند؟
نكته ای كه باید مورد دقت و تمركز قرار گیرد این است كه فایرابند به عنوان یك فیلسوف علم به یافته های مردم شناسی توجه كرده است و باید بررسی كرد كه او چگونه یافته های مردم شناسی را وارد فلسفه علم نموده و در مطالعه علم و رفتار علمی دانشمندان بازسازی نموده است؟
مروری بر ارجاعات فایرابند به مردم شناسان نشان می دهد كه او در سه لایه هستی شناسی، معرفت شناسی و روش شناسی از مردم شناسی تاثیر پذیرفته است.
در لایه هستی شناسی، آنچه در این مقاله مورد ادعا قرار گرفته، این است كه تحلیل فایرابند از واقعیت متاثر از یافته های مردم شناسی صورت بندی شده است.

 ۱.۲ تاثیر یافته های مردم شناسان بر هستی شناسی فایرابند
مفهوم واقعیت، مفهومی كلیدی در فلسفه علم فایرابند است كه به رابطه نظریه و مشاهده وابسته است. برای نشان دادن تاثیر مردم شناسی بر هستی شناسی فایرابند و به ویژه هستی شناسی علم در اندیشه او، به مفهوم واقعیت به عنوان عنصری كلیدی در مردم شناسی و همچنین فلسفه فایرابند می پردازیم. ربط وثیق این دو مفهوم در یافته های مردم شناسی و فلسفه فایرابند، شاهدی بر این مدعاست كه هستی شناسی فایرابند متاثر از مردم شناسی بوده است. هر چند آموزه های مهم و كلیدی دیگری مانند غنای وجود نیز وجود دارند كه قابلیت نشان دادن این تاثیرپذیری را دارا هستند.
برای این منظور ابتدا، واقعیت را از نگاه مردم شناسانی كه آثار آنها مورد توجه فایرابند طرز تلقی فایرابند از مفهوم واقعیت در چه نقاطی با یافته های مرد مشناسان در مورد ذهنیت، زبان، درك پدیدارها در نسبت با جهان شناسی، شكل گیری معنا در سنت تجربی و ...ارتباط دارد. ارتباط و تاثری كه در نهایت منجر به پذیرش روش مردم شناسی از سوی فایرابند برای مطالعه علم شده است. اساسا پذیرش این روش ایجابی، تاییدی بر پذیرش مفاهیم پیشینی نشات گرفته از مطالعات مردم شناسی مانند كثرت، نسبیت مفهومی، قیاس ناپذیری سنت ها، غنای وجود و ...در فلسفه فایرابند است(بحث رو ش شناسی در ادامه خواهد آمد).
برای بازسازی نگرش مردم شناسان به مفهوم واقعیت با نقل قولی از اوانز - پریچارد شروع می كنیم. او در كتاب مردم شناسی اجتماعی معتقد است كه:
« مردمی كه فرهنگ های متفاوت دارند، به پدیده ها به شكلی متفاوت توجه كرده و آنها را به طرق مختلفی درك می كنند» (Evans-Pritchard, 1951, p.85)
پریچارد بر سه مولفه فرهنگ، پدیدار و طریقه درك ما از پدیده ها پرداخته و عنوان می كند كه فرهنگ سبب می گردد كه اشیاء برای ما به نحوی متفاوت از دیگرانی با فرهنگ های متفاوت پدیدار شوند و طریقه درك ما نیز از آن پدیده ها متفاوت از طریقه درك مردمانی دیگر با فرهنگی متفاوت است.
لوی - برول تلاش كرد تا نشان دهد فرهنگ صرفا بازنمایی های جمعی انسان ها نیست كه از نسلی به نسل دیگر منتقل می شود، بلكه مسئله پیچیده تر بوده و میان بازنمایی جمعی قبایل بدوی كه او آن را اسطوره ای (Mystic) می نامد و شاكله ذهنیت، ربط وثیقی وجود دارد و بیان می كند كه تفاوت در درك از پدیدارها را باید در تفاوت ذهنیت انسان ابتدایی دنبال نمود.
در نگاه برول، ذهن(انسان)ابتدایی به وضوح از ذهن ما متمایز می شود . شیوه پیوند بازنمایی ها در ذهن ابتدایی نیز متمایز از شیوه ذهن ماست. بر ذهن ابتدایی چیزی حاكم است كه برول آن را قانون آمیختگی (Law of Participation) می نامد. آمیختگی برای ما قابل درك نیست و مغایر با اصل تناقض است، به شكلی كه اشیاء، پدیده ها و رویدادها می توانند هم خودشان باشند و هم چیز دیگری. لوی -برول این موارد را ناشی از ذهنیت پیش منطقی می خواند. او پس از تعریف این ذهنیت، از آن برای تبیین برخی ویژگی های زبان، شیوه شمارش و رسوم و نهادهای خاص جوامع ابتدایی بهره می برد (برول، 518:1389)
برای درك نسبت ما با واقعیت(جهان مستقل از ما) در مطالعات مردم شناختی، ضروری است تا در كنار مسئله فرهنگ و تاثیر آن بر ذهنیت، به مقوله زبان و بازتاب فرهنگ در آن نیز توجه كنیم. ورف بر این باور است كه:
« ما طبیعت را برش می دهیم و آن را در مفاهیم سازمان می بخشیم و آنگاه معانی آنها را توصیف می كنیم و دلیل عمده آن این است كه ما محدود هستیم كه با اینگونه سازمان بخشیدن به طبیعت موافقت كنیم( Whorf, Carroll,1956, pp. 213-214)»
فایرابند معتقد است كه این سخنان ورف متضمن این نكته است كه زبان های بسیار متفاوت نه تنها تثبیت كننده ایده های متفاوت برای نظام دادن به پدیده های یكسان هستند، بلكه تثبیت كننده پدیده های متفاوت نیز هستند. به نظر می رسد جهت گیری "اصل نسبیت زبان شناختی" (linguistic relativity principle) همین است . فایرابند از قول ورف بیان می كند كه آن هایی كه دستور زبان های مشخصا متفاوت به كار می برند، به دلیل دستور زبان خودشان، به سوی انواع متفاوت مشاهدات و ارزیابی های متفاوت از مشاهدات كشیده می شوند، از این رو نه تنها مشاهدات یكسان ندارند، بلكه باید به نظرگاه های متفاوتی درباره ی جهان نیز دست یابند...همه ی مشاهده كنندگان امر فیزیكی واحد، به تصویر واحدی از جهان نمی رسند، مگر اینكه زمینه زبان شناختی مشابه داشته باشند، یا بتوانند تحت قاعده و اصول معینی درآیند. (Feyerabend, 1993, pp 209- 210)
فایرابند معتقد است كه این سخنان ورف به عنوان مردم شناسی كه سال ها بر روی قبایل سرخپوست آمریكایی مطالعه داشته است دو معنای متفاوت می تواند داشته باشد. معنای اول این است كه مشاهده كنندگانی كه زبان های عمیقا متفاوتی به كار می برند، تحت شرایط یكسان فیزیكی در جهان فیزیكی واحد، پدیده های متفاوتی اثبات خواهند كرد و معنای دوم این است كه پدید ههای مشابهی درك نموده اما به طرق مختلف توصیف می كنند . فایرابند معتقد است كه معنای دوم با توجه به كشف آنچه او "سیستم های ارتباط نهانی زبان " می نامد، گزاره ای سنتی و ثانوی می داند و به نظر می رسد به معنای اول گرایش بیشتری دارد.
روشن است كه معنای اول تاثیر عمیق تری برای زبان قائل است به شكلی كه ورف بیان می كند كه زبان ها و الگوهای عكس العمل موجود در آنها، صرفاً ابزارهایی برای توصیف رویدادها(پدیده ها و حالات امور) نیستند، بلكه همچنین به رویدادها (پدیده ها و حالات مردم شناسان با كمك مولفه هایی مانند فرهنگ، ذهنیت و زبان نشان می دهند كه واقعیت متناسب با فرهنگ های متفاوت با توجه به تفاوت عمیق در ذهنیت ها و در بستر زبانی خاص، برای جوامع مختلف پدیدار می شود و این معنا از واقعیت ضمن اینكه در بطن خود بر وجود جهان مستقل و اشیائی كه پدیدار شده های بر ما، بخشی از آنها هستند، تاكید دارد، بر شمولیت هستی و امكان دركهایی متفاوت از جهان واحد فیزیكی نیز اذعان دارند. این مهم زمنیه ساز تكثر و نسبیتی گسترده است كه روشن است مطالعه ی آن، روشی خاص كه برآمده از منطقی خاص باشد را برنمی تابد و تنها مشاهده مشاركتی و یا زیستن با مردمان قبیله(چه آن قبیله ابیپون ها باشند و چه مردمانی كه در انجمن سلطنتی بریتانیا گرد هم می آمده اند) امكان فهم آنها را فراهم خواهد كرد.
در ادامه به بررسی مفهوم واقعیت در فلسفه فایرابند می پردازیم تا روشن گردد كه فایرابند چگونه درك خود از واقعیت را كه به نظر می رسد متاثر از مطالعات مردم شناسی است، در بستر فلسفه علم بازسازی كرده است.
مفهوم واقعیت نزد فایرابند وابسته به نسبت نظریه و مشاهده است . این نقطه مهم و تعیین كننده در فلسفه فایرابند، می تواند سیر تطورات فلسفی فایرابند را از همراهی با پوپر تا گرایش به ویتگنشتاین تحلیل نماید.
فایرابند با تبیین آموزه ای با عنوان آموزه I بر نحوی از واقع گرایی اذعان دارد . فایرابند مطابق این آموزه معتقد است كه:
«تفسیر یك زبان مشاهدتی به وسیله نظریه هایی كه ما آنها را برای تفسیر آنچه می بینیم به كار می بندیم، معین می گردد و این تفسیر با تغییر نظریه دچار تغییر می شود (Feyerabend,1981, p.31)»
«مطابق آموزه I ما باید میان جلوه ها(یعنی پدیدارها) و اشیائی كه درنظر می آیند (اشیائی ، كه جملات مشاهدتی در یك تفسیر معین به آنها ارجاع دارند) تمایز بگذاریم . این تمایز شاخصه واقع گرائی است» (Ibid, p.32) به نظر می رسد طی آموزه I ، فایرابند درحال معكوس كردن هرمی است كه پوزیتیویست های منطقی برای فرایند معنا قائل بودند. مطابق نظر آنها تنها جملات (یا اصطلاحات) مشاهداتی معنا دارند و هرجمله غیرمشاهدتی باید ازطریق اتصال به این جملات معنادار شود؛ فایرابند در آموزه I تأكید می كند كه جریان معكوس است. این گزاره های مشاهداتی هستند كه ازطریق نظریه ها معنادار می شوند و مشاهدتی معنا دارند اما عكس آن ممكن نیست( 33.Ibid, p.32)- فایرابند در این باره به مفهومی مانند شیطان اشاره دارد.
«برای مثال مفهوم شیطان مطابق برخی نظریات در زبان روزمره مردم پیش از این، مفهومی مشاهدتی بوده است و اكنون اینگونه نیست (Ibid, p.32)»
در نگاه فایرابند این نظریه ها هستند كه تعیین می كند چه چیزی در جهان واقع هست و رابطه آن ها چگونه است. در مثال فوق، واژه شیطان طبق برخی نظریه ها مشاهدتی بوده است.
فایرابند معتقد است كه تنها واقعیت می تواند محتوای نظریه ها باشد، به این دلیل كه نظریه بر وضع واقع مبتنی است. برای او واقعیت از پدیدار متمایز است. پدیدارها وقتی به وسیله نظریه های ما تعبیر شوند به امور واقع تبدیل می شوند. در این رابطه، فایرابند دو اصل كلیدی را مطرح می كند؛ یعنی اصل تكثر (Principle of proliferation) در كنار اصل ثبات.(Principle of tenacity)
فایرابند در اصل ثبات كه نقد ابطال گرایی پوپر را در بطن خود دارد، بر این نكته تاكید می كند كه باید از یك نظریه حمایت نمود تا تمام ظرفیت های خود را در توصیف جهان بروز دهد و ابطال، هدف اصلی دانشمند نیست.
اما اصل تكثر(كه نقد علم متعارف كوهن را با خود به همراه دارد) بر این مسئله تاكید دارد كه باید به ابداع و بسط نظریه های ناسازگار با نظری ههای مقبول و پذیرفته شده اقدام كنیم. این مفهوم متضمن كثر تگرایی عامی است كه تمامی فرهنگ ها و سنت ها را در بر می گیرد.(Feyerabend,1995, p. 105)
همراهی دو عنصر ثبات و تكثر در فلسفه فایرابند را باید در كنار این آموزه ی مهم درك نمود كه : «جهان غنی تر از آن است كه به یك چارچوب مفهومی درآید» (Ibid, p.241) به نحوی كه ما را بی نیاز از دیگر چارچوبها كند. كثرت گرایی در اینجا لازمه فلسفه فایرابند خواهد بود و جزم یك روش، یك چارچوب یا نظریه، غیرعقلانی است، چون با جها نی مواجه هستیم كه تنها بخش اندكی از آن در چارچوب مفهومی ما و در حیطه عقلانیت قرار گرفته است. روشن است كه با این نحوه مواجهه با هستی، نظریه ها، هر یك مقول ه بندی خاص خود را ایجاد نموده و امكان مقایسه آنها با یكدیگر وجود نخواهد داشت كه فایرابند این وضعیت را تحت مفهوم قیاس ناپذیری (Incompatibility) بیان كرده است.
تا به اینجا منظومه ای از مفاهیم را مرور كردیم كه از نسبت نظریه و مشاهده آغاز گردید و با تاكید بر ایجاد توازن دو اصل ثبات و تكثر و غنای وجود (Richness of being) به مقوماتی مانند تكثرگرایی، نسبیت و قیاس ناپذیری نظریه ها و چارچوبها در فلسفه فایرابند رسید. مقوماتی كه به نوعی می توان آنها را استلزامات اندیشه او تلقی نمود.
از سوی دیگر مفاهیمی مانند نسبت فرهنگ و درك از پدیدارها، ذهنیت و زبان را به عنوان مولفه های تعیین كننده در مفهوم واقعیت در آثار مردم شناسان موثر بر اندیشه فایرابند مورد توجه قرار دادیم.
بررسی تطبیقی نگرش فایرابند با چارچوب ارائه شده توسط مرد مشناسان در توصیف واقعیت نشان م یدهد كه نقش تعیین كننده فرهنگ در درك ما از پدیدارها، در بازسازی فایرابند به نظریه ها تعلق گرفته است. همانگونه كه فرهنگ ها به پدیدارها و طریقه درك ما از آنها معنا می بخشند، نظریه ها نیز به جملات مشاهدتی معنا می بخشند.

 ۲.۲ تاثیر یافته های مردم شناسان بر معرفت شناسی فایرابند
در زمینه معرفت شناسی، مهم ترین مسئله برای فایرابند، مفهوم ذهنیت و همچنین رابطه آن با زبان است كه بر اساس شواهد، متاثر از مطالعات مردم شناختی بوده است . در زمنیه ذهنیت و زبان، می توان تاثیرپذیری او از آثار لوی -برول، ورف و پریچارد را مورد توجه قرار داد.
همانگونه كه در بخش اول بیان شد، در مقوله ذهنیت، فایرابند خواننده كتاب خود( غلبه وفور) را به لوی برول ارجاع داده است. تمركز اصلی برول بر مفهوم ذهنیت است . او با فاصله كوتاهی از طرح نظریه نسبیت انیشتین، نظریه خود مبنی بر نسبیت زبانی و نسبیت منطقی را مطرح كرد.
برول در یادداشت های خود كه در سال ۱۹۳۸ یعنی یك سال پیش از درگذشت خود نوشته است اینگونه اظهار می كند كه:
واقعیاتی(فاكت هایی) متعدد و انكار ناپذیر وجود دارند كه شاهدی هستند بر اینكه ذهنیت » انسان ابتدایی، بی هیچ پروایی، قیاس ناپذیری با قوانین فیزیك و زیست شناسی را می پذیرد. باور داشتن به این امور سازش ناپذیر(مثلا اعتقاد انسانهای ابتدایی به اینكه جادوگر غیبش زد و به آسمان رفت و در جای دیگر فرود آمد) برای ذهن ما غریب است و ما نمی فهمیم كه چگونه یك ذهن سالم حتی برای یك لحظه می تواند به چنین چیزهایی باور داشته باشد ذهنیت انسان ابتدایی متفاوت از ماست».(لوی -برول، 26: 1389)
برول این تفاوت را نه از جنس تفاوت در رشدیافتگی ذهنیت انسان ابتدایی نسبت به ذهنیت انسان مدرن، بلكه تفاوت در نوع ذهنیت می داند و بر این باور است كه:
«پدیدارهای اجتماعی مجموع های هستند كه نسبت به یكدیگر دارای انسجام اند و در رابطه متقابل قرار دارند. بنابراین هر نوع جامعه ای با نهادها و رسوم خود، ضرورتا ذهنیت خاص خود را دارد. ذهنیت های مختلف با انواع گوناگون جوامع متناسب اند؛ به علاوه خود نهادها و رسوم جنبه معینی از بازنمایی های جمعی اند و گویی، آنها فقط عینی شدن بازنمایی ها هستند...خصوصیاتی وجود دارند(مانند سخنگویی، سنتهایی كه انتقال می یابند و نهادها و رسوم كه بر جای می مانند ) كه میان همه جوامع انسانی مشترك اند و جوامع انسانی از طریق آنها از جهان جانوران متمایز می شوند. بنابر این، عملیات عالی تر ذهن انسان همه جا اساس متجانسی دارد . اما مانند ارگا نیسم ها كه ممكن است در ساختار خود تفاوتهای عمیقی داشته باشند، عملیات عالی تر ذهن انسان در جوامع مختلف تفاوت های اساسی دارند. پس پیشاپیش باید هرگونه الگویی را مردود دانست كه عملیات ذهن انسان(در جوامع گوناگون) را به یك نوع فرو می كاهد و همه بازنمایی های جمعی اقوام مختلف را از این طریق تبیین می كند كه فونكسیون روان شناسی و ذهنی همه انسانها(همیشه و همه جا ) یكی هستند . اگر این موضوع درست باشد كه جوامع انسانی در ساختار خود همان قدر با یكدیگر فرق دارند كه جانوران بی مهره از مهره داران، پس مطالعه تطبیقی انواع گو ناگون ذهنیت های جمعی همان اندازه برای مردم شناسی ضروری است كه مطالعه تطبیقی بافت شناسی و فیزیولوژی برای زیست شناسی»(لوی-برول1389: 81-82)
مرور تحلیل های برول به علاوه داده های متعددی كه از یافت ههای تجربی مردم نگاران از قبایل بدوی در كتاب انسان های بدوی چگونه می اندیشند (How Natives Think) آورده است به خوبی نزدیكی ریش های مفاهیمی مانند قیاس ناپذیری در فلسفه فایرابند، با آراء مردم شناسان را نشان می دهد.
نكته جالب توجه این است كه این نزدیكی میان آراء برول با ویتگشتاین(فیلسوفی كه به نظر می رسد بیشترین تاثیر فلسفی را بر اندیشه فایرابند نهاده باشد) نیز وجود دارد ( Leach,1982, p.22) و به نظر می رسد قرابت هایی از این دست میان یافته های مقبول فلسفی نزد فایرابند و یافته های مقبول او در مردم شناسی، قوام بخش فلسفه او بوده است.
همانگونه كه در قبل نیز بیان شد، نكته مهم این است كه فایرابند چگونه میان آراء مردم شناسان و فلسفه علم ارتباط ایجاد كرده است . در مسئله زبان، او با استناد به گزارش های ورف از سرخپوستان آریزونا(هوپی ها)، تاكید می كند كه:
«من به شدت طرفدار دیدگاهی هستم كه توسط ورف با روشنی و ظر افت صورت بندی شده است(و بیكن آن را پیش بینی كرده بود)، مبنی بر اینكه زبان ها و الگوهای عكس العمل موجود در آنها، صرفاً ابزارهایی برای توصیف رویدادها(پدیده ها و حالات امور) نیستند، بلكه همچنین به رویدادها(پدیده ها و حالات امور ) شكل می بخشد و این كه "ساختمان دستوری" آنها شامل كیهان شناسی و دیدگاهی جامع درباره ی جهان، جامعه و وضعیت انسان است كه بر اندیشه، رفتار و ادراك موثر می باشد.(Feyerabend, 1993, p. 163) »
فایرابند در ادامه به مفهوم "الگوهای نهان (Crypto types)" در ساختار زبان پرداخته و رابطه برخی از واژگان با یكدیگر را با استفاده از این مفهوم تحلیل می كند. به این معنا كه واژگان به دلیل وجود این الگوهای نهان، حلقه های اتصالی با یكدیگر می یابند كه می توانند واژه های دیگری را كه نشان دهنده همین طبقه(معنایی ) هستند تعیین نمایند. به زعم فایرابند، این الگوهای نهانی و مقاومت زبانی ناشی از آنها به دلیل اتصال واژگان به یكدیگر و افزایش معقولیت این طبقات شك لگرفته در اثر گذر زمان و استعمال، امكان نظری مناسبی برای نشان دادن قیاس ناپذیری ایجاد می كند.(Ibid, p. 165)
این طبقات پس از مدتی از لایه اتصال و ارتباط صوری عبور نموده و وجهی معنایی می یابند و به نحو فزاینده ای معقول گشته و واژگان متناسب به لحاظ معنایی را بخود جذب نموده و واژگان قدیمی تر را از دست می دهند(Whorf, Carroll,1956, p. 70).
فایرابند معتقد است كه این ویژگی در زبان طبیعی، قابلیت تعمیم به چگونگی گسترش نظریه های علمی(مانند نسبیت انیشتین و كوانتوم و فیزیك ارسطویی) را دارد و آن تئوری ها نیز دستخوش "مقاومت های قالبی" و "الگوهای نهان شكل دهنده به طبقه واژگان با قرابت معنایی" شده اند و از این نتیجه م ی گیرد كه قیاس ناپذیری میان تئوری ها نیز مانند ساختارهای زبانی جاری است.(Feyerabend, 1993, p. 166)
توجه به پیچیدگی ذهنیت و زبان در فلسفه فایرابند ناشی از پیچیدگی و تكثر بروز یافته در یافته های مردم شناسانی است كه گزارش های خود را از زندگی در قبایل بدوی منتشر كرده اند مشاهدات كه سبب می شدند بار دیگ به مفاهیمی مانند شناخت، علم و ذهن، دستخوش تغییر نماید. این تغییر بیش از همه شامل احكام و قواعد عامی خواهد شد كه رویكرد یكسان سازی و جهان شمولی داشته و به نحوی داده ها را كنار یكدیگر چیده است كه عقلانیت مدرن، اوج تكامل ذهنیت انسانی جلوه نماید.

۲.۳ تاثیر یافته های مردم شناسان بر روش شناسی فایرابند
لایه سوم تاثیرپذیری فایرابند از مردم شناسی در حوزه روش شناسی است. آنچه در فلسفه علم فایرابند مسلم است، نقد او نسبت به روش شناسی های مرسوم علم است كه قصد دارند تا پیچیدگ یهای تاریخ علم را با چند قاعده ساده روش شناختی تبیین كنند و این امر در نظر فایرابند غیرواقع بینانه و مهلك است(چالمرز، 158: 1382)  او با نقد روش های مرسوم نشان داد كه نزد او، هیچ سنت یا نظری های برتر از سنت های دیگر نیست. «فایرابند خاطر نشان می كند كه بسیاری از روش شناسان، بدون برهان، مفروض می گیرند كه علم مقوم مثل اعلا یا پارادایم معقولیت است« (همان165، ). اما در نگاه او چنین برتری برای علم نسبت به دیگر سنت ها و معرفت ها وجود ندارد. چرا كه قیاس ناپذیری مانع شكل گیری هر برهان قاطعی برای برتری علم بر انواع دیگر معرفت خواهد بود.
با عبور از این مسئله، اكنون این سوال پیش رو خواهد بود كه با فرض پذیرش نقد فایرابند به روش شناسی مرسوم علم، كدام روش توانایی مطالعه پیچیدگی های تاریخ علم را دارد؟
روش ایجابی فایرابند در مطالعات علم، روش مردم شناسی است . او در این رویكرد نوین به علم، همچون رویكردهای اجتماعی به علم مانند مكتب ادینبورا، دو ساحت جداگانه برای علم و جامعه قائل نیست كه مبتنی بر آن به مطالعه تاثیرات اجتماع بر علم بپردازد، بلكه علم را در قالب "شكل زندگی" می بیند كه باید با روش مردم شناسی به توصیف آن پرداخت( مقدم حیدری، ۷:۱۳۹۲)در اینجا نیز تاثیرات فلسفی ویتگنشتاین و مفاهیم اصلی او مانند "شكل زندگی(Form of Life)" خودنمایی می كند.
در این شیوه باید برای مطالعه علم و توصیف آن، مانند مردم شناسان به شیوه مشاهده مشاركت آمیز عمل نمود. فایرابند این شیوه را در سه مرحله بیان كرده است:
۱. مردم شناسی در مواجهه با یك سنت یا فرهنگ، ابتدا باید زبان و عادات اجتماعی اصلی آنها را یاد بگیرد. او باید كندوكاو كند كه چگونه اینها با فعالیت های دیگری كه شاید به نظر از اهمیت كمتری برخوردارند مرتبط است. این كار مسلتزم ایده های كلیدی و توجه به جزییات است.
۲. پس از یافتن ایده های كلیدی، مردم شناس باید آنها را فهم كند، به همان روشی كه او اساساً زبان خودش را می فهمد. مردم شناس نباید به دنبال بازسازی منطقی مشاهدات خود باشد، زیرا در این صورت، این مفاهیم روشن و تنقیح شده، دیگر مفاهیم جامعه مورد مطالعه او نیستند.
۳. مرحله سوم، مقایسه جامعه و كیهان شناسی گروه مزبور با جامعه و كیهان شناسی خود پژوهشگر است. با چنین مقایس های مردم شناس تصمیم می گیرد كه آیا روش بومی می تواند در واژگان اروپایی بازتولید شود یا اینكه منطق خودش را دارد و در هیچ زبان غربی یافت نمی شود.
در نگاه فایرابند، ترجمه فقط در مرحله سوم واقع می شود و آن هم به عنوان یك مانع و نه قصد و هدفی برای فهمیدن. فایرابند معتقد است آنچه در قالب روش مردم شناسانه در سه مرحله بیان كرده است، تنها منحصر به مطالعه قبایل نیست، بلكه ما باید آن را برای فهم علم و نظری ههای گوناگون آن نیز به كار گیریم.(مقدم حیدری،۱۶۴:۱۳۹۱)
فایرابند معتقد است كه به عنوان مثال برای فهم كوانتوم مكانیك، نباید آن را به عنوان یك نظریه كه متعلق به معرفتی استعلایی است در نظر بگیریم بلكه باید آن را نتیجه تاملات و شیوه زندگی گروهی دانست كه جادوگران و كاهنان آن افرادی همچون بور، هایزنبرگ، دیراك و شرودینگر و ...می باشند. از این رو باید به میان قبیله "نظریه دانان كوانتوم" رفت و با آنها زندگی كرد و زبان آنها را آموخت و جهان را آنگونه دید كه آنها م یبینند(همان، ۱۶۵).
به نظر می رسد كه مردم شناسی بیشترین تاثیر را در رو ش شناسی فایرابند نسبت به لایه های هستی شناسی و معرفت شناسی بر جای نهاده است به نحوی كه به شاكله و چارچوب پیشنهادی فایرابند برای مطالعه علم تبدیل شده است.
تا به اینجا تاثیر مردم شناسی بر ابعاد مختلف فلسفه فایرابند به صورات اجمالی بیان شد. همانگونه كه اشاره شد، نقطه ثقل تاثیرگذاری مطالعات مردم شناسی بر هستی شناسی فایرابند، در رابطه فرهنگ و شناخت پدیدارهاست؛ به عبارت دیگر فایرابند شناخت پدیدارها را تحت تاثیر فرهنگ می داند. در اینجا فرهنگ به عنوان دانش پیشینی كه به صورت نسلی انتقال یافته است به مثابه نظریه های علمی انباشته در تاریخ علوم عمل متاثر از فرهنگ است. در زمینه ذهنیت به عنوان عنصری كلیدی در لایه معرفت شناختی نیز فایرابند بارها این گزاره كلیدی را تكرار كرده است كه عقلانیت و علم یكی از انواع معرفت است كه به توصیف هستی مطابق با فرهنگی خاص می پردازد و این گزاره مشابهت بسیاری با نسبت فرهنگ و مسئله تفاوت ذهینت انسان ابتدایی و انسان معاصر در مطالعات مردم شناسی دارد.(Feyerabend, 1978, p.vi)
نقطه اتصال بعدی، رابطه فرهنگ، ذهنیت و زبان است كه به صراحت در آثار مردم شناسان مورد تاكید قرار گرفته بود، به نحوی كه ساختار زبان را عنصری تعین بخش به پدیده ها دانسته بودند. فایرابند نیز با واكاوی این مسئله و با تكیه بر سیستم های نهانی در زبان كه م یتوانند كلمات با قرابت معنایی را جذب و محدود های مقاوم به لحاظ معنایی بسازند، به سراغ مطالعه علم آمده و تلاش می كند تا نشان دهد كه نظریاتی مانند فیزیك ارسطویی یا كوانتوم با ساختار زبانی خاصی بیان شده و تناسب دارند كه در آن ساختار مقاومت بالایی داشته است( Feyerabend, 1993, pp. 209- 210).
در اینجا ممكن است این گمانه مطرح شود كه تاملات فلسفی فایرابند به صورت موازی با مطالعات مردم شناختی به چنین فضای مشتركی دست یافته اند . اما تلاش ما در بخش اول مقاله برای نشان دادن ارجاعات متعدد او به آثار مردم شناسان اصیل، شاهدی بر این مدعاست كه فایرابند بی اطلاع از یافته های مردم شناختی نبوده است و شاید بتوان دست یابی به آموزه قیاس ناپذیری را امری طبیعی در مسیر فلسفی او تقلی نمود كه با توجه به مسئله تغییر معنای نظریه ها در نقد پوزیتیویست ها آغاز گردید، اما مقولاتی مانند تفاوت در ذهنیت ها، نسبت ذهنیت و ساختارهای زبانی و از همه مهم تر روش مردم شناسی را نمی توان بدون بررسی تاثیرپذیری فایرابند از مرد مشناسان تحلیل نمود.
به نظر می رسد میان تاملات فلسفی فایرابند(كه تحت تاثیر ویتگنشتاین بوده است ) و یافته های مرد مشناسان تبادلی صورت گرفته است كه ممكن است مرد م شناسی از سویی سبب الهام بخشی و تایید یافته های نظری نزد فایرابند گشته و از سویی دیگر؛ فلسفه فایرابند، سبب روشن شدن گزارشات از هم گسیخته مردم شناسان شده باشد.
شواهد متعدد بر نزدیكی نگرش فایرابند با یافته های مردم شناسان، نشانه ای است بر اینكه تمامی مقومات فلسفه فایرابند ناشی از تاملات نظری نبوده است و شواهد تجربی و گزارشات مردم شناختی، در نگرش او نفوذ كرده است. ارجاعات او به آثار مردم شناسان نیز نزد آنان می داند، یافته ای از باورهای انسان مدرن نبوده است. بررسی مفهوم زمان نزد قبیله نوئر یا مشكل ترجمه واژگان قبیله آزانده نیز از دیگر مواردی است كه نشان می دهد مردم شناسی موقعیتی را فراهم نموده است تا فایرابند به بازسازی یافته های مردم شناختی در بستر فلسفه علم بپردازد. اینكه میان فلسفه و مردم شناسی، كدامیك نقش اصلی را در شكل دهی به مفهوم واقعیت در فلسفه فایرابند داشته است، سوالی است كه پاسخ آن را باید در حوزه روان شناسی علم جستجو نمود.

۳. نتیجه گیری

فایرابند در مسیر فلسفی خود متاثر از آراء مردم شناسان بوده است . در این مقاله به این تاثیرپذیری در لایه های هستی شناختی، معرفت شناختی و روش شناختی اشاره گردید.
ارجاعات متعدد فایرابند نیز شاهدی بر این مدعاست كه او در پیمودن مسیر فلسفی خود، بهره مند از یافته های نوین مردم شناسان اصیلی همچون اشتراوس، اوانز -پریچارد، ورف و ...بوده است. به نظر می رسد این قرابت به حدی باشد كه می توان بررسی فلسفه فایرابند را به عنوان چارچوبی فلسفی برای تحلیل یافته ها و گزارشات از هم گسیخته مردم شناسان پیشنهاد نمود. این همان خلایی است كه ارنست كاسیرر به آن اشاره نموده است و معضل مردم شناسی را در همین از هم گسیختگی یافته ها می داند. به نحوی كه در مردم شناسی ما با یك مجموعه منسجم مواجه نیستیم، بلكه با مجموعه ای پراكنده از گزارشات مواجه هستیم كه امكان جمع بندی و كاهش پراكندگی آن ها خارج از توان مردم شناس به نظر می رسد.
به نظر می رسد فلسفه فایرابند با تكیه بر مقوماتی مانند تكثر، ثبات، نسبیت مفهومی، تاكید بر حفظ آزادی و در نهایت غنای وجود، همخوانی وثیقی با یافته های مردم شناسان را نشان داده و امكان تایید تجربی آموزه های فلسفی فایرابند به وسیله مردم شناسی می تواند موضوع پژوهشی مفصل قرار گیرد
Share/Save/Bookmark