فرهنگستان علوم اسلامی قم - آخرين عناوين :: نسخه کامل http://isaq.ir/ Tue, 16 Jan 2018 19:00:39 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://isaq.ir/skins/default/fa/normal/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط فرهنگستان علوم اسلامی قم http://isaq.ir/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام فرهنگستان علوم اسلامی قم آزاد است. Tue, 16 Jan 2018 19:00:39 GMT 60 مردی در پی انقلاب آکادمیک اسلامی! http://isaq.ir/vdcd2x0n6yt0n.a2y.html به گزارش پایگاه اطلاع رسانی فرهنگستان علوم اسلامی قم، در مصاحبه ای که به مناسبت دهمین سالگرد ارتحال استاد فقید سید منیرالدین حسینی الهاشمی توسط حجت الاسلام حسین مهدیزاده از آقای سید داوود ساجدی، عضو هیأت علمی فرهنگستان علوم اسلامی صورت گرفت ایشان به عنوان یکی از قدیمی ترین شاگردان استاد حسینی(ره) به بیان خاطرات و ناگفته هایی از بدو تشکیل فرهنگستان علوم اسلامی قم پرداختند.لازم به ذکر است که این مصاحبه قبلا در کتاب اندیشه منیر، ضمیمه تحول در علوم انسانی ماهنامه سوره اندیشه نیز به چاپ رسیده است.***به عنوان مقدمه باید عرض کنم که در مجموع گفتگوهایی که با افراد مختلف و شاگردان مرحوم سیدمنیرالدین حسینی الهاشمی شد، همگی متفق القول بودند که برای شناخت سیر کاری و علمی مرحوم حسینی، قبل از انقلاب تا سالهای ابتدایی دهه ۶۰ که (منجر به شروع فعالیت فرهنگستان شد) تنها گزینه شما هستید.اگر صلاح میدانید از زمینه آشنایی تان با مرحوم حسینی آغاز بفرمایید.سال ۵۴ من دانشجوی زبان عربی در مدرسه عالی ترجمه که بعدا دانشگاه علامه طباطبایی شد، بودم. محور بحثهای مذهبی ها در آن زمان حرفهایی بود كه بیشتر ماركسیست‌ها مطرح می‌کردند. بالطبع در این درگیریها ما هم با یك سؤالاتی روبرو می شدیم كه گاهی پاسخش خیلی برایمان روشن نبود و دنبال این بودیم كه كسی را پیدا كنیم كه بتوانیم آنها را پاسخ دهد. من در تهران با مجامع مختلف مذهبی مرتبط بودم و سعی می کردم این سوالات را از طریق افراد مهمی که در این حوزه پاسخگوی جامعه بودند جواب بگیرم. منزل آقای فلسفی رفتم، به دیدار آقای فخرالدین حجازی در بنیاد بعثت رفتم؛ بعضی از جلسات مرحوم علامه جعفری شرکت می‌کردیم همینطور خیلی از بزرگان و علمای دیگر تهران اما به این نتیجه رسیدم که اینها کافی نیست! قم همیشه جاذبۀ دیگری داشت که باعث شد نهایتاً به قم آمدیم و پیش یکی از آشنایانمان در قم، حجه الاسلام والمسلمین حاج سید جعفر كشفی رسیدم که در نظر ما، طلبه فاضل و روشنی بود و مسائل روز را هم می دانست و در عین حال خوش بیان و با سواد بودند.ـ چه کسانی بودید که به قم آمدید؟کسانی مثل آقای مهندس معلمی، اقای زیبایی نژاد و یک سری از دانشجویان دانشگاه علم و صنعت بودند. سابقه ی ارتباط بین من و آقای معلمی و زیبایی نژاد به هنرستان شیراز برمی گردد، بعد از اینکه یک یا دو جلسه به تنهایی آمدم، در ادامه این دوستان هم می آمدند. بعدا مرحوم شهید وهاج هم به ما ملحق شد. ایشان در درگیریهای روز ۲۲ بهمن سال ۵۷ به شهادت رسیدند. مردی که شیفته اسلام و اهلبیت بود. خدا رحمتش کند! از ما بزرگتر بود و زن و بچه داشت. یک ماشین خوبی هم داشت که از وقتی با ما همراه شد مشکل رفت و آمد ما به قم حل شده بود. یکی هم آقای سوادی بود که به قول خودش در آن زمان ها، مارکسیست اسلامی بود! فکر کرده بود من را ساواک شستشوی مغزی داده، به توصیه دوستان همشهری آمد که من را نجات دهد که خودش هم ماندگار شد! ایشان تنها کسی بود که بعدها در نوشتن قانون اساسی با بنده و مرحوم حاج آقا به اصفهان آمد البته داستانش را تعریف خواهم کرد. اولین جلسه ای که قم آمدم خدمت آقای کشفی رسیدم. بعد از یک گفتگو ایشان به من گفتند که پاسخ شما کار من نیست و باید یک نفر دیگر را به شما معرفی کنم، نهایتاً هماهنگی کردند و از طریق اخویشان که الآن جزء فضلای قم هست، یک شب سرد زمستان رفتیم منزل مرحوم حاج آقای حسینی که در کوچه نوربخش در محله آبشار قم قرار داشت. وارد منزل که می شدیم یک راهرویی بود که از آنجا وارد حیات می شدیم، در این راهرو یک اتاق سمت چپ و یکی هم سمت راست بود. اتاق سمت چپ معمولاً اتاق بحث و بررسیهای عادی حاج آقا بود و معمولاً جلسات دائمی آنجا برگزار می شد و اتاق سمت راست یک مقداری مرتب تر و منظمتر بود و مهمانخانه ایشان بود. یادم هست آن شب زمستان هوا هم سرد بود و ما را هدایت کردند به اتاق سمت راستی که بخاری هم نداشت و هوا سرد بود. برای اولین بار بود که خدمت ایشان رسیدیم، حدود یک ساعت حرفهایم را زدم. ایشان خیلی خوش برخورد بودند و جاذبه همان یک جلسه ما را به این صورت گرفتار کرد! آن شب سؤالاتی را طرح کردم و حاج آقا جواب دادند و بعد فرمودند این حرفهایی که شما می زنید با یک جلسه حل نمی شود و باید برای جلسات دیگر قرار بگذاریم. قرار گذاشتیم که جمعه هفته بعد بیائیم که دست بر قضا این جمعه ها همنیطور ادامه پیدا کرد تا اینکه ما با مرحوم حاج آقا ارتباط مستمر پیدا کردیم. تا مدتی برنامه این بود که صبحهای جمعه از تهران راه می افتادیم می آمدیم خدمت حاج آقا. عصرها هم خدمت آقای کشفی تجزیه و ترکیب و زبان عربی و منطق می خواندیم. کم کم برنامه هایمان یک مقداری جدی تر و بیشتر شد، تا اینکه دیگر از صبح تا عصر با مرحوم استاد بحث می کردیم و بحث های دیگر تعطیل شد.- بحثهای علمی که آن زمان با مرحوم حسینی داشتید چه بود؟ برای گروههای دیگر هم همین بحثها را میگفتند؟خط مشی كلی حاج آقا این بود كه برای جوانانی که خدمتشان میرسیدند ابتدا بحث «اجتهاد» را می گفتند، دلیلش هم این بود در آن سالها هم تغییر مواضع ایدئولوژیك در سازمان مجاهدین پیش آمده بود و هم جریان های انحرافی در تفسیر قرآن شكل گرفته بود. هر کسی به خودش اجازه میداد كه برود سراغ قرآن و فهم خودش را به اسلام نسبت دهد و آن را ملاك عمل قرار دهد. نکته مهم این بود که این رویه به عنوان یك جریان روشنفكری مطرح بود. مرحوم حاج آقا احساس وظیفه می‌كردند كه عظمت كار حوزه و عمق ارزشمندی فقاهت را تبیین كنند. برای اینکار مقایسه مدل مند و روشمندی انجام می دادند که استحكام روش فقاهتی را به ما می فهماند. مرحوم حاج آقا روی این بحث وقت زیادی میگذاشتند و به نظرم می‌رسد كه شاید شیرین‌ترین و بخصوص تأثیرگذارترین بحثهای حاج آقا برای دوستان همین بحث بود. در این سیر حاج آقا انواع اجتهاد را از منظر روش تقسیم می کردند به «اجتهاد ترجیحی» و «اجتهاد تخریجی». اجتهاد ترجیحی را به معنای روشهایی كه موجب رجحان بخشیدن به نظر و رأی در مقابل وحی می‌شود مطرح می¬كردند مثل «استحصان» و «استصلاح» و «قیاس» در مکاتب قدیمی تر و «دینامیزم قرآن» در مکاتب رایج در آن زمان. همه اینها رد می‌شد و نهایتاً وارد اجتهاد اصولی و اجتهاد مصطلح تحت عنوان «اجتهاد تخریجی» می¬شدند و در مقایسه با سایر متدهای تحقیقی نشان می‌دادند كه این روش از چه اتقانی برخوردار است. برای همه بسیار شیرین بود حتی برای حوزوی‌ها و آنهایی كه خودشان بحث‌های فقه و اصول را گذرانده بودند،‌چون هیچ كس نگاه این گونه‌ای به بحث اجتهاد نمی‌كرد.بعد از این بحث معمولاً یا بحث‌های مربوط به اقتصاد بود كه در آن نقد اقتصاد سرمایه‌داری و اقتصاد ماركسیستی و سوسیالیستی و نهایتاً هم حرفهایی در مورد اقتصاد اسلامی زده می‌شد كه حداكثر کاری که آن زمان ایشان میکردند این بود که نمائی کلی از اقتصاد اسلامی را در قالب یك مجموعه‌ای به اسم جبر تعادلی طرح می‌كردند كه البته آن زمان هنوز پختگی و بلوغ خود را پیدا نكرده بود. گاهی هم بحثهای فلسفه را می‌فرمودند كه در این بحث از «تغایر و تغییر و تمییز» آغاز می‌كردند و آنجا هم عمدتاً فلسفه‌ی ماتریالیست دیالكتیك نقد جدی می‌شد و بعد هم بحث فلسفه اسلامی و اعتقادات را با شیوه خودشان كه از همان اول هم متفاوت با دیگران بود طرح می‌فرمودند. ایشان در فلسفه هیچ وقت از «بداهت» آغاز نمی‌كردند بلكه از «اختلاف» آغاز می‌كردند و بحث را به نتیجه می‌رسانند. گاهی هم بحث جامعه‌شناسی می‌فرمودند، در این جامعه شناسی هم بیشتر روی بحث‌های شناخت در دیدگاه‌ ماتریالیست دیالكتیك تمرکز میکردند و كتابهایی مثل مقدمه جامعه شناسی دكتر آریان‌پور، كه معروفترین كتاب جامعه شناختی و مطرح آن زمان و كتاب درسی دانشگاه هم بود را محور قرار میدادند.اما در عین حال بحثهای حاج آقا همیشه سخت بود. همیشه ابداعی حرف می زدند و به همین خاطر اصطلاحاتشان ناآشنا بود. حتی کلمات و معانی را آن طوری که خودشان در نظر داشتند به کار می بردند و خیلی عرفی حرف نمی زدند. در واقع بیانشان غامض بود. خیلی برای ارائه دسته بندی شده بحث وقت نمی گذاشتند، بیشتر روی تقویت و عمق بخشی مفهوم متمرکز می شدند و لذا وقتی که ما بر روی یک مطلبی کار می کردیم و آن را دسته بندی می کردیم، ایشان می پذیرفتند و می گفتند اینطوری خیلی بهتر شد! از ابتكارات و امتیازات بحثی ایشان این بود كه ایشان هیچ وقت طوری عمل نمی‌كردند كه من استادم و شما شاگرد، پس من می‌گویم و شما بنویسید؛ از اولین روزی كه آدم خدمت ایشان می‌رسید ایشان سعی می‌كردند به آدم بگویند بحثی است که داریم با هم به سامان می‌رسانیم؛ مباحثه می‌كردند به جای درس دادن! چیزی كه به نظرم می‌رسد منحصر به فرد است. این روش ایشان بود که در سالهای بعد هم ادامه پیدا كرد. از طرف دیگر حاج آقا همیشه می فرمودند که من متکفّل وضعیت اخلاقی شما نیستم و باید خدمت حضرت آیت الله راستی برسید! وقتی هم که با ایشان خدمت آیت الله راستی می رسیدیم، حاج آقا می رفتند دستبوسی ایشان. ما روشنفکر و دانشجو بودیم و فضای آن موقع هم ضد آخوندی بود. ولی وقتی ما می دیدیم که حاج آقا با آن قدرت علمی نسبت به استادشان آیت الله راستی حتماً دست می بوسند؛ بلکه نسبت به همه فقهایی که به تعبیر ایشان فقیه آل محمد (ص) بودند تواضع شدید می کنند و راحت دست می بوسند، طبعاً ما این کوچکی کردن را یاد می گرفتیم، اینها خیلی برکات تربیتی داشت.- یک داستانی راجع به مطرح شدن اسم مرحوم حسینی در ذهن طلبه ها و دانشجویان آن دوره شنیدم که مربوط میشود به مباحثه ایشان با جامعه شناسی به اسم دکتر نعیمی. میشود آن را نقل بفرمایید؟ما در شهر خودمان استهبان محفلی داشتیم که از اصلی‌ترین جلسات مذهبی شهر بود. یک سال در نیمه شعبان یک آقایی به نام دکتر احمد نعیمی که خان زاده ای ثروتمند از دوستان و هم سن و سالهای آقای کشفی بود آمده بود با بزرگان محفل مذهبی ما بحث کرده بود، و آنها را به چالش کشیده بود. دکتر نعیمی آن زمان دانشجوی دکترای جامعه شناسی بود و تحت تأثیر نظریات دکتر شریعتی بود. حتی می گفتند که با ایشان هم کاری دارد و بخشی از جزوات دکتر را جمع می کرده است. آدم بسیار حرّاف و در عین زرنگ و باهوشی بود و در بحث کردن توانمند. آقای کشفی به او گفته بود که باید به قم بیائی، او هم بعد از مدتی به قم آمده بود و با آقای کشفی خدمت حاج آقای حسینی رسیده بود. مدت جلسه نسبتاً طولانی شده بود، شاید هشت نُه ساعت! اما بعد از جلسه جمله ای به عنوان گزارش به جناب آقای کشفی گفته بود که حکایت از درماندگی و کم آوردن او در مقابله با حاج آقا داشت که من چون تعبیر زیبایی نیست نقل نمی کنم! - غیر از شخصیت فکری چه صفات دیگری در مرحوم حسینی بارز بود؟ آیا در آن دوره اهل مبارزه هم بودند؟ در مبارزه با چه کسانی همراه بودند؟البته آن زمان هم ما و هم حاج اقا این تعمد را داشتیم که خیلی فضولی در رفت و آمدهای حاج آقا نکنیم. قضیه، قضیه ی مبارزاتی بود پس هم برای ما مسئولیت داشت و هم برای ایشان. اینکه گروه های مبارزی مثل منصورون با حاج آقا ارتباط داشتند، اینها را باید از کسانی مثل آقای ذوالقدر سؤال کرد. چرا که گروه های دیگری هم بودند که با مرحوم حسینی رفت و آمد داشتند که ما آنها را نمی شناختیم ولی گاهی با هم برخورد داشتیم.حاج آقا فقط یک شخصیت فکری نبودند و به عنوان یک شخصیت مبارزاتی و سیاسی هم مطرح بود و به همین دلیل ما نیز دائماً در هراس بودیم. آن زمان تصمیم گیرندگان اصلی،مراجع بودند؛ یعنی مراجع ثلاث قم، آیت الله مرعشی و گلپایگانی و شریعتمداری و حضرت امام از خارج کشور. حاج آقا حسینی به لحاظ اینکه خودشان آیت الله زاده بودند و از بیوت مراجع بودند مورد احترام و توجه بودند. به لحاظ سابقه ی ارتباطی و فرهنگی شان هم معمولاً ایشان را به عنوان یک طلبه فاضل و خوش فکر می شناختند که بعدها الحاق ایشان به جامعه مدرسین شاهد بر همین مطلب است. در این دوره همفکر اصلی ایشان ایت‌الله شرعی بودند که واقعا حمایتهای ایشان از حاج آقا بسیار جدی بود. آیت الله شرعی از روحانیون خیلی با نفوذ به خصوص شهر قم بودند و موقعیت اجتماعی بالایی داشتند. حاج آقا حسینی مشاور اصلی آقای شرعی بودند و آیت الله شرعی نیز حامی اصلی حاج آقا حسینی. ـ در تاریخچه فرهنگستان از شما به عنوان «قلم» و کاتب اندیشه مرحوم حسینی در آن سالها یاد میشود. این حد از ارتباط چگونه برقرار شد؟من روی روش های ارائه مطلب از قبل و وقتی در شیراز و استهبان و تهران بودم کار کرده بودم. به خاطر همین شروع کردم به تقریر بحثهای ایشان. ولی اینطور نبوده که بنده به تنهایی باشم. کسانی مثل آقای ذوالقدر هم بودند که سابقه ی آشنایی شان با حاج آقا قبل از من است و مبارز هم بودند. بعضی از مباحث مرحوم حسینی در آن سالها هم به قلم ایشان است مثل جزوه معروف حاج آقا در اقتصاد به اسم «جبر تعادلی». یا مثلا مرحوم حجه الاسلام و المسلمین امامی و حجه الاسلام و المسلمین آشتیانی هم با حاج آقا درس و بحث داشتند. آقا مصطفی شرعی هم قبل از من با حاج آقا مباحثه داشتند و بعدا نسبت خانوادگی نیز پیدا کردند.ـ سال ۵۶ و ۵۷ را چگونه گذراندید؟ آیا بحثها همان شکل قبل را داشت و فضای انقلاب بر برنامه عملی مرحوم سید منیرالدین تاثیری داشت؟جلسات سالهای ۵۴ و ۵۵، بحث پیروزی و حکومت نبود و اصلاً احتمال جدی حکومت اسلامی هم نمی دادیم و با حضور هفته ای یک بار در قم بحثهای اقتصادی، جامعه شناسی و یا فلسفه مطرح و گفتگو می‌شد.ولی وقتی مبارزه از اواسط ۵۶ جدی تر شد و حرکت امام سرعت گرفت، مأموریت ما هم تغییر کرد. به این معنا که حاج آقای حسینی فرمودند به نظر می رسد انقلاب در حال پیروز شدن است و ما باید خودمان را برای حکومت آماده کنیم در حالی که دستمان خالیست! ما تا آن زمان مشکلات فکری مان را رفع می کردیم تا بتوانیم پاسخگوی شبهات جاری جامعه¬مان باشیم چرا که موضوع فکری جامعه متدینین تا آن موقع پاسخگویی به «شبهه» بود. بحث ما تا آن زمان مسائل فلسفی و دقت های ایدئولوژیک بود. اما از این زمان قضیه عوض شد و مرحوم حاج آقا حسینی به این نتیجه رسیدند که چون مباحث جدیدی مورد نیاز است که روی آن کار نشده، باید برای ادای تکلیف روی آنها کار کنیم. پائیز ۵۷ و حدود اواخر آذر ماه، كه انقلاب سرعت گرفت و مبارزات یك مقدار علنی‌تر و درگیری‌ها بیشتر شد و دانشگاه ها هم تعطیل گردید، قرار شد كه ما کلا جمع کنیم و بیاییم قم مستقر شویم. به اتفاق آقای زیبایی نژاد و سردار حمیدزاده است و آقای سوادی و آقای ذوالقدر آمدیم قم و در منزل آقای کشفی و در همان کوچه نوربخش در محله آبشار مستقر شدیم. خانه خالی بود و آقای کشفی زن و بچه‌شان را برده بودند استهبان. مهمترین مشكلی كه آن زمان داشتیم سرمای زمستان بود و فقدان نفت و وسائل دیگر. یكی دو تا اجاق برقی داشتیم اما برق هم همیشه نبود! با پتو خودمان را گرم می‌کردیم.كمتر از یك ماه قم بودیم و اوایل دی ماه قرار شد با حاج آقا برویم تهران مستقر شویم. یادم هست در آن روزهای آخری که قم بودیم حاج آقا با همان فکر فنی خودشان در زیرزمین منزلشان چند روز وقت گذاشته بودند، با ورق گالوانیزه چیزی شبیه بلندگو درست کرده بودند! و قصدشان این بو که در راهپیمائی ها برای شعار دادن از آن استفاده شود. یك چیزی شبیه یك بوق بلند مخروطی با دهانه یک متری كه نیاز به برق نداشت. البته چون هیکل خیلی بزرگی داشت بود هیچ وقت از آن استفاده نشد.- این همان بوق انقلاب نیست که اولین گروه «الله اکبر» گوها در سال ۵۷ در قم استفاده کردند و حجه الاسلام معصومی (نماینده دوره اول مجلس) در خاطرات خود از آن یاد می کند؟شاید! من ندیدم. موقع مطرح شدن قضیه الله اكبرها من در قم نبودم و در تهران بودم و نمی‌دانم اینجا چه اتفاقی افتاد. بله، میگفتم که ما رفتیم و تهران مستقر شدیم منزل خواهر زادۀ حاج آقا، آقای رضازاده (استاندار سابق شیراز) در حوالی خیابان نیروی هوایی. تا پیروزی انقلاب آنجا مستقر بودیم.در همین ایام که جریان مبارزه و انقلاب کوچه و بازار را گرفته بود، انحراف سازمان مجاهدین خلق نیز علنی و مردمی می‌شد، بنابراین نوعی احساس خلأ جدی ایجاد شده بود نسبت به ضرورت وجود یك گروه چریكی مذهبی سالم و مسلمان كه ضمن حركت مسلحانه، در عین حال محوریت امام و ولایت فقیه را نیز پذیرفته باشند چرا که سپاه هنوز وجود نداشت و ارتش هم که تکلیفش معلوم بود. به همین دلیل بحث ادغام هفت گروه مبارز تحت عنوان سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی مطرح شد. طبعاً حاج آقا به دلیل ارتباط با برخی از افراد این گروهها مورد مشورت دائم قرار داشتند. بحث حول شرائط تشکیل و اداره این سازمان و افرادی که لازم بود در این سازمان جدید عضویت داشته باشند میگشت و بخشی از اوقات ما را اشغال می کرد. بعد هم که سازمان تشکیل شد، آقای ذوالقدر، زیبائی نژاد، حمید زاده و بنده در سازمان عضویت و حضور پیدا کردیم. این حضور ادامه یافت تا شهادت مرحوم مطهری و سالگرد دکتر شریعتی که اختلاف فکری شدید که میان دو گرایش سازمان پیش آمد و من نیز به اقتضای مسئولیتم در سازمان خیلی در این موضوع درگیر شده بودم و از زوایای آن مطلع گردیدم. بنابراین قبل از دیگران از سازمان خارج شدم. بعد از من هم سایر دوستان با تشکیل سپاه پاسداران از سازمان خارج و به عضویت سپاه در آمدند.- میشه علت جدایی تان از سازمان را تعریف بفرمایید؟جریان آن خیلی به این مصاحبه مربوط نیست و باید جداگانه گفته شود.- پس قول تعریف آن را همین جا از شما میگیریم!ان شاء الله. به هرحال مباحثات ما در منزل آقای رضازاده دقیقاً تا روز ۲۱ بهمن ۵۷ ادامه یافت. گرچه از اوائل بهمن ماه که شور و شوق آمدن امام جامعه را پر کرده بود و احتمال سقوط حکومت پهلوی جدی تر می شد، حال و هوای بحثهای فکری را به شدت تحت تأثیر قرار می داد. اما ما وظیفه خود می دانستیم که تحت تأثیر احساسات و امورسیاسی دست از وظیفه فرهنگی که آنرا نیز مسئولیت انقلاب خودمان می دانستیم دست بر نداریم. با پیروزی انقلاب که مصادف با اسفند ماه ۵۷ می شد کارهای مشترک فرهنگی با دوستان قطع شد و هر کسی برای سامان بخشی به کارهای انقلاب به جایی رفت؛ منهم به استهبان رفتم. لذا برنامه فکری ما تا رفراندوم ۱۲ فروردین تعطیل بود. بعد قرار شد دوباره در تهران مستقر شویم. خانه ای كه به كمك حاج آقای شرعی پیدا شد، منزل آقای حاج طرخانی بود در خیابان حافظ فعلی. حاج طرخانی همان اوایل سال ۵۸ قبل از مرحوم مطهری به وسیله فرقان ترور شد و ما بیشتر با اخوی دوم‌شان مرتبط شدیم. حدود شش ماه در این منزل به صورت مشترک زندگی کردیم و عمدتا به درس و بحث و مشورت در مورد انقلاب و اقداماتی که لازم بود می پرداختیم. در این مدت در خدمت آقایان ذوالقدر، حمیدزاده، زیبایی نژاد، سوادی، مصطفی شرعی، و در بسیاری از مواقع حاج آقا معزالدین حسینی و مهندس شریف بودیم.مسائل مربوط به سازمان مجاهدین انقلاب و معرفی حاج آقا توسط حضرت امام برای شرکت در شورای اقتصاد در دولت بازرگان در این اثنا پیش آمد.- مرحوم حسینی یک پیش نویس برای قانون اساسی نوشته بودند که ۵ قوه داشت و باعث ورود ایشان به موضوع قانون اساسی شد. داستان چه بود؟ از کجا آغاز شد؟در آن زمان در کشور پیش‌نویسی برای قانون اساسی مطرح شده بود که نقل می‌شد آقای حبیبی نوشته‌اند. یك نسخه آن را هم آورده بودند جامعه مدرسین، كه حاج آقای شرعی به حاج آقای حسینی هم آن را دادند. مرحوم حسینی هم وقت گذاشتند و خواندند بعد فرموده بودند که این قانون اساسی بر اساس دموكراسی غربی نوشته شده و بیش از دو سومش به درد انقلاب ما نمی خورد. این پیش نویس را به بعضی از مراجع هم داده بودند و ایشان فقط یادداشت‌های اصلاحی جزئی در حواشی آن نوشته بودند و اصلاً به ساختار و شاكله‌ی كلی‌اش عنایتی نشده بود. این نظر موجب شد تا حاج آقای شرعی از حاج آقای حسنی بخواهند که آن را اصلاح کنند و وقتی گفته شد که این اصلاح به معنای نوشتن دوباره پیش‌نویس است حاج آقای شرعی اصرار کردند که بنویسید.یك روز در منزل حاج طرخانی در این مورد بحث می‌كردیم. حاج آقای حسینی گفتند اگر بخواهیم خودمان پیش نویس بنویسیم، بایستی بلند شویم برویم یك جایی و خودمان را از همه مسائل جدا كنیم. نهایتا قرار شد من و آقای سوادی و مرحوم حاج آقای حسینی برای این کار برویم. خصوصی با هم صحبت كردیم جایی برویم كه كمتر ما را بشناسند و كسی هم با خبر نشود. ۱۶ خرداد، بدون اینكه كسی با خبر شود رفتیم اصفهان و در خیابان مسجد سید، در هتل پرسپولیس مستقر شدیم؛ شبی صد تومان. از همان روز اول هم كارمان را شروع كردیم. تنها منبعی که حاج آقا حسینی با خودشان آورده بودند روزنامه «برادران» ارگان حزب برادران بود که مربوط به زمان مرحوم ابوی‌شان بود و بحثهای جامعه و قانون اساسی و حقوق اساسی و... با قلم ایشان در آن مطرح شده بود.در شاكله‌ی اصلی به این نتیجه رسیدیم كه قانون اساسی‌ باید پنج قوه‌ای باشد.ـ این پنج قوه چه بود؟سه قوه‌اش همین قوه «قضائیه»، «مجریه» و «مقننه» بود. یك قوه هم به عنوان قوه‌ی «مردم» گذاشتند و یک قوه هم قوه «رهبری». البته به جای قوه مقننه از قوه ممیزه. به معنای قوه کارشناسی نظام استفاده شد چرا که فکر می شد قانونگذاری منحصر به خداوند است.استدلال پنج قوه بودن به فضای آن سالها برمی گردد. سال ۵۸ دائماً احساس ناامنی می‌شد که شخصی كودتا كند، نظر حاج آقای حسینی این بود كه اگر احیاناً ارتش یا قوه‌ی مجریه روبروی امام ایستاد، امام بتواند از قوه‌ی ملت استفاده كند و انقلاب را حفظ كند به این معنا كه مثلاً امام بتواند ورای همه قوانین و چارچوب‌ها فرمان بدهد و مردم قانوناً مجاز باشند، سلسله مراتب را زیرپا گذاشته و مستقیماً در حراست از انقلاب و دستاوردهای آن امام و رهبرشان را تبعیت کنند. به تعبیر دیگر مرحوم حاج آقا میخواستند «انقلاب دائمی» را نهادینه كنند؛ برخلاف آنچه در آن زمان مطرح بود! همه می‌گفتند حالا که انقلاب شد، شما دیگر باید دست از كارهای انقلابی به معنای دگرگونی‌های لحظه‌ای و وهله‌ای بردارید و به فضای ثبات و تثبیت وارد شوید. اما حاج آقای حسینی می فرمودند اگر بنا باشد ثبات و تثبیتِ نظام، خودش مسئله‌ای علیه نظام بشود، باید این اختیار و این قوه وجود داشته باشد که ولی فقیه و امام جامعه بتواند مستقیماً وارد بشود و از طریق مردم مسائل را حل و فصل كند. علاوه بر این قوه‌ی بعدی را هم قوه‌ی ولایت فقیه گذاشته بودند. در پیش نویس اولیه آقای حبیبی چیزی به نام ولایت فقیه و شورای نگهبان و این حرفها نبود، یادم است كه قوه‌ی چهارم پیش نویس ما قوه رهبری بود. که این در آن زمان ساختار شکنانه بود! در آن فضا علیرغم همه عظمت و توانمندی امام، ‌اما دائماً امام را متهم می کردند و می‌خواستند ایشان را محدود كنند. اصلاً این فضا نبود كه امام میتواد حرف اول و آخر را بزند. معمولاً حقوقدان‌ها می‌آمدند و مشروعیت كارها را زیر سؤال می‌بردند؟! استدلال حقوقی می‌كردند كه این دیكتاتوری است و خلاف است! مرحوم حاج آقا به شدت دنبال این بودند كه بحث اقتدار ولایت فقیه و ولی فقیه را، به نحوی تبیین کنند که چیزی نتواند به او تنه بزند. تنها راهی هم كه به ذهنشان رسیده بود این بود كه ولی فقیه خودش باید یك قوه باشد در عرض و كنار سه قوه‌ی دیگر. البته بحمدالله قانون اساسی موجود از آن پیشنهاد حاج آقا بهتر هم شد و ولی فقیه حاكم بر قوا شد و نه هم عرض قوا! بخصوص در بازنگری قانون اساسی خیلی اصلاح شد كه هنوز هم به نظرم می‌رسد كه جای اصلاح و قوّت بخشیدن به آن هست. یك جاهایی كه هنوز رهبری حقیقتاً جایگاه امام در حكومت دینی را ندارد مثل بحث مجلس یعنی حاکمیت ولایت فقیه به خوبی پیش بینی و به و نهادینه نشده است. در مورد قوه اجرا هم شاید لازم باشد اصلاحاتی صورت گیرد.به هر حال با تلاش زیاد، تهیه یک پیش‌نویس برای قانون اساسی تمام شد و به هر سختی که بود تا ۲۳ خرداد کار را به اتمام رساندیم. مرحوم حاج آقا همان روز از اصفهان برگشتند. بنای حاج آقا بر این بود که بروند خدمت افراد مؤثر و توضیح دهند كه قانون اساسی باید یك چیزی شبیه این باشد نه آنچه نوشته شده. البته گروه های دیگر هم همین تلاش را میکردند؛ از گروه‌های نهضت آزادی و جبهه ملی كه در كشور مطرح بودند و قدرت دست آنها بود گرفته تا گروه‌های مختلف مذهبی با گرایش‌های مختلف. وقتی به قم برگشتیم، با امكانات محدود تایپ و فتوكپی كه داشتیم سعی كردیم مطالبی كه نوشته شده بود را تكمیل و اصلاح و تكثیر كنیم و تعدادی كه لازم است فراهم بشود. حاج آقا هم مشغول رایزنی شدند. مرحوم حاج آق روز اول تیرماه با مرحوم آیت الله گلپایگانی ملاقات کردند. ایشان همه چیزهایی كه نوشته بودیم پسندیده بودند به جز «قوه مردم» که ملاحظاتی داشتند. مرحوم آیت الله گلپایگانی قدرت محاجه مردم را شمشیر دو لبه می‌دانستند، به خصوص اینکه بالاخره دیگران هم میتوانستند از این فرصت بر علیه نظام بهره ببرند. بعد از این ملاقات مرحوم حاج آقا در ۳۰ تیر ۵۸ هم موفق شدند كه خدمت حضرت امام برسند و پیش‌نویس را به امام نشان بدهند و نگرانی هایشان را مطرح کنند.ـ امام قم بودند یا تهران؟آن موقع قم بودند. - نظر امام چه بود؟حضرت امام فرمایشی به این مضمون فرموده بودند كه به هر حال پیش نویس اصلی منتشر شده و مبنای کار قرار گرفته است، اما طبعاً قانون اساسی باید بر اساس اسلام نوشته شود، ولی شما هم بروید حرفهایتان را به همه بزنید و هم این چیزی كه نوشتیده اید را در روزنامه‌ها منتشر كنید و هم بدهید به آنهایی كه طرح‌ها را می‌گیرند و بررسی می‌كنند.- بعد از این چه شد که مرحوم حسینی خودشان کاندیدای خبرگان قانون اساسی شد؟بله. البته در ابتدا اصل بحث تشکیل خبرگان مورد سوال برخی قرار می‌گرفت. چون اصل چگونگی تصویب قانون اساسی هنوز مورد سوال بود. دعوا این بود كه مجلس مؤسّسان باید تشكیل بشود، یا خبرگان؟ مرحوم امام نظرشان روی مجلس خبرگان بود اما آقای شریعتمداری می گفت مجلس مؤسسان؛ یعنی مجلسی كه شیوخ در آن هستند و برای تأسیس نظام تصمیم گیری می‌كنند كه نظام چه باشد؟ روشن بود که نظر امام پیگیری شد. در این مدت همه گروهها و جناح‌های فعال در تلاش بودند که آدمهای مورد نظر خودشان به مجلس خبرگان بفرستند و رای بیاورند تا قانون مد نظر آنها تدوین شود. یك عده دنبال این بودند كه قانون اساسی بر اساس دموكراسی نوشته شود، عده‌ای هم دنبال این بودند كه قانون اساسی باید مبتنی بر شرع و هماهنگ و منطبق بر احكام و دستورات اسلام باشد. یك عده اساساً معتقد بودند كه قانون اساسی نمی‌خواهیم، چون ما قرآن و روایات و احكام داریم و دین نیازی به قانون اساسی ندارد. ما به آن گروه اول كاری نداشتیم. اما کسانی از بزرگان دین که فكر می کردند چون قرآن و احکام داریم. قانون اساسی نمی‌خواهیم و ممكن بود در خبرگان حاضر نشوند دغدغه حضور آنها در خبرگان را داشتیم. یادم نمی‌رود حاج آقا می‌فرمودند اگر بزرگانی مثل شهید مدنی، آقا مرتضی حائری، اقای دستغیب و اینها به هر دلیلی در خبرگان حضور پیدا نكنند و مجلس بدون علمای بزرگ و صاحب نظر برگزار شود، قانون اساسی از قوت لازم برخوردار نخواهد شد و كار آنطوری كه باید، جلو نخواهد رفت. لذا حاج آقا باز تصمیم گرفتند حركت كنند و در این فرصت محدود آمادگی ایجاد کنند.قرار شد راه بیفتیم و یك مقدار خارج از قم فعالیت كنیم. در حوزه‌ای كه بیشتر مؤثر بودیم؛ در جنوب كشور. لذا باز تصمیم گرفته شد كه بنده و آقای مصطفی شرعی در خدمت حاج آقای حسینی باشیم. یك پیكان استیشن طوسی رنگ بود که حاج آقای شرعی از ستاد انقلاب قم در اختیار ما گذاشته بودند. عقبش را خواباندیم و یک تشك انداختیم. در مسیر برنامه این بود که معمولا یك نفر عقب می‌خوابید، دو نفر دیگر هم یكی رانندگی می‌كرد و دیگری هم با او حرف می‌زد. ۳۱ تیر ماه ۵۸ بود که راه افتادیم. اول مرداد اصفهان بودیم ابتدا جناب آقای پرورش را ملاقات کردیم و ایشان هم از حاج آقا خواستند که به جای ایشان در جمع جوانان سخنرانی کنند. شب هم آقای باهنر به اصفهان آمده بود به اتفاق آقای پرورش و حاج آقا خدمت ایشان بودیم. در آنجا هم حاج آقای حسینی بحث‌های مربوط به قانون اساسی را مطرح كردند. مرحوم شهید باهنر احترام می‌گذاشت ولی آنطوری كه من انتظار داشتم دقت نكرد، در عین حال گفت یك نسخه از قانون اساسی را به من بدهید پیگیری می‌كنم. دوم مرداد رفتیم شیراز. دیداری با شهید دستغیب داشتیم مرحوم دستغیب فرمودند كه ما چه نیازی به قانون اساسی داریم.‌ ما قرآن داریم و قرآن قانون اساسی است. حاج آقای حسینی سعی كردند كه ویژگی قانون اساسی را بیان کنند و تقریباً از شهید دستغیب قول گرفتند كه ایشان در مجلس خبرگان حاضر شوند. بعد تا ۲۰ مرداد و ایام تبلیغی انتخابات در شیراز ماندیم. مرحوم حاج آقا در باغچه ابویشان در بیرون شهر مستقر بودند و گروه ها و هیئتهای شیراز (که به جا مانده از حزب برادران بود) به دیدن ایشان می آمدند. در جلساتی هم که مربوط به خبرگان و انتخابات بود شرکت می‌کردیم.۲۰ مرداد از شیراز به طرف اصفهان حركت كردیم، آقای ربانی شیرازی هماهنگ کرده بود که شب حاج آقای طاهری اصفهانی را ببینیم، ایشان هم خیلی احترام گذاشت و هم حرفها را دقیق شنید و بعد هم حاج آقای حسینی را تأیید کرد. به نظرم می‌رسد كه بعد هم با آیت الله خادمی اصفهانی ملاقات داشتیم كه جزء علمای بزرگ اصفهان بودند. خلاصه آن موقع دنبال این بودیم كه همه را هماهنگ كنیم كه روبروی روشنفكرهای آن زمان بایستیم. ۲۲ مرداد به یزد رفتیم و خدمت شهید آیت الله صدوقی رسیدیم. شیرین‌ترین دیدارهایی كه من در طول این مدت داشتم دیدار با شهید صدوقی بود. دیدار ما با ایشان برعکس شد و ایشان بود که به حاج آقا انرژی می داد! تقدیر و تشكر زیادی از حاج آقای حسینی كردند كه برای این کار راه افتادند و این مسیر را آمده اند. خیلی به ما انرژی داد و واقعا خستگی از تن ما در رفت. ۲۲ مرداد انتخابات مجلس خبرگان قانون اساسی برگزار شد و شهید دستغیب، مرحوم آیت الله ربانی شیرازی و آیت الله مکارم و مرحوم حاج آقا حسینی از شیراز رای آوردند. ۲۳ مرداد ماه به قم رسیدیم. یک راست خدمت آیت الله راستی رسیدیم و گزارش سفر را دادیم و روز ۲۴ مرداد خدمت آیت الله مرتضی حائری یزدی رسیدیم. ایشان هم با همان تواضع و بزرگواری و علمیت و تقدّس، بر اصل مطلب تأكید كردند.- خبرگان قانون اساسی یک فصل از زندگی مرحوم سید منیرالدین حسینی بوده که اگرچه مهم است اما اهمیت ایشان از جنبه های فکری بعدی اوست که در فرهنگستان بروز کرد. اگر میشود لطف کیند و به این مرحله از زندگی ایشان اشاره کنید. بعد از خبرگان، مرحوم سید منیرالدین چه کرد؟بعد از اینكه فعالیت ایشان در موضوع قانون اساسی به اتمام رسید، تقریباً یك دوره فطرت كوتاهی پیش آمد، بین كارهای گذشته و بعدی حاج آقا. تا آخر تابستان منزل حاج طرخانی بودیم و از اول پاییز هر کسی رفت دنبال کارهای خودش. من هم برگشتم به دانشكده که یک ماه بعدش در ۱۳ آبان ۵۸ لانه جاسوسی توسط دانشجویان تسخیر شد‌. در همین فاصله یک روز آقا مصطفی شرعی تهران آمدند و با من صحبت كردند و گفتند که حاج آقا حسینی می‌گوید كه اگر می شود برگردم قم تا کارها دنبال شود. بعد از مدتی بالاخره تصمیم گرفتم که برگردم. اوایل بین قم و تهران رفت و آمد می‌کردم. می¬آمدم قم و جلساتی را تشکیل میدادیم تا ببینیم برنامه‌ چیست و قرار است چه کار کنیم؟ تا اینکه بالاخره در۳۰ / ۱۱ / ۵۸ اسباب کشی کردم به قم و در کوچه «سپاه» در خیابان صفاییه، طبقه پایین منزلی که حاج آقا معزالدین (اخوی آقا) مستاجر بود، مستقر شدم. آن موقع هم چون امكانات مالی نداشتم، آیت الله شرعی ۱۰ هزار تومان قرض دادند تا بتوانم در قم وسایل زندگی را بخرم. محل كارمان هم منزلی بود در نزدیکی کوچه نوربخش که مربوط به حاج آقای واحدی بود که به سوریه رفته بودند. طبقه‌ی همكف را تجهیز كردیم برای كارهای دفتر و طبقه‌ی پائین هم برای كارهای بایگانی‌ها و تكثیر و امثال آن. من بودم و مرحوم حاج آقا حسینی و آقای مصطفی شرعی. چند ماه بعد در اول تابستان ۵۹ هم آقای دکتر نجابت از انگلستان برگشتند و به ما ملحق شدند.در همین برهه جریانات دانشگاه هم حاد شده و به هم ریخته شده بود. مسئولین دانشگاه ها اکثرا طاغوتی بودند بنابراین دانشجویان حاکم شده بودند. فضای دانشجویی هم به شدت سیاسی بود! و گروه‌ها سهم خواهی می‌کردند. گروه‌های سیاسی دانشگاه به ترتیب فعالیت: اول «انجمن اسلامی» بود، بعد «مجاهدین خلق» که اسمشان در دانشگاه «انجمن دانشجویان مسلمان» بود. بعد از آن توده‌ای‌ها بودند كه نمی‌دانم عنوان‌شان چه بود و بعد از آن هم «چریك‌های خلق». این چهار گروه اصلی بودند كه تقریباً همه جا وجود داشت و برخی جاها هم گروه های «پیكار» یا «اقلیت» یا طرفداران دکتر پیمان و دکتر سامی هم حضور داشتند. حداقل درگیری این بود كه هر كدام می‌خواستند دكّه‌ای داشته باشند و برای دكه‌ هم نشریه¬ای و بعد هم عضو گیری. فضای خیلی آلوده‌ای شده بود و از فضای درسی کاملا خارج بود و كم‌كم كار از تعارضات در گفتگو به اظهار قدرت و تعارض مسلحانه کشیده شده بود. در اوایل تابستان که در منزل آقای واحدی مستقر بودیم و دانشگاهها نیز تعطیل شده بود دوستان متدینین و حزب اللهی دانشگاهی و انجمن اسلامی‌ِ آن زمان، دلواپسی اداره‌ی جریان انقلاب فرهنگی را داشتند و طبعاً به مراکز حوزوی مراجعه می‌كردند من جمله سراغ ما هم می‌آمدند. بعد از مدتی به دلیل ارتباطاتی كه حاج آقای حسینی با فعالین انقلابی و مذهبی و بخصوص فرهنگی تهران داشتند، جریان ارتباط دائمی با ایشان شكل گرفت به همین دلیل کسانی که با دغدغه نقلاب فرهنگی به قم می آمدند، معمولا با مرحوم حاج آقا ارتباط برقرار می کردند. شاید به یك معنا احساس می‌كردند كه هماهنگی و مفاهمه‌ی بیشتری با ایشان صورت می گیرد. این رفت و آمد‌ها با توجه به ارتباطی كه از طریق آیت الله شرعی و آیت الله راستی و ... با جامعه مدرسین بود موجب شد تا جامعه مدرسین تصمیم گرفت یك نشست سه روزه برگزار شود. تاریخ دقیق را نتوانستم از اسناد به دست بیاورم، ولی این نشست حدود خرداد ماه ۵۹ در فیضیه برگزار شد. برگزار کننده و دعوت كننده جامعه مدرسین بود و عمده اداره کار و برنامه ریزی بر عهده ما بود. البته اشخاصی هم بودند که از طرف نهادهای دیگر فعال بودند مثل حجه الاسلام یثربی (كه بعدها نماینده‌ی قم شدند) که از طرف دانشجویان قمی خیلی فعال با همایش مرتبط بودند.در این نشست اساتید حوزه و دانشگاه شركت كردند. سخنران‌ها چند نفر از دانشگاه بودند و چند نفر از حوزه. كسانی كه از حوزه صحبت كردند، حضرت آیت الله العظمی نوری همدانی، حضرت آیت الله یزدی و حاج آقای حسینی بودند. در خاطرم هست که آیت الله یزدی و آیت الله نوری در مورد تعلیم و تربیت صحبت كردند. حتی به یاد دارم که آیت الله یزدی، عمده بحثشان در طبقه بندی مراتب تعلیم و تربیت بود. اما موضوع سخنرانی حاج آقای حسینی نزدیك‌تر و مرتبط‌تر با بحث انقلاب فرهنگی بود. ایشان از ضرورت انقلاب فرهنگی و وابستگی نظام آموزشی موجود به غرب بحث كردند. به یاد دارم که ایشان تعبیر «افشاگری» را در مورد انقلاب فرهنگی به كار بردند. در فضایی که این کلمه برای شبنامه هایی که بر علیه اشخاص پخش می‌شد بکار می‌رفت یادم نمیرود که ایشان خیلی پرقدرت و با قاطعیت از اساتید دانشگاه می‌خواستند كه شما باید زوایا و ابعاد غیر دینی و ضد مذهبی كتب نیروی انسانی، روا نشناسی و جامعه شناسی را برای جامعه و به خصوص برای علمای حوزه تبیین كنید تا معلوم شود كه اینها ضد دین و پرورش دهنده‌ی عناصر غیر دینی هستند و با انقلاب سازگاری ندارند. تأكید می‌كردند كه اگر ما بخش‌هایی از منابع علوم انسانی را كه ضد دین هستند سانسور كنیم و حذف كنیم، تا ماهیت ضد دینی این علوم عریان نشود بزرگترین «خیانت» را كرده ایم و لذا میفرمودند که امروز وظیفه دانشگاهیان این است كه در این مورد افشاگری كنند تا ماهیت ضد دینی و ضد انسانی این علوم افشا شود.حاصل این سمینار سه روزه در یك قطع‌نامه‌ منعكس شد كه در آن از رهبر کبیر انقلاب اسلامی ایران درخواست شده بود تا ستادی را برای پیگیری امر انقلاب فرهنگی تعیین و افرادی را منصوب کنند. به نظرم می‌رسد که همین نشست هم بهانه‌ای شد كه با فاصله‌ی كمی حضرت امام شش نفر را به عنوان ستاد عالی انقلاب فرهنگی معرفی فرمایند. البته شاید در خارج از این سمینار هم موضوع مطرح بوده ولی آنچه از نظر ما و در سطح اطلاعاتی که ما بدست میآوردیم اتفاق می‌افتاد همین بود. بعد از سمینار سه روزه فیضیه، تا مدتی در نشست‌های خصوصی در حال بررسی این بودیم که چگونه یک مجموعه و مركزیتی برای عهده‌داری این كار در درون حوزه شکل بگیرد تا انقلاب فرهنگی ادامه یابد. به نظرمان رسید كه ما نیز وظیفه داریم موضوع را پیگیری کنیم. به این معنا که احساس شد باید در درون حوزه جایی به اسم «فرهنگستان» برای مدیریت این جریان مهم شکل بگیرد. راجع به اسم «فرهنگستان» مقدار زیادی بررسی شد. نام فرهنگستان بخاطر تصویری که از حرکت فرهنگی انقلاب داشتیم انتخاب شد. یعنی تصویرمان این بود که فرهنگستانی باید باشد كه بتواند تولید علوم اسلامی را در جامعه «سازماندهی» كند و جریان تولید نرم افزارها و سخت افزارهای مورد نیاز برای اداره حكومت اسلامی را اداره كند. با توضیحاتی که از دوستان دیگر بدست آوردیم معادل این كاری كه قصد انجام آن بود در دنیا، در جایی با نام «آکادمی‌« صورت می‌گرفت نه مراكز آموزشی و دانشگاه‌ها و نه حتی مجامع تحقیقاتی. آکادمی جایی است كه در یك گستره‌ی جامع و شاملی همه‌ی تحوّلات تحقیقاتی و پژوهشی را سرپرستی می کند. خودمان در این دقّت به این نتیجه رسیده بودیم كه عنوان «فرهنگستان» عنوان مناسبی است، اگرچه عنوان فرهنگستان در آن زمان برای مجموعه‌های كوچكی كه عهده‌دار امور تخصصی‌ای (مثل زبان فارسی، پزشکی و فلسفه و ...) هستند به کار می‌رفت. به نظر ما آنها این کلمه را خوب به كار نبرده بودند و این واژه‌ میتوانست معادل آكادمی باشد. برای این كه روی نام به نتیجه برسیم با شخصیت‌های مختلفی بحث شد. فراموش نمی‌كنم یک روز عصر خدمت شهید آیت الله بهشتی که آن زمان رئیس دیوان عالی كشور بودند رسیدیم، حاج آقای حسینی آنچه مورد نظرشان بود برای مرحوم آقای بهشتی توضیح دادند و ایشان هم استماع فرمودند. بعد اصل كار و ضرورت انجامش را مورد تأیید قرار دادند و ابراز همراهی کردند؛ اما میفرمودند نامش را بگذارید «مركز عالی تحقیقات» یا «مؤسسه عالی تحقیقات». به هر حال مرحوم حاج آقا در ادامه کار به این نتیجه رسیدند که «فرهنگستان» از همه مناسب تر است. البته این نکته هم برای دوستان روشن بود که ما نمی‌توانیم تشكیل دهنده‌ی فرهنگستان باشیم بلکه فقط می‌توانیم مقدمات کار را فراهم كنیم. بنابراین فكر شد که ما چطور می‌توانیم امر پی‌ریزی فرهنگستان كه باید عهده‌دار تحقق انقلاب فرهنگی باشد را دنبال كنیم. یكی از كارهای مقدماتی كه انتخاب شد این بود كه ما بایستی یك «مجامعی» را در مراكز دانشگاهی‌ و فرهنگی‌ كشور برگزار کنیم تا بتوانیم ضرورت امر انقلاب فرهنگی و به تعبیری ضرورت فرهنگستان را اثبات كنیم. این بود كه تصمیم گرفته شد نام این مرکز را بگذاریم «دفتر مجامع مقدماتی فرهنگستان علوم اسلامی» و مشغول تشکیل مجامع مقدماتی شویم. ابتدا مکان مناسبی غیر از منزل آقای واحدی نداشتیم به همین خاطر مثل همیشه خدمت آیت الله شرعی مطرح شد و ایشان هم تامین امکانات را قبول کردند و در عمل هم تا آنجا كه در توانشان بود و تا سال‌های متمادی این پشتیبانی را ادامه دادند. پس از اینكه به این جمع‌بندی رسیدیم، قرار شد اولین مجمع با دعوت جامعه مدرسین برگزار شود. آن زمان آقای دکتر عارفی وزیر علوم بودند بنابراین با وزارت علوم هماهنگی شد و نهایتاً تاریخ ۱۹/۱۰/۵۹ تا ۲/۱۱/۵۹ به عنوان زمان برگزاری مجمع اول انتخاب شد. برای افتتاحیه حاج آقا با كمك ایت الله مسعودی خمینی (تولیت آستانه حضرت معصومه) خدمت مرحوم علامه طباطبایی رسیدند ایشان هم پیامی را با خط خودشان نوشتند که آیت الله محمدی گیلانی پیام را در ابتدای این مجمع که «اولین مجمع مقدماتی فرهنگستان (آکادمی) علوم اسلامی» نامیده شد قرائت کردند و از لذا اولین مجمع مقدماتی فرهنگستان با پیام علامه طباطبایی، سخنرانی آیت الله محمدی گیلانی و نیز سخنرانی وزیر علوم وقت (دکتر عارفی)‌ در قم افتتاح شد.به خاطر ارتباط و آشنایی که با ستاد انقلاب فرهنگی پیدا كرده بودیم، استقبال نسبتا خوبی از مجمع اول صورت گرفت. تعدادی از افراد مبرّز جامعه مدرسین هم در مجمع شركت كردند. اما عمده شرکت کنندگان از اساتید دانشگاهی بودند. محل برگزاری سالن هلال احمر قم روبروی دار الشفا بود؛ تنها سالن اجتماعات آن زمان در قم. سالن پر شد و با كمبود جا روبرو بودیم.قبل از مجمع همه مباحث تنظیم شد و برنامه‌ی مناسبی تعیین گردید. صبح‌ها بیان بحث در اختیار حاج آقا حسینی بود و مباحثی كه از قبل طراحی شده بود ارائه می¬شد. چکیده و فهرست و در اغلب موضوعات جزوات کامل مباحث ایشان در اختیار شرکت کنندگان قرار داشت. عصر‌ها هم از خدمت آقایانی كه آن زمان احساس می‌شد می‌توانند كمكی برای این كار باشند استفاده شد. یكی دو جلسه عصرها را آیت الله منتظری آمدند و سخنرانی کردند و یكی دو جلسه هم آیت الله جوادی آملی. آقای دكتر رجایی خراسانی و دكتر عبدالکریم سروش هم در یک روز سخنرانی داشتند. ما یکسری جزواتی در اسناد فرهنگستان دیدیم مربوط به مجامع. در قسمت مباحث مرحوم حسینی از بحث‌های اجتهاد شروع می‌شد و تا بحث ریاضیات و روش‌های سیستمی ادامه پیدا میکرد برنامه همیشه به همین منوال بود؟بله کلیت کار یکی بود ولی اصلاح می‌شد. قبل از هر مجمع دقت می‌شد و دقیقاً بحث‌ها آماده می‌شدند و معمولاً یك جزوه شبیه یک مجله آماده می‌كردیم و فهرست تفصیلی همه مباحث در آن ذکر می‌شد. همراه با آن هم جزوات تشریحی و تبیینی داده می‌شد. مثلاً برنامه صبحها در مجمع اول به شرح ذیل بود: - «مبانی قانونگذاری» که از مبانی قانونگذاری در اسلام و در غرب و نظام دمکراسی بحث می‌شد.- «نظام آموزشی» و میزان وابستگی به غرب و از سه خصلت «تحبیب، تحقیر و انحلال» در این نظام صحبت می‌شد. - «روش اجتهاد» به عنوان روش متقن دستیابی به وحی تشریح می‌گردید.- «موضوع شناسی» كه آن زمان «مبانی شناخت موضوع» نامیده می‌شد. طی مباحثی نظیرo تمیز، سنجش و منطق ریاضی o سیستم سازیo انواع موضوعاتo شناخت موضوع و ضرورت مجموعه‌نگری در موضوع‌شناسی مطرح می‌گردید.بعد از برگزاری اولین مجمع، مجمع دوم در تاریخ ۱۸/۰۱/۶۰ در دانشكده‌ی كشاورزی دانشگاه شیراز برگزار شد. در مجمع دوم، حضرت آیت الله جوادی قبول زحمت كردند و آن موقع به شیراز آمدند. نبابراین صبحها بحثهای مرحوم حاج آقای حسینی بود و اکثر عصرها هم ایشان افاضه می‌فرمودند و به این ترتیب مجمع دوم هم به روال کلی مجمع اول طی شد.در همین فاصله چون درخواست همكاری از طرف افرادی كه در مجمع اول و دوم شركت كرده بودند نیز بالاگرفته بود و به دلیل اینكه دانشگاه ها تعطیل بود و ما هم میخواستیم زمان را از دست ندهیم، به این نتیجه رسیدیم كه دانشگاهیان علاقمند را در قم جمع و مباحث را با موضوعاتی نظیر تبیین ابعاد و ضرورت انقلاب فرهنگی و روشی كه باید به كار گرفته شود، ادامه دهیم. در ابتدا با تعداد محدودتری کار را آغاز کردیم یعنی تعدادی از افرادی كه در مجامع شرکت کرده بودند دعوت شدند. این انگیزه و علّت و ساختار اولیه «هفته‌های اقتصاد» بود. در مجموع مباحث اقتصادی اقتصاد در دو دوره برگزار شد. دور اول از اردیبهشت سال ۶۰ آغاز شد و هر ۱۵ روز یکبار به مدت ۵ هفته برگزار شد. دور اول این مباحث با واقعه هفت تیر و شهادت شهید بهشتی و ۷۲تن نیمه کاره رها شد. چون حادثه‌ی مهم و سنگینی بود و احتمال اینكه برای انقلاب مشكل پیش بیاید كم نبود. البته در فاصله دور اول و دوم هفته های اقتصاد، از ۲۳/۳/۶۰ تا ۲۸/۳/۶۰ سومین مجمع مقدماتی در دانشگاه اصفهان نیز برگزار شد.یعنی هم زمان هم هفته های اقتصاد برگزار می شد و هم مجامع مقدماتی؟بله. در مجمع سوم باز هم چند روز عصر را در خدمت آیت الله جوادی آملی بودیم و مرحوم حاج آقا هم صبح ها بحث را ارائه می‌كردند.از ۱۷ تا ۲۳ مهرماه سال ۶۰ چهارمین مجمع مقدماتی در كرمان برگزار شد آقای دكتر نجفی به عنوان وزیر علوم برای افتتاح آمدند كه در تهران پرواز عادی لغو شد و به احترام ایشان و حاج آقا، هماهنگی شد و یك هواپیمای فالكن که در هوای ابری هم پرواز می کرد ما را به کرمان آورد. در كرمان از اساتید حوزه کسی با ما نبود. فقط آقای معزالدین (اخوی حاج آقا) دو سه تا بحث آنجا ارائه كردند دکتر نجفی بعد از روز اول برگشتند ولی تعدادی از دوستانی كه از سازمان برنامه و بودجه آمده بودند ماندند مثل دكتر مشایخی و دكتر صادقی تهرانی.- ارتباط مرحوم حسینی با سازمان برنامه و بودجه از چه طریقی برقرار شده بود؟شاید زمینه این آشنایی را آقای توکلی فراهم کرده بود و یا شاید جلسات حاج آقا با مرحوم رجایی موجب این امر شد.- ارتباط با دولت و مرحوم شهید رجایی چگونه از کی و چگونه فراهم شد؟ارتباط داستانی حاج آقا با مرحوم شهید رجایی از طریق دوستان و آشنایان مشترک چون مرحوم شهید اسلامی بود. مدت این ارتباط کوتاه و در زمان نخست وزیری سالهای ۵۹ و ۶۰ آن مرحوم بود که برای برگزاری جلساتی هفتگی حاج آقا از قم به تهران می‌رفتند و در همان ساختمان نخست وزیری، خیابان پاستور جلسه با ایشان برگزار می‌شد. مرحوم رجایی در طول همین مدت کوتاه نسبت به حاج آقا علاقه پیدا کرده و نسبت به ایشان احترام خاصی قائل بود. چون مشکلات امنیتی زیاد بود، مرحوم رجایی اتومییل اختصاصی خودشان را برای بردن حاج آقا به پلیس راه ابتدای اتوبان می‌فرستادند و حاج آقا با استفاده از این اتومبیل برای جلسه می رفتند.ارتباط با سازمان برنامه هم از روزهای پایانی ریاست آقای خیّر و از ابتدای ریاست دکتر بانکی بر سازمان برنامه شروع شد. در اولین جلسه حاج آقای شرعی نیز حضور داشتند، شاید ایشان زمینه ساز این ارتباط بودند.به هر حال آقای بانكی وقتی با حاج آقا آشنا شد می‌گفتند که اگر ما بتوانیم معاونت برنامه ریزی را شورایی کنیم خیلی خوب است حتی یكی دو بار هم پیشنهاد شد كه حاج آقا بیاید عهده‌دار این كار بشود، ولی اینها جدّی و یا عملی نبود. تا اینكه به هر حال با دستور آقای بانكی معاون اصلی ایشان (اقای دكتر مشایخی) و برخی دیگر هفته‌ای یك بار به صورت مستمر جلساتی با حضور حاج آقای حسینی در سازمان برنامه برگزار می‌شد در این جلسات که بیش از یک سال ادامه پیدا کرد مباحث مربوط به برنامه‌ریزی و اصلاح امور کشور در نگاهی کلان و نیز مبانی تنظیم امور بحث و بررسی می شد. علی القاعده شرح این جلسات در اسناد من موجود است.- به تصمیمات آن جلسه ترتیب اثر داده می‌شد یا در حد تئوریك بود؟نه، اول كار فكر می‌شد كه کار اسلامی شدن سازمان برنامه و بودجه با همین جلسات انجام خواهد شد ولی بعد كه جلسات شكل گرفت معلوم شد كه این حرفها به این سرعت به درد اجرا نمی‌خورد. مباحث بیشتر بحث‌های كلان نظری بود. لذا برگزاری جلسات تأثیری در روند اجرا نداشت. اما به یاد دارم که همه با علاقه شركت می‌كردند.- سرنوشت مجامع مقدماتی و هفته های اقتصاد چه شد؟ در فاصله مجامع و هفته های اقتصاد بحث‌های دفتر نیز ادامه داشت. عمده‌ترین بحثی را كه در آن زمان حاج آقا ارائه کردند بحث‌های «اختیار و آگاهی» بود که ذیل بحثی با عنوان «منشأ اشتباه» مطرح شد و تا بهمن‌ ۶۰ به مدت چهار پنج ماه به طول انجامید. در این فاصله هم برنامه‌ریزی شد و عده‌ای مجدداً دعوت شدند. دور دوم هفته‌های هفته های اقتصاد از ۱۵ / ۱۲ / ۶۰ ، شروع شد اما این بار ماهی یکبار و تا ۰۵ / ۰۳ / ۶۲ به مدت ۱۳هفته ادامه پیدا كرد. در شروع دور دوم هفته‌های اقتصاد حاج آقای طباطبائی امام جمعه فعلی اصفهان چند جلسه ای شبها فلسفه می‌گفتند.- دور دوم هفته های اقتصاد چه تفاوتی با دور اول داشت؟در دور اول تجربه کمتر بود و افراد محدودتری شركت می‌كردند و جای ما هم محدودتر بود. براساس تجربه‌ای كه به دست آمد و دقّت‌هایی كه شد، هم نسبت به افراد تجدید نظر شد و هم تعداد افراد زیادتر شدند و برنامه‌ها هم اصلاح و منظم‌تر شد. در دور دوم حدود ۱۰۰ نفر آمدند و رفتند. که از اینها ‌ تعدادی از هفته اول بودند و تعدادی نیز از طریق بخشنامه ای که آقای دکتر نجفی به عنوان وزیر علوم به دانشگاهها ارائه کردند جذب شدند كه از این تعدادی كه شرکت کردند چیزی حدود ۴۰ تا ۵۰ نفرشان افراد ثابتی بودند كه حضور مستمر داشتند، بقیه محدود آمدند و رفتند. تعدادی از این دوستان همکاریشان با دفتر تا مدتها پس از دوره‌های اقتصاد ادامه یافت، مثلا دكتر مسعود درخشان . دوست ایشان آقای دكتر فرزین‌وش (كه مدتی رئیس دانشكده اقتصاد دانشگاه تهران بود). آقای دكتر قنبری، آقایان اسداللهی، برادران شركاء، روغنی زنجانی، ستاری فر، دكتر محمدزاده، دکتر نهاوندیان، صفوی، دکتر اعرابی، دکتر سید محسن میرباقری، مهندس پرور و مهندس غلامحسین نجابت، مهندس شفیع‌خانی و طالع‌زاده، معلمی، ‌افضلی، برقعی، دکتر زاهد و... از شیراز می‌آمدند. یك عده دوستان دیگر هم آمده بودند كه بعدها با ما ماندند مثل آقای جاجرمی، آقای افكاری، آقای صیف، آقای محمد نجفی. از آقایان علمای حوزه هم مرحوم حاج آقای امامی، حاج آقای آشتیانی، حاج آقای حسینی بوشهری (آقای بوشهری دو سه جلسه اول را آمدند) و افرادی دیگر.- آقای دکتر مسعود درخشان کی به فرهنگستان ملحق شد؟ایشان دور دوم مباحث هفته های اقتصاد را کامل شركت داشتند. در فاصله دور اول و دوم به جمع ما پیوستند. - طریقه‌ی آشنایی‌شان چطور بود؟ایشان انگلستان بودند و از طریق برخی از دوستانشان که در مجامع و هفته ها شرکت میکردند با دفتر آشنا شدند و پس از معرفی ایشان به دفتر و هماهنگی‌هایی که صورت گرفت مستقیماً به قم آمد. وقتی به قم آمدند منزلی گرفتند و در قم مستقر شدند. حجه الاسلام میرباقری (رئیس فعلی فرهنگستان) آن موقع نبودند؟خیر! ایشان آن زمان در كارهای معمولی حوزه‌ی مشغول بودند گرچه دورادور با همدیگر ارتباط داشتیم اما ایشان با دفتر همکاری نداشتند، ولی اخوی بزرگشان سید محسن میرباقری حضور داشتند.در تاریخ ۰۵/۰۳/۶۱ مجمع پنجم را در دانشگاه تبریز برگزار كردیم که البته زمان آن کوتاه شد و از یک هفته به ۳ روز تقلیل پیدا کرده بود. - یعنی هر چه شرایط انقلاب پیش می رفت امکان شما در کارهای بلند مدت با اساتید کمتر میشد؟بله.- هفته‌های اقتصاد با برنامه‌ریزی تعطیل شد یا منجر شد به پایان تعطیلی دانشگاه‌ها؟خیر. دقیقاً برنامه‌ریزی شده بود که بحث تا مبانی اقتصاد، اسلامی ادامه پیدا کند. البته چون دانشگاه‌ها هم باز شده بود امکان ادامه فعالیت‌ها به شکل قبل وجود نداشت و نوع برنامه‌ریزی عوض شد. در مجموع برای ادامه کار به این نتیجه رسیدیم که با همه افراد صحبت شود كه چه كسانی آمادگی دارند ادامه بدهند و در قم بمانند و چه كسانی نمی‌توانند! تقریباً یك نظر سنجی كردیم و اطلاعات را به دست آوردیم، تعدادی از افراد انتخاب كردند كه بمانند و عضو ثابت باشند و تعدادی هم گفتند كه ما به صورت پاره‌وقت می‌توانیم بیائیم. بر این اساس بود كه حدودا در اردیبهشت سال ۶۲ سازمان دائمی برای دفتر فكر شد و به یک معنا کار دفتر فرهنگستان را پس از یک دوره دو ساله مقدماتی آغاز کردیم. اولین سازماندهی این بود که یك گروه «اقتصاد نظری» به سرپرستی مهندس معلمی و یک گروه «اقتصاد عملی» به مسئولیت بنده و یك گروه «اجتهاد» به سرپرستی دکتر نجابت تشکیل شد. بعد هم کسانی را که مانده بودند بین این سه گروه تقسیم کردیم. همكارانی که از دانشگاه‌ ها یا وزارتخانه ها آمده بودند و در مجموع تجارب اجرایی و کارشناسی داشتند در گروه اقتصاد عملی فعال شدند که مثلاً آقای دكتر درخشان، دکتر نهاوندیان، آقای امیری مقدم و ... اعضاء گروه اقتصاد عملی بودند. بعد برنامه‌ریزی شد که حاج آقای حسینی چه روزهایی با كدام گروه باشند و وقت‌شان چطور توزیع بشود. و بالاخره بعد از این كه در خرداد ماه نشست سیزدهم برگزار شد، به طور جدی كار در قالب گروه‌های فوق آغاز شد. آخرین مجمع مقدماتی نیز در شهریور سال ۱۳۶۲ مجدداً در قم برگزار شد. دستور کار این مجمع جمع‌بندی مجامع بود بنابراین عمده مباحث آن گزارش مجامع انجام شده به وسیله‌ی مرحوم حاج آقا، آقای دكتر درخشان و دكتر نجابت بود. به منوال گذشته نیز از بزرگان نیز دعوت شده بود که در طول مجمع سخنرانی داشته باشند. آیت‌الله مهدوی كنی و آیت الله خزعلی سخنران مهمان در این مجمع بودند. پرونده «مجامع مقدماتی فرهنگستان علوم اسلامی» هم با ششمین مجمع بسته شد.- اما مهمترین سوال آشنایان با فرهنگستان این است که تولید فلسفه جدید از کی در دستور کار مرحوم حاج آقای حسینی و مرکز علمی او قرار گرفت؟قبلا هم اشاره کردم که اساساً مرحوم حاج آقا در بحث های فلسفی و دنباله‌رو روش عادی حوزه نبودند و هیچگاه از «بداهت» آغاز نمی كردند بلکه براساس نگاه سیستمی و منطق خودشان، بحث را از «اختلاف» و «تمیز» آغاز می كردند و می گفتند که این حدی است که کسی نمیتواند نفی کند. بخشی از این بحثها بعدها توسط مرحوم حجه الاسلام و المسلمین آقای امامی به صورت كتاب تدوین شد. البته مرحوم حاج آقا از ابتدا به دنبال این نبودند که فلسفه‌ی جدیدی تولید شود. قبل از انقلاب كه خدمت ایشان می‌رسیدیم. ابتدا ایشان «روشهای اجتهاد» را می‌فرمودند، نتیجه بحث اجتهاد این بود كه ما در حوزه با روشی روبرو هستیم كه به لحاظ قوّت اصلاً قابل مقایسه با روش‌های تحقیقی دیگر نیست. تبیین می فرمودند این روش، روش بسیار متقنی است و می‌تواند با دقیق‌ترین شكل ممكن ما را به منابع وحی متصل كند. به تعبیر دیگر حاج آقا روش اصولیین را طوری توضیح می‌دادند كه نتیجه‌اش این می‌شد كه انسان به شدّت معتقد به فقاهت می‌شد و می‌فهمید كه راه‌های دیگر برای فهم وحی از ادله‌ی شرعی، قابل استفاده نیستند و این تنها راه و دقیق‌ترین راهی است كه حتی در مقایسه با روش‌های علمی از اتقان و ارزش و قوّت بالاتری برخوردار است. بعد بطور طبیعی این سؤال مطرح می‌شد که اگر این روش اینقدر قوّت و اتقان دارد، پس چرا ما این همه مشکلات داریم و اسلام حاکمیت ندارد؟‌ قبل از انقلاب جمع بندی و تحلیل حاج آقا این بود که بزرگانی كه به این روش مجهزند، این روش را در موضوعاتی كه باید به كار ببرند به كار نمی‌برند و در جزئیات و مسائل ریزی كه اهمیت زیادی ندارد استفاده می‌شود و به مسائل اجتماعی نمی‌پردازند. در حالی كه این ابزار قوّت فهم مسائل كلان اجتماعی و حل مشكلات عموم مسلمین را دارد. نگاه ایشان تا انقلاب و شکل¬گیری نهادهای انقلابی همین بود. اما وقتی جلوتر آمدیم و حضرت امام به عنوان محوری‌ترین و قوی‌ترین و عالم‌ترین و متقی‌ترین فقیه بر تارک این نظام قرار گرفتند و نهادهایی مثل شورای نگهبان تشکیل شد که بهترین فقهای آن زمان که به لحاظ تجربه به مسائل اجتماعی هم مسلط بودند در آن جای گرفتند، ولی مشكلات حل نشد، از خودمان می پرسیدیم که پس چرا با این روش عالی (اجتهاد) که در اختیارشان است، نمی‌توانند کشور را براساس اسلام و به نحو مطلوب اداره کنند؟ به نظر بنده این مسئله باعث شد که حاج آقای حسینی به یك فهم جدید برسند و آن فهم این بود كه بحث این نیست كه آدم ها نمی‌خواهند اسلام را اجرا کنند؛ مشکل پیچیدگی خود موضوع و در اختیار نداشتند ابزار شناخت موضوع است. یعنی مسئله این نسیت که فقها در کاربرد روش اجتهاد کوتاهی می‌کنند. بلکه مشکل اینجاست که علاوه بر احکام که به وسیله فقها و با بکارگیری روش اجتهاد حاصل می‌شود، اجرای آنها در جامعه مستلزم در اختیار داشتن کارشناسی و تخصص هاست که این کارشناسی‌ها و این تخصص‌ها موجود نیست. و با عبارت دقیق‌تر به تدریج روشن شد که موضوع‌شناسی‌ها، تخصص‌ها و کارشناسی‌های موجود نمی تواند در خدمت اجرای احکام دینی قرار گیرد. اگر صاحبان این تخصص ها و کارشناسی‌ها، همه مسلمان، نماز شب خوان و تابع رهبر و امام امت باشند، اما تخصص و کارشناسی آنها از خصوصیاتی برخوردار است که با اسلام سازگار نیست و با استفاده از آنها نمی‌توان اسلام را پیاده کرد. در این راستا برای ما قطعی و مسلم شده بود که علوم و تخصص‌های موجود به دلیل اینکه در بستر تمدن مادی غرب شکل گرفته حامل ارزشها و ایدئولوژی غیردینی است و ما برای اداره جامعه بر اساس اسلام، علاوه بر روش اجتهاد، نیازمند علوم و تخصص هایی هستیم که هماهنگ با فرهنگ و معارف اسلامی باشند و ناگزیر باید روش‌ها و مدلها اداره و تنظیم امور جامعه براساس معارف اسلامی را خود طراحی و تولید کنیم.از آن زمان این نگاه جدید برای مرحوم حاج آقا شکل گرفت اما این مسئله آن قدر غریب بود كه وقتی ما عنوان دفتر را «فرهنگستان علوم اسلامی» گذاشتیم، خیلی‌ها این كلمه را درست نمی‌نوشتند. گاهی می‌نوشتند «علوم انسانی» و یا اینكه یك عده فكرشان این بود كه ما وقتی می‌گوئیم علوم اسلامی یعنی می‌خواهیم بگوئیم كه بیائید فقه و كلام و لمعه كه در حوزه هست را بخوانید و اصول و كفایه بخوانید! وقتی ما توضیح می‌دادیم موضوع کار ما كل علوم و نرم‌افزارهای اداره است، با تعجب می‌گفتند كه مگر علوم هم اسلامی و غیر اسلامی دارد؟ از توفیقات مهمی كه امروز خدا نصیب كرده و ما از ان بهره می‌گیریم اینست كه امروز جامعه به جایی رسیده است، که در بسیاری از موارد علم دینی و علم غیر دینی را باور دارد.براساس این نگرش که اداره کردن جامعه اسلامی نیازمند در اختیار داشتند علوم و نرم‌افزارهای اسلامی است، گروه «اقتصاد نظری» فعالیت‌های پژوهشی خود را آغاز کرده، اعضای این گروه عمدتاً در آن زمان دانشجویانی بودند که دانشگاه را رها و با انگیزه‌های قوی دینی و انقلابی برای انجام وظیفه به جمع دفتر در قم پیوسته بودند. دوستانی چون آقایان جاجرمی، سلیمی، امیری،‌ سیف، جلالی و ...یکی از رایج ترین بحثها در آن زمان، بررسی ارتباط دانش ها و ارزش‌ها و به تعبیری ارتباط علم و فلسفه بود. کتاب دانش و ارزش آقای سروش در همان دوران منتشر شده و مورد مطالعه نقد و بررسی قرار گرفت. مبتنی بر نگرش «قطعیت‌ تأثیرپذیری توصیفات از ارزشها» و الهی یا مادی دانستن علوم، این اندیشه از طرف استاد مطرح و تأکید می‌شد که اگر ما برای استناد احکام و فرامین دینی به منابع وحی، نیازمند منطقی به نام «منطق استناد» یا اجتهاد هستیم تا بتواند ما را با صحت و اطمینان به منابع وحی متصل کند و از تحمیل نظرات خودشان و یا دیگران بر وحی پیشگیری نماید؛ و نیز اگر برای تبیین چرائی هستی و ضرورت و قطعیت تعبد به وحی و حقانیت پرستش خداوند به روشی که ایشان از آن به «روش استنتاج» یاد می کردند محتاجیم، برای تحقق احکام اسلام و اجرای اسلام در جامعه نیز به منطق و روشی به نام «روش انطباق» نیازمندیم. اصطلاح انطباق از این رو انتخاب شده بود که ما برای اجرای اسلام، محتاج روشی بودیم و هستیم که امکان انطباق «موضوعات کلی متعلَّق حکم کلی» بر مصادیق و موضوعات خارجی را از طریق شناخت صحیح آنها فراهم سازد.مرحوم استاد، از یک طرف وجود این سه منطق یعنی منطق «استنتاج، استناد و انطباق» را لازم و ضروری برای اداره و تنظیم امور جامعه براساس اسلام می دانستند و از طرف دیگر معتقد بودند، نمی شود که این سه منطق برای وصول به «یک» عمل خارجی لازم باشد اما خود این منطقها از طریق تبعیت از منطق و فلسفه‌ای واحد با یکدیگر هماهنگ نباشند. لذا بر پایه این استدلال روشن می شد که ما ابتدا نیازمند به منطق شاملی هستیم که سه منطق مورد بحث را بتواند تغذیه و با یکدیگر هماهنگ سازد تا حاصل و نتیجه بکارگیری این سه منطق در تبیین و ادامه چرائی، چیستی و چگونگی زندگی براساس اسلام امری هماهنگ و همساز با یکدیگر باشد، طبعاً در این ارتباط توانمندی و ظرفیت منطق صوری و فلسفه رایج موجود در عهده‌داری چنین امر مهمی مورد دقت قرار می‌گرفت به عبارت دیگر وقتی بررسی و تأکید می‌شد که هر یک از منطق‌های سه گانه مورد نیاز برای اداره جامعه مبتنی بر فلسفه ای است، ضرورت هماهنگی این فلسفه ها از طریق منطقی جامع و حاکم مطرح می‌شد و منطق صوری و فلسفه رایج نیز از این نقطه نظر نقد و بررسی می‌گردید.اینها مباحثی بود که در آن زمان آغاز و به تدریج در قالب فلسفه شدن و منطق های مضاف و به شکل بحثهای رایج سالهای اخیر دنبال شد و به لطف الهی، دفتر در این زمینه به نتایج ارزشمندی نیز دست یافت. ]]> گفتگو ، گفتار Sun, 14 Jan 2018 05:30:00 GMT http://isaq.ir/vdcd2x0n6yt0n.a2y.html نقدی بر پیش‌نویس الگوی پایه پیشرفت http://isaq.ir/vdcht6nwd23nq.ft2.html به گزارش پایگاه اطلاع رسانی فرهنگستان علوم اسلامی قم، آقای عباس معلمی، عضو هیأت علمی فرهنگستان علوم اسلامی، در یادداشتی به بررسی و نقد پیش‌نویس الگوی پایه پیشرفت پرداختند. این یادداشت در دو بخش جهت اطلاع علاقه مندان در سایت قرار می گیرد. که چندی پیش بخش نخست آن منتشر گردید.***۲- نقد بخش مبانی۱/۲- مشخص نبودن نسبت مبانی با الگوی پیشرفتدر مبانی مواردی را از عقاید اسلامی آورده اندکه پسندیده است اما مثلا در بحث خداشناسی گفته اند: او عادل در تكوین و تشریع، واسع و .... است، می‌توان پرسید؛ چرا فقط این صفات آمده و بقیه موارد و صفات را نیآورده‌اید؟ و نسبت این صفات با الگوی پیشرفت چیست؟یعنی در فضای خداشناسی و منطق دین شناسی، صفاتی الهی که متناسب با الگو و در ربط با الگو است باید ذکر شود وگرنه خداوند متعال صفات متعددی دارد.۲/۲- ضرورت وجود مبنای واحد همچنین مبانی چون زیربنایی ترین محتوای سند است، نباید متعدد باشد، بلکه می بایست به «یك اصل» برگردد. یعنی باید از یك محور واحد شروع کرده و بعدا آن را گسترش داد. نه این كه از کثرت شروع کنیم؛ کثرات باید جامع مشترك داشته باشند. به عنوان مثال می‌توان گفت مبنای تنظیم این سند «توحید» یا «عبودیت» است، بعد آن را در بند های دیگر توضیح داد، نه این که از ابتدا مبانی را در شش بند آورد که بعد سوال ‌شود که چرا این شش تا؟ وچرا چهار تا یا پنج تا نیست؟ پس مبنا باید واحد باشد و مطالب بعد، از آن مبنای واحد منشعب شود، یعنی شرح وبسط همان باشد. وقتی مبنا چهار یا پنج مورد شد، یا باید جامع مشترك آنها را مبنا قرار داد، یا باید کار دیگری کرد که در ذیل می آید.۳/۲- ضرورت تقدم مبنای دین شناسی اگر کثرت مبانی را در شکل خدا شناسی، جهان شناختی، انسان شناسی، جامعه شناختی، ارزش شناختی و دین شناختی بپذیریم، اولین مبنایی كه باید ذکر شود، «مبنای دین شناختی» است. دین را به صورت خیلی ساده به «توصیف ها، ارزش‌ها و تكالیف الهی» تعریف می‌کنیم كه باید در زندگی جاری شود. براین اساس دین، بخش اول واقع می‌شود نه بخش چهارم؛ یعنی خداشناسی‌ باید بر اساس مبانی دین شناسی تعریف شود؛ چون مشركین هم خدا را تعریف می‌كردند، مسیحیت هم خدا را تعریف می‌كند، بودایی‌ها هم خدا را بگونه ای تعریف می‌كنند. اما ما می‌گوییم خدایی كه اسلام معرفی می‌كند «مبنای خدا شناسی» ما است.مبنای الگوی اسلامی پیشرفت، «عبودیت» است. عبودیت یعنی پرستش خداوند متعال و اطاعت از دستور خداوند. باید ببینیم اسلام عبودیت را چگونه تعریف می‌کند و عبادت خدا یعنی چه؟ وقتی معنای عبودیت مشخص شد، بقیه موارد بر همین اساس تعریف می‌شود؛ یعنی خدای آن، اسلامی تعریف می‌شود، پس از آن، جهان تعریف می‌شود؛ یعنی «هستی شناسی الهی»، یعنی جهان شناسی بر مبنای دین تعریف می‌گردد. بعد فلسفه تاریخ و تاریخ شناسی ، سپس جامعه شناسی وبعد از آن انسان شناسی قرار می گیرد. ارزش شناختی هم زیر مجموعه دین شناسی است.۱/۳/۲- تعریف دین به « توصیف، تكلیف و ارزش »دین سه بخش مختلف دارد که عبارت اند ازاحکام ارزشی، احکام تكلیفی و احکام توصیفی . براین اساس ارزش شناسی جزء دین شناسی است و ارزش های دینی را معرفی می كند و نه هر ارزشی را. معرفت شناسی هم بعد از انسان شناسی است. البته صحت این تقسیمات ودیدگاه وقتی اثبات می‌شود كه آن را به یك مبنای بالاتر برگردانیم. مثلاً در تبیین مراتب دین می‌توان گفت «الوهیت، ولایت و شریعت» . براساس این اصل و الگو، از توحید شروع می‌كنیم بعد ولایت و سپس شریعت را بحث می‌کنیم. یا مثلا می‌گوییم «ولایت، تولی، تصرف»؛ یعنی یك الگو ارائه می‌دهیم که قبل از آن اثبات شده است و سپس همان را گسترش می‌دهیم. یك چنین چیزی در اینجا لازم است و بر فرض كه كسی این الگوها را نپذیرد، باید مبنای دیگری ارائه دهد تا بتوان بررسی کرد كه آیا دین شناسی هم عرض ارزش شناسی است یا خیر؟ این پنج مبنا هم عرض هستند یا این كه تقدم و تأخر دارند؟ اگر پایه بحث اصول دین؛ یعنی «توحید، نبوت، معاد، عدل و امامت» است و می‌گوییم اصول دین اسلام را اینجا آوردم، بنابراین اول توحید؛ یعنی خداشناسی است؛ سپس رسالت یا نبوت و بعد، معاد و در آخر هم عدل و امامت است. اما اگر آن طور تعریف نمی‌كنید و آن دسته بندی اصلی را در اینجا نمی‌آورید، حداقل می‌توان بیان کرد که دین را باید اول قرار داد. الان که نمی‌خواهیم نظام فكری بدهیم، می‌خواهیم الگوی اسلامی ایرانی پیشرفت ارائه دهیم؛ یعنی اسلام، قید الگو است؛ یعنی هر الگویی را نمی‌خواهیم بلکه الگوی اسلامی می‌خواهیم، بنابراین "مبانی" را باید از اسلام گرفت. اگر خدا را تعریف می‌كنیم، خدایی است که اسلام می‌گوید. و جهان را اسلامی تعریف می¬کنیم و همچنین اگر، جامعه، تاریخ، انسان، ارزش و معرفت را تعریف می‌كنیم، باید اسلامی باشد.۲/۳/۲- ضرورت ارائه مباحث «مرتبط» به الگوی پیشرفتنكته مهم دیگر این است كه مبانی ارائه شده در این سند می‌بایست با الگوی پیشرفت نسبت داشته باشد. حرف های عالی و مهم زیادی در اسلام وجود دارد اما مبانی ای باید آورده شود که با الگوی پیشرفت ارتباط وثیق داشته باشد، مثلاً در بحث توحید مباحثی را که با الگوی پیشرفت نسبت دارد، باید طرح کرد.۴/۲- جمع بندی بخش مبانیاگر بخواهیم به سمت خلیفه الله شدن برویم؛ چه باید بكنیم؟ قرآن کریم می‌فرماید: ما جن و انس را خلق نكردیم، مگر برای عبادت. پس رسالت و آرمان این است كه به سمت «عبودیت» حرکت کنیم، منتها عبادت شاخه های مختلفی دارد، عبادت «فردی»، «اجتماعی»، «سازمانی» و غیره. باید به سمتی برویم که گناهان و مکروهات در جامعه کم یا حذف شود، اگر این طور شد؛ یعنی عبادت كرده‌ایم. هستی شناسی دینی؛ یعنی كل جهان مخلوق است و همه موجودات محدودند، و عند ا... همه فقیرند؛ همه در حال تغییرند و همه از بین رفتنی هستند الا وجه ا... ، ارزش شناسی هم بعد از هستی شناسی می‌آید. تاریخ شناسی هم باید قبل از آن باشد. در فلسفه تاریخ الهی بیان می‌شود که وارث زمین عباد صالحین هستند، یعنی فلسفه تاریخ دینی می‌گوید عالم عرصه درگیری و جنگ حق و باطل است. در این دنیا یك طرف شیطان است و یك طرف نیز اولیاء الهی قرار دارند. آخر این جنگ هم پیروزی صالحین و مستضعفین خواهد بود، نگرش تاریخی ما باید بر این اساس باشد. سپس جامعه را بعد از فلسفه تاریخ آورده و جامعه‌ی در دلِ آن تاریخ، یعنی جامعه اسلامی تعریف می‌¬شود. مرز جامعه، مرز عقیدتی است نه مرز جغرافیایی؛ یعنی اگر الان کسی در نیجریه زندگی می‌کند و شیعه است، در جامعه ما است و برادر ماست و آن کسی هم كه در ایران زندگی می‌کند و دین ندارد، از ما نیست، مثلاً منافق جزء جامعه ما نیست. سپس انسان و بقیه مواردی که در این چرخه هست را متناسب با دین شناسی تعریف می‌کنیم.بنابراین از توحید و از احكام «توصیفی، تكلیفی، ارزشی» شروع می‌كنیم. می‌گوییم الگو تركیبی از "توصیف ها، تكلیف‌ها و ارزش ها" است كه باید از اسلام به دست بیاید تا الگوی اسلامی شود ، پس باید از مبانی اسلامی استخراج شود.شبیه این كاری كه در این مبانی انجام شده، در دو سند دیگر هم این كار شده است. الف) در سند آموزش و پرورش (طرح تحول بنیادین نظام تعلیم وتربیت). ب) طرح سلامت روانی شورای عالی انقلاب فرهنگی که به درخواست آقای دکتر مرندی توسط مؤسسه آیت ا... مصباح انجام شده است. آن‌ها هم مبانی خداشناسی و جامعه‌شناسی و از این قبیل مباحث را طرح کرده¬اند که در آنجا هم باید دقت نمود که این‌ها چه ربطی به سلامت روح و روان دارد؟ این اشكال وارد است كه شاید برای طرح سلامت روانی لازم نیست از آن مبانی اولیه شروع کنیم. باید به واسطه های نزدیک تمسک کنیم و جلو برویم و آن مبانی همانند اسناد بالادستی است كه این اسناد اسلامی، كتاب و سنت است و متخصص آن هم فقیه است که با روش فقاهت آن را به دست می‌آورد. لازم نیست این‌ها را در این گونه سندها تکرار کنیم؛ باید از نتایج آنها استفاده کرد. ۳- نقد بخش آرمان۱/۳- ضرورت تعریف آرمان محوریدر بخش آرمان‌ها نیز باید یك آرمان محوری بیان شود و سپس آرمان های فرعی و تبعی به تبع آن تعریف شود. آرمان اصلی یكی است، اگر آرمان‌ها متعدد هستند، قابلیت جمع دارند، وجه مشترك و جامع مشترك آنها ، همان آرمان اصلی است. اگر آرمان‌ها متعدد باشند و جامع مشترك نداشته باشند، برنامه ریزی و جامعه را به تشتت می‌كشانند. اگر گفته شود "نظام آرمان‌ها" و واقعا به نظام بودنش اعتقاد داشته باشیم، باید ترتیب، توالی و تركیب شان قاعده مند باشد. در این صورت حتما جامع مشترك خواهند داشت، که آن جامع مشترك، آرمان اصلی است و باید آن را اصل گرفت و سپس بر اساس آن نظام را سامان داد.۲/۳- عبودیت الهی مبنایی ترین ارزش آرمانیدر همین سند آمده است که آرمان الگوی اسلامی ایرانی پیشرفت، مبنایی ترین ارزش های فرازمانی، فرامكانی و جهت دهنده پیشرفت هستند. هم چنین آورده اند مبنایی ترین ارزش آرمانی انسان میل به خلافت اللهی است. یعنی یک آرمان اصلی را مطرح کرده اند، اما این محل بحث است. به نظر می‌رسد كه مبنایی ترین ارزش، عبادت الهی؛ یعنی عبودیت است. خدای متعال فرموده من شما را برای این هدف خلق كرده‌ام. این که ما به هدفی كه خدا ما را برای آن خلق كرده است؛ برسیم آرمان محقق می‌شود. سپس می‌گوییم که عبودیت یعنی چه، چه مراحلی و چه تركیباتی دارد.۳/۳- ضرورت ارتباط نسبت مجموعه ارزش‌ها با ارزش محوریدر این سند خلافت اللهی آرمان اصلی قرارداده شده است و بعد مجموعه¬ای از ارزش‌های زندگی انسان ذیل این ارزش اصلی بیان شده است که باید مشخص شود این‌ها چه نسبتی با آن ارزش اصلی دارند؟ این‌ها باید منطقا با خلافت الهی نسبت داشته باشند، یعنی آن ارزش محوری و آن ارزش آرمانی، باید در دل این مجموعه ارزش‌ها جا داشته باشد. مثلا درباره ایمان به غیب و نزدیكی به خدا باید بیان شود که این ارزش‌ها چه نسبتی با هم دارند و چگونه از خلافت الهی به آنها رسیدیم، اگر نسبت ایمان به غیب با خلافت الهی معلوم است، نسبت سلامت «جسم، روح و فكر» با خلافت الهی چیست؟ آیا اگر کسی جسمش سالم نبود به خلیفه اللهی نمی‌رسد؟ این سند بعد از خلافت الهیه دو شعبه را بیان كرده است: ارزش های زندگی انسانی و ارزش‌های آرمانی اجتماعی. البته بهتر بود هر دو را با یك تعبیر بیان می‌کرد؛مثلا می‌گفت: «ارزش های آرمانی انسانی» و «ارزش های آرمانی اجتماعی». حال سوال این است كه چرا فقط انسانی و اجتماعی؟ آیا شقّ سوم و یا چهارم ندارد؟ مثلاً بگوییم ارزش های آرمانی خانوادگی؛ بین فرد و اجتماع، می‌توان «خانواده» را قرار دارد؛ به دلیل اینکه خانواده اولین واحد اجتماعی و همچنین زیربنایی¬ترین و اساسی ترین واحد اجتماعی است و اگر خانواده درست شکل نگیرد، هیچ وقت اجتماع درست نمی‌شود. لذا خانواده را هم باید در این تقسیم بندی قرار داد. به هر حال این‌ها باید تعریف و «منطق» آن بیان شود وگرنه هر کسی می‌تواند براساس ذوق و سلیقه خود تقسیم بندی کند و مثلاً کسی بگوید من خانواده را یک نهاد اجتماعی دانسته و آن را ذیل و جزء اجتماع می بینم.۴- نقد بخش رسالت۱/۴- تعریف رسالت در محور رسالت نیز نسبت بین رسالت و آرمان بیان نشده است! رسالت را تعریف کرده اند به "تعهد آگاهانه و عقلانی ملت، نظام و مسئولین نظام به حركت در جهت آرمان‌ها برای احیاء و گسترش تمدن اسلامی". این جا رسالت كلی تعریف شده است، در حالیکه آرمان در قالب یک مجموعه آمده است. البته رسالت به معنای تعهد نیست. رسالت، زمینه سازی برای تحقق آرمان است؛ اگر ما آرمان را عبودیت الهی بدانیم، رسالت، زمینه سازی برای عبودیت است.رسالت كلی ترین راه رسیدن به آرمان است. البته این سند می‌گوید عبارت است از تعهد آگاهانه. رسالت زمینه سازی برای رسیدن به آرمان است، زیر عالم، دار اختیار است و انسان اختیار دارد و ما نمی‌توانیم مردم را به زور وادار به عبادت کنیم. یا اگر آرمان خلافت اللهی باشد، انسان مختار است و به زور خلیفه الهی نمی‌شود. بنابراین حكومت برای رسیدن به این هدف، زمینه سازی می‌كند، نه آن که مردم را وادار به حرکت به سمت این هدف و آرمان كند. زیرا در پی‌ساخت الگو اجتماعی هستیم و این الگو را حكومت درست می‌كند و می‌خواهد به وسیله آن جامعه را اداره كند. در واقع می‌گوییم در برنامه ریزی زمینه سازی صورت می‌گیرد كه مردم به قول سند خلیفه الهی شوند و یا به قول ما بتوانند بهتر عبادت كنند. در عین حال دولت نمی‌تواند بگوید من کاری به خلیفه الله شدن و یا عبودیت ندارم و فقط عمران و آبادی می‌کنم و جاده و پل می‌سازم و با بخش اقتصاد کار دارم؛ دولت باید برای آرمان و رسالت بستر سازی و زمینه سازی کند. ۲/۴- عدم تفاوت «جهت» و «برای» در این بحث در سند نوشته شده است در «جهت» و «برای» احیاء و گسترش تمدن اسلامی، مبتنی بر مبانی اسلامی و آموزه‌های قرآن و اهل بیت (علیهم السلام). به نظر می‌رسد که آوردن کلمه جهت کافی است و نیاز به آوردن «برای» نیست. در جهت و برای یكی می‌شود.نکته دیگر اینکه، واژه احیاء و گسترش تمدن اسلامی از کجا آمد؟ چنین اصطلاحی تا قبل از این نه در مبانی و نه در آرمان‌ها نبود، آرمان‌ خلیفه الهی شدن بود، پس این جا هم مثلا باید گفته می شد در جهت گسترش خلیفه اللهی؛ با این کار، نسبت بین رسالت و آرمان تعریف می شد. ولی یك مرتبه گسترش تمدن اسلامی وارد سند شده است. تمدن چیست؟ و اسلامی‌اش چیست؟ اینها باید تعریف می شد. ۵- نقد بخش افق‌ها و تدابیر۱/۵- بیان نسبت افق‌ها و تدابیر با محورهای دیگر در بحث افق‌ها و تدابیر نیز ابتدا باید تعیین شود چه نسبتی بین افق و رسالت و دیگر محورها وجود دارد؟ آیا افق‌ها، محدوده‌ها یا موضوعات داخل در رسالت هستند، یا حدود رسالت را در موضوعات مختلف نشان می‌دهند؟ از رسالت چگونه به اینجا می رسیم؟۲/۵- ضرورت بیان منطق تقسیم و دسته بندی افق هاآورده اند که مردم ایران دیندار، پیرو قرآن كریم و سنت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و اهل بیت (علیهم السلام) شناخته می‌شوند، این مطلب چیست و از كجا آمده است؟ آیا یک افق محوری وجود دارد که از آن اخذ شده و افق‌ها باید به آن برگردد؟ در این جا هجده افق آورده اند، تقسیم بندی افق‌ها از كجا آمده است؟ موارد بسیاری وجود دارد که می‌توان مشابه این‌ها دانست و دركنارشان قرار داد.تدابیر را ذیل افق قرار داده اند. یعنی تدابیر، راه‌های رسیدن به افق¬ها هستند. البته بعضی در طرح های دیگر افق ها را خرد و ریز كرده اند؛ یعنی گویا یک افق سطح بالاتری وجود داشته است، که در سطح پایین تر به صورت یک، دو، سه، چهار ریز شده است.افق با چشم انداز یكی است. باید دید این طرح چه تعریفی از آن ارایه می‌کند، همچنین باید نسبت بین افق و رسالت مشخص شود. ممكن است كسی این طور تعریف كند که افق ها، مطلوب های تحقق رسالت در موضوعات مختلف هستند. مثلاً بگوید در موضوعات انسانی و اجتماعی افق‌هایی داریم و بعد از آن رسالت در ابعاد اجتماع و انسان ضرب شود و اگر اجتماع دارای "فرهنگ، اقتصاد و سیاست" است، باید افق سیاسی، فرهنگی و اقتصادی تعریف شود. یا اگر ابعاد انسان «روحی، فكری و رفتاری» است، مثلا بگوید افق فكری انسان این است که همه چیز را نشانه و آیتی از خداوند متعال بداند و حب و بغضی غیر از حب و بغض الهی نداشته باشد. یعنی بحث رسیدن به مقام خلیفة اللهی كه در این سند بعنوان فلسفه خلقت بیان شد (ما بجای آن گفتیم تحقق عبادت و عبودیت الهی) باید این جا آمده و ریز شود و در سطوح «فردی، خانوادگی و اجتماعی» ضرب شود. ولی این سند هجده بند در افق ارایه کرده است که مشخص نیست دلیل حصر آن چیست و یا چرا نمی‌شود دو تایش را با هم تركیب كرد و چون منطق خاصی ندارد، این جا هم ذوقی می‌شود. این هجده مورد را به سادگی می‌توانیم به بیست مورد یا شانزده مورد تبدیل کنیم و مواردی را حذف یا اضافه كنیم. همین بحث نسبت به تدابیر هم قابل طرح است.۶- نتیجه گیری وسخن پایانیبنابراین، مبنا امر واحدی است كه در همه موضوعات دیگر جاری است. به تعبیری: «مبنا، عوامل، اجزاء، روابط»، مبنا در همه این‌ها جاری می‌شود. به طور مثال مبنای یک اتوموبیل تبدیل انرژی شیمیایی به انرژی مكانیكی است. وقتی این مبنا شد، عواملش چیست؟ به صورت بسیار كلان وقتی می‌خواهند از سوزاندن بنزین، حرکت به وجود آورند، چه اتفاقی می‌افتد؟ می‌گوییم در ماشین مثلا سه دسته عوامل از جمله سیستم تولید نیرو، سیستم انتقال نیرو و شاسی واتاق وجود دارد؛ باید توجه کرد که این‌ها در كنار مبنا نیستند، بلکه از یك سطح به یك سطح دیگر آمده ایم؛ یعنی همان مبناست كه به وسیله این عوامل تحقق پیدا می کند. بعد می پرسیم کارآیی موتور چیست؟ گفته می‌شود موتور از سوزاندن بنزین حركت ایجاد می‌كند؛ که برای این کار یك سیستم سوخت‌رسان ؛ یک سیستم هوا رسان و یک سیستم برق رسان دارد که این سه نظام با هم تركیب می‌شوند تا انفجار ایجاد شود. باز آن دستگاه‌ها نیز جلوه‌ها و یا تعین هایی از مبنا هستند. پس مبنا تك است. گفته می‌شود که یك مبنا داریم و در سطح دیگر یك آرمان، یك رسالت و یك افق هایی داریم. حال در سطح بعدی «افق ها، آرمان‌ها و رسالت‌ها» را ریز می‌کنیم، ولی اینها یك سطح پایین تر از مبنا هستند و هم عرض آن نیستند. تدابیر هم در مرحله بعد و زیر مجموعه اینها است؛ یعنی بعد از این كه افق ترسیم شد، سوال می‌شود از چه راهی؟ چیزی که در سطح اینها باشد، «سیاست» است. در برنامه ریزی‌ها «سیاست» ذکر می شود، بعضی سیاست را قبل از هدف و بعضی بعد از هدف می آورند، اگربعد از هدف قرار گیرد، منظور، باید و نباید هایی است كه در راه رسیدن به هدف باید رعایت شود؛ به طور مثال «هدف» رفتن از قم به تهران است. حال راه رسیدن از قم به تهران و ابزارهای آن متفاوت است؛ یعنی می‌توان پیاده، با دوچرخه، با ماشین، با هلی كوپتر، با اتوبوس یا سواری رفت؛ این راه‌ها و ابزارها متعدد است، اما «سیاست» راه را محدود می‌كند و می‌گوید برای رفتن به تهران نباید بیش از سه ساعت معطل شوید، بنابراین پیاده و با دوچرخه نمی‌توان رفت. و یا گفته می‌شود برای سفر نباید بیش از شش هزار تومان هزینه کرد، که در نتیجه در شرایط موجود باید با اتوبوس رفت. بنابراین سیاست‌ها باید و نباید هایی هستند كه برای رسیدن به هدف رعایت آنها الزامی است. ]]> مقاله ، يادداشت Sun, 07 Jan 2018 05:30:00 GMT http://isaq.ir/vdcht6nwd23nq.ft2.html انقلاب اسلامی یکی از تجلیات سیر شیعه با عاشورا است http://isaq.ir/vdci.5azct1aurbc2t.html به گزارش پایگاه اطلاع رسانی فرهنگستان علوم اسلامی قم، به نقل از فارس، آیت‌الله سیدمحمدمهدی میرباقری در یکی از سخنرانی‌های ‌خود به موضوع «سیر جریان تشیع با بلای امام خود در عاشورا» اشاره کرد که در ادامه می‌آید: راه‌های رسیدن به خدای متعال بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله ربّ العالمین وصلی الله علی سیِّدنا ونبینا محمد و آله الطاهرین ولعنة الله علی أعدائهم اجمعین. انسان برای رسیدن به خدای متعال و عبور از حجاب این عالم و حجاب‌های فراوانی که بین او و خدا است که عمدتاً تعلقات خود اوست راه‌هایی دارد؛ ریاضات، عبادات، اذکار، انجام واجبات، فرائض و ترک محرمات راه‌هایی هستند که او را از این حجاب‌ها عبور می‌دهند. اگر انسان برای خداوند حرامی را بطور جدی ترک کند، خدای متعال حجاب‌ها را از او بر می‌دارد. چراکه خدای متعال از انسان دور نیست دوری از طرف ما است؛ خدای متعال به انسان از خودش نزدیک‌تر است؛ «وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ»(ق/16) و ما از رگ گردن به او نزدیک‌تریم؛ «أَنَّ اللَّهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ»(انفال/٢٤) خدای متعال بین انسان و قلبش حائل است. «وَهُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنْتُمْ»(حدید/4) هر کجا باشید خدا با شما است؛ معیت خدا معنایش این نیست که ما یکی هستیم، خدا هم یکی و کنار هم نشستیم؛ می‌گویند معیت قیومیت است یعنی همه حقیقت و قوام ما به همراهی خدا با ما است؛ اگر خدای متعال نظرش را از ما بردارد ما نیستیم. تشبیه خیلی نادرستی است شما یک جهانی را در ذهن خود تصویر می‌کنید العیاذ بالله به خدای متعال تشبیه نشود، همین که توجهتان را برمی دارید جهان ذهنی شما هستی‌اش را از دست می‌دهد؛ تشبیه بسیار نادرستی است خدای متعال را نباید به مخلوقات تشبیه کرد ولی در هر صورت همراهی خدا چنین همراهی‌ای است؛ قوام ما به همراهی او است. اگر او به ما توجه داشته باشد ما هستیم، نداشته باشد نیستیم، او با ما است که هستیم. ولی گاهی ما از خدا دور می شویم. در دعای ابوحمزه ثمالی آمده است: «أَنَّ الرَّاحِلَ إِلَیْکَ قَرِیبُ الْمَسافَةِ، وَ أَنَّکَ لا تَحْتَجِبُ عَنْ خَلْقِکَ إِلَّا انْ تَحْجُبَهُمُ الْأَعْمالُ السَّیِّئَةُ دُونَکَ». تو از مخلوقات محجوب نیستی عملشان است که آنها را از تو محجوب می کند. حجاب، عمل و آمال ما است. امام سجاد(ع) در دعای ابوحمزه ثمالی به ما آموخته‌اند: خدایا تو دور نیستی و حجاب نداری، عمل ما حجاب است و اگر کسی به سوی تو کوچ کند مسافتش نزدیک است. مقصود کوچ و مهاجرت از خود است؛ اگر انسان کوچ کرد، هجرت کرد خدا به او نزدیک است. استاد عزیزی داشتیم خدا رحمتش کند می فرمود: تفاوت مسافر با راحل این است که مسافر از وطنش بیرون می رود ولی تعلقاتش را رها نمی کند، نمی رود که بازنگردد می رود کاری را انجام دهد و دوباره بازمی گردد؛ ولی راحل کوچ نشنین است وطنش پیش رویش است می رود که بازنگردد. «أَنَّ الرَّاحِلَ إِلَیْکَ قَرِیبُ الْمَسافَةِ» اگر کسی به سوی خدا کوچ کند، از خود و از خانه نفسش بیرون آید تعلقاتش را رها کند و به سمت خدا رود، مسافتش نزدیک است. ما پشت به خورشید حرکت می کنیم اگر به سوی خورشید برگردیم در دل نور خورشید هستیم؛ «اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ»(نور/٣٥). اما ما معیت و حضور حضرت حق را احساس نمی کنیم و این احساس نکردن برای ما آفت‌هایی دارد. *ابتلائات نردبان سلوک انسان هستند برای اینکه انسان به درک و حضور حضرت حق برسد راه‌هایی وجود دارد؛ انجام واجبات، ترک محرمات، ریاضات، اذکار، شب زنده‌داری، پا روی نفس گذاشتن و ... راه‌های عبور از این وادی است. ولی خدای متعال یک راه میانبری را قرار داده و آن راه بلاء است. ابتلائات و بلاهایی که برای مؤمن پیش می آید نردبان سلوک او هستند انسان با ابتلائات سالک می‌شود. بیماری‌ها، سختی‌‌ها، رنج‌ها، غصه‌ها، از دست دادن عزیزان، جدا شدن از عزیزان بلاهایی هستند که نردبان سلوک ما هستند. البته بعضی گفته‌اند که شاید هیچ یک از راه‌ها مثل بلا انسان را در راه خدا قرار نمی‌دهد چون وقتی انسان ریاضت می‌کشد، خیلی وقت‌ها بجای اینکه ریاضات انسان را به خدا نزدیک کند در او عجب و غرور ایجاد می کند؛ انسان ریاضت می‌کشد معجب به ریاضات خود می‌شود. چهل سال نماز شب می‌خواند بعد تکیه به نماز شب خود می کند می‌گوید ما نماز شب‌خوان هستیم؛ جهاد می‌کند می‌گوید من اهل جهاد هستم؛ انفاق می‌کند می‌گوید من اهل انفاق هستم؛ عجب آفت عبادات است. *این خاصیت بلاء است که انسان را به خدا نزدیک می‌کند در دعای مکارم الاخلاق امام سجاد فرمودند: «عَبِّدْنِی لَکَ وَ لَا تُفْسِدْ عِبَادَتِی بِالْعُجْبِ» من را بنده خود کن و با عجب عبادت من را فاسد نکن؛ عبادت من در من عجب ایجاد نکند. عجب یعنی انسان در عبادت خود را می‌بیند و اصل می‌داند؛ عبادتی که قرار است او را از خود عبور دهد و خدا را ببیند؛ اگر در عبادت خودش و نفسش را ببیند و به خود تکیه کند، این عبادت او را زمین گیر می‌کند. در روایات آمده است گاهی اوقات مومنی که اهل نافله شب و اهل تهجد و شب زنده‌داری است ولی مبتلا به عجب شده، خداوند متعال او را با تازیانه خواب می‌زند البته نه همیشه یک یا دوبار کسی که همیشه می‌خوابد این یک بیماری است. فرمود با تازیانه خواب می زند وقتی بیدار می‌شود احساس می کند که عقب افتاده است، احساس خسارت و خسران می کند؛ فرمود این حالت از حالت عجب او بهتر است. یعنی خدای متعال گاهی با تازیانه خواب انسان را می‌زند او را محروم می کند که عجبش را اصلاح کند. بنابراین عجب و خودپسندی یکی از آفات عبادت است. ولی در بلای الهی اینگونه نیست انسانی که مبتلا می شود ابتلائات در او عجب ایجاد نمی‌کند؛ انسانی که ده بیست سال بیمار باشد معجب به نفس نمی شود بگوید من بیست سال است بیمار هستم؛ بیماری و فقر در انسان انکسار می آورد؛ انسانی که در ابتلائات قرار می گیرد و از جانب خداوند متعال امتحان می شود، بلاها در او حالت اخباط ، انکسار و شکستگی ایجاد می کند. حتی وقتی انسان به سن پیری می رسد اینگونه است؛ یکی از نعمت‌هایی که خدای متعال در پیری قرار داده این است که چرا انسان در این دنیا می ماند پیر می شود و همه توانایی هایش از او گرفته می شود؛ دلیل آن این است که انسان در این انکسار خدا را پیدا کند؛ اگر آن هنگام که جوانی رشید بود غفلت کرد و خدا را پیدا نکرد حال که حالت شکستگی پیدا می شود در عجزش خدا را پیدا کند. این خاصیت بلاء است که انسان را به خدا نزدیک می کند. *خداوند با بلا انسان را از ضعف‌هایش عبور می‌دهد شاید هیچ مرکبی به اندازه بلاء در سلوک انسان موثر نباشد لذا آنهایی که سالک هستند وقتی با همه توان قدم در راه خدا می‌گذارند به عجز می‌رسند. خدا رحمت کند استادی داشتیم این تعبیر از ایشان است که در راه سلوک دو عجز برای انسان پیش می‌آید: یکی عجز از قرب و دیگری عجز از معرفت است. در مناجات خمس عشر امام سجاد(ع) آمده است: «سُبْحانَکَ ما اَضْیَقَ الْطُّرُقَ عَلى مَنْ لَمْ تَکُنْ دَلیلَهُ». خواندن این مناجات‌ها را در شبانه‌روز برای همه توصیه می‌کنم. سه فرصت را حتما برای خود قرار دهید به خصوص از جوانی. فرصتی برای مناجات با خدا که آن را کم نگیرید حتما در زندگیتان وقتی را برای مناجات با خدا اختصاص دهید؛ وقت سحر، بین الطلوعین یا بین نماز فرصتی برای مناجات با خدا بگذارید و از مناجات هایی که از معصومین نقل شده است استفاده کنید؛ مثل مناجات خمس عشر، ابوحمزه ثمالی، کمیل، مکارم الاخلاق، صحیفه و... دیگری وقتی را برای انس با کتاب خدا و خلوت در قرآن اختصاص دهید و سوم فرصتی را برای توسل به معصومین، زیارت امام زمان، عاشورا، زیارت جامعه قرار دهید. توصیه می کنم در شبانه روز این سه وقت را برای خود اختصاص دهید. در مناجات خمس عشر حضرت دو عجز را بیان فرمودند: «عَجَزَتِ الْعُقُولُ عَنْ اِدْراکِ کُنْهِ جَمالِکَ وَ انْحَسَرَتِ الْأَبْصارُ دُونَ النَّظَرِ اِلى سُبُحاتِ وَجْهِکَ وَ لَمْ تَجْعَلْ لِلْخَلْقِ طَریقاً اِلى مَعْرِفَتِکَ اِلاَّ بِالْعَجْزِ عَنْ مَعْرِفَتِکَ» یکی عجز معرفت است. انسانی که می خواهد با عقل خود به معرفت خدا برسد به عجز می رسد. عقل ها از درک جمال تو عاجز هستند. چشم های تیزبین از مشاهده جمال تو عاجز هستند. نزدیک بین هستند نمی توانند افق های دور را ببینند. «انْحَسَرَ» یعنی نزدیک بین می شود چشم نمی تواند دور را ببیند. هیچ دیده ای نمی تواند آن افق های دور را ببیند. راهی برای معرفت نیست الا به عجز. انسان وقتی به عجز رسید خدای متعال دستش را می گیرد عجز از معرفت و عجز از وصول. «سُبْحانَکَ ما اَضْیَقَ الْطُّرُقَ عَلى‏ مَنْ لَمْ تَکُنْ دَلیلَهُ وَ ما اَوْضَحَ الْحَقَ‏ عِنْدَ مَنْ هَدَیْتَهُ سَبیلَهُ اِلهى‏ فَاسْلُکْ بِنا سُبُلَ الْوُصُولِ اِلَیْکَ» خدایا تو منزه هستی ولی راه ها، راه های باریکی هستند برای کسی که تو راهنمای او نباشی. از هر راهی برود باریک است او را به تو نمی رساند. و آن کسی که تو راهش را نشان داده ای برای او حق و حقیقت کاملا واضح است. خودت ما را در راه هایی که ما را به وصول تو می رساند وادار و راه ببر. انسان سالک وقتی با همه توان، با پای عقل، قلب، حس و شهودش در راه سلوک پیش می‌رود، اگر سالک حقیقی باشد به دو عجز می‌رسد. او در می‌یابد که نمی شود او را شناخت و به او واصل شد. از یک طرف سالک از دنیا بزرگ‌تر شده و دلش در دنیا نمی‌گنجد؛ دنیا برای او لباس تنگ است مثل لباس دوره کودکی که این لباس به تن آدم کوچک است، مثل کفش دوره کودکی که پای آدم دیگر در آن کفش نمی رود، دنیا برای اهل راه کم کم کوچک و تنگ می شود. انسان هایی که در حال طی کردن این مسیر هستند احساس تنگی می کنند و نمی توانند به طرف دنیا بازگردند. از طرف دیگر انسانی که طالب خدا شده و محبت خدا در دلش آمده است بی‌قرار شده احساس می کند راه خدا هم بسته است؛ نمی شود با پای عقل، دل یا عشق به خدا رسید، به عجز می رسد. این طلب همراه با عجز، همان اضطرار است. انسان مضطر خدا را می خواهد او با همه توان کار کرده ولی احساس می کند نمی شود به خدا رسید. آن وقت خدای متعال دست انسان مضطر را می گیرد از این به بعد خدا او را می برد. در بسیاری موارد او را با پای بلاء می برد؛ بلاهای الهی نقطه ضعف های انسان را معلوم و رفع می کند. این خاصیت بلای الهی است که نقاط ضعف انسان را نشان می دهد و آنها را از بین می برد. خیلی وقت ها ما خیال می کنیم نقطه ضعفی در وجودمان نیست خیال می کنیم از دنیا عبور کردیم. وقتی امتحان پیش می آید انسانی که احساس می کرد از دریا عبور می کند به قول استاد ما در پاشوره حوض غرق می شود. پاشوره راه آبی بود که قدیم در اطراف حوض می گذاشتند و آب از حوض می ریختند پایشان را می شستند. انسانی که از دریا می گذشت می بینید در یک جوی کوچک، در یک لیوان آب غرق می شود. در امتحان انسان نقص های خود را می فهمد. انسان خیال می کند اصلا به پول علاقه‌مند نیست یک امتحان پیش می آید می بیند نه اینگونه نیست؛ انسان در ابتلا به ضعف های خود پی می برد. خدا با بلا آدم را از ضعف هایش عبور می دهد. بعد از مدتی که در آزمایش قرار می‌گیرد در می‌یابد که از ضعفش خلاص شده است. خدا رحمت کند استاد ما می گفت ما رفیقی داشتیم که خیلی به دنیا و تعلقات دنیا علاقه داشت، من همیشه به او می گفتم باید از این تعلقات کوچک عبور کنی آدم بزرگ‌تر از دنیا است متاع دنیا قلیل است. هر چه می گفتم او می‌گفت می‌فهمم ولی چکار کنم نمی‌شود. یک فرزند عزیزی داشت خدا این فرزند را از او گرفت. استادم می گفت بعداً که او را دیدم دیگر واقعا مشتاق مرگ بود و تعلق به دنیا از او برداشته شده بود. خدای متعال با یک ابتلاء آن تعلقاتی را که انسان گاهی با سال‌ها ریاضت نمی‌تواند ترک کند را از بین می‌برد. آبرویی که حجاب آدم شده و سی سال اسیر آن است نمی‌تواند از چشم مردم دست بردارد هر کاری که انجام می دهد به دنبال حرف و نگاه مردم است مردم این را می گویند، آن را می گویند. این شرک است ما نباید با مردم معامله کنیم. در یک ابتلا خدا آبرو را می‌ریزد آدم راحت و سبکبال می‌شود چیزی را که نمی توانستی از آن بگذری خدای متعال تمام می کند. این خاصیت بلای خدا است وقتی که می آید از همان قدم اول آدم را رهبری می کند به خصوص برای اهل سلوک جایی که همه راه ها عاجز هستند ریاضات، اذکار، فکر و قلب و ... آدم را تا وسط راه می برند جایی که او درمی یابد نمی تواند قله ها را طی کند به اضطرار و عجز می رسد. از طرفی او طالب شده و در این راه بیقرار است و از طرف دیگر عاجز است، اینهـا را با بلاء می برند. این قدم اول. بلایی که انسان را سالک می‌کند بر دو نوع است نکته دوم اینکه بلایی که انسان را سالک می کند بر دو نوع است. یک دسته آدم هایی هستد که مبتلا می شوند و تنها خودشان به مقصود می رسند. ما معمولاً اینگونه هستیم وقتی مبتلا می شویم راه خود را به سوی خدا هموار می کنیم. خدای متعال ما را مبتلا می کند صبر می کنیم پای خدا می ایستیم و خودمان می رسیم. ولی عده‌ای هستند که ظرفیت هایشان بزرگ است آنها وقتی مبتلا می شوند بلایشان نه فقط خودشان را بلکه گاهی یک امت را می رساند. طبق روایتی در کافی که امام صادق(ع) فرمودند: گاهی صبر یک نفر عامل نجات یک امت می شود؛ ایشان فرمودند مثل یوسف صدیق؛ یوسف بر بلاء صبر کرد، از پدر جدا شد در چاه افتاد، بعنوان برده در مصر فروخته شد، آن امتحانات سنگین در خانه زلیخا و سال ها زندان را پشت سر گذاشت، بلاء را او کشید ولی تحمل بلای او مردم مصر را موحد و خداپرست کرد و از قحطی نجات داد. *عاشورا، مهمترین بلایی که برای سلوک ما تحمل شده اولیاء خدا اینگونه هستند خیلی از بلاهایی که تحمل می کنند برای هدایت دیگران است؛ یعنی رنج می برند که دیگران را به مقصود برسانند. انبیاء و اولیاء اینگونه هستند خیلی از مصیبت های ائمه علیهم السلام و نبی اکرم برای سلوک ما است. من گمانم این است که آمدن ائمه در این عالم و اینکه لباس این عالم را پوشیدند و سختی هایی را پشت سر گذاشتند برای این است که ما سالک شویم و به مقصود رسیم. در بلاهایی که برای سلوک، راهبری و شفاعت ما تحمل شده است، مهمترینش بلای عاشورا است. وجود مقدس نبی اکرم صاحب این بلاء هستند و بوسیله آن عالم را عبور می دهند. جذبه های حقیقی و درهای حقیقت از عاشورا به روی همه گشوده شده است و همه ما باید با عاشورا سالک شویم؛ به این معنا که عاشورا مبدا سلوک باطنی و معنوی فرد و جامعه است. جامعه اگر به قرب رسد با عاشورا است، فرد اگر به قرب رسد با عاشورا است. بلای امام حسین(ع) از آن بلاهایی است که همه را سالک می کند؛ حتی انبیاء الهی و موحدین در بالاترین درجات سلوکشان یک جایی با پای امام حسین(ع) راه می رفتند. امام رضا(ع) در حدیثی که در عیون اخبار الرضا آمده است این آیه را تفسیر کرده اند؛ در داستان حضرت ابراهیم خلیل، حضرت مأمور شد فرزندش اسماعیل را که خداوند متعال پس از سال‌ها در سن پیری به او داده بود در جوانی با دست خود قربانی کند. حضرت فرمان خداوند را با فرزندش در میان گذاشت او هم اعلام رضایت کرد. با رضایت خود دست و پای فرزندش را بست که او را قربانی کند اما هر چه کارد را کشید نبرید خدای متعال فرمود: «قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیَا»(صافات/105) وظیفه‌ات را انجام دادی؛ وحی‌ای که در عالم خواب به تو شده بود را انجام دادی. وقتی حضرت ابراهیم از این آزمون سربلند خارج شد به خدا عرضه داشت: خدایا ای کاش می شد من فرزندم را در راه تو قربانی کنم و به ثواب اعظم مصائب برسم. یعنی حضرت ابراهیم به خداوند فرمود: ای کاش فرزندم را با دست خود قربانی می کردم تو دست مرا نمی گرفتی و من ثواب بالاترین مصیبت ها را به دست می آوردم. خدای متعال به حضرت ابراهیم فرمودند: ابراهیم خلیل خود را بیشتر دوست داری یا نبی اکرم را؟ عرض کرد ایشان را. سیدالشهدا را بیشتر دوست داری یا اسماعیل را؟ عرض کرد سیدالشهدا را. اینهـا مقامات حضرت ابراهیم خلیل است که در جایی دیگر بحث می کنیم. از افق ما خارج است ایشان هم می دید هم دوست می داشت و واقعا هم بیشتر دوست می داشت. بعد روضه سیدالشهدا را خواندند که سیدالشهدایی که بیشتر از اسماعیل دوست داری در گودی قتلگاه اینگونه به شهادت رسید؛ او را به گودی قتلگاه بردند و یک روضه برایش خواندند؛ در روایت آمده است حضرت ابراهیم به گونه ای متألم شد که اگر فرزندش را با دست خود قربانی می کرد آن اندازه متألم نمی شد. سپس خدای متعال فرمود: «وَفَدَیْنَاهُ بِذِبْحٍ عَظِیمٍ»(صافات/١٠٧) تو به آن ثوابی که می خواستی که ثواب اعظم مصائب و بالاترین درجه است رسیدی. اگر اسماعیل را قربانی می کردی هر اندازه هم غصه می خوردی این ثواب به دست نمی آمد. وادی بلای سیدالشهدا اینگونه است آنقدر این بلاء عظیم است که قربانی کردن اسماعیل در مسلخ منا در مقابل او واقعا چیزی نیست. من این روایت امام رضا(ع) را اینگونه ترجمه می کنم که خدای متعال می خواهد به حضرت ابراهیم بفرماید اعظم ابتلائات برای شما نیست برای نبی اکرم است؛ اعظم ابتلائات عالم قربانی کردن اسماعیل نیست، بلکه قربانی شدن سیدالشهدا است که برای نبی اکرم است. بعد هم به حضرت ابراهیم تعلیم می کند که هر کسی می خواهد به ثواب اعظم ابتلائات برسد باید مصیبت سیدالشهدا را درک کند به اندازه ای که درک کند به فضیلت می رسد. *بالاترین ثواب در ابتلائات، ثواب درک بلای سیدالشهداست ما در زیارت عاشورا از خدای متعال می خواهیم: «أنْ یُعْطِیَنِی بِمُصابِی بِکُمْ أفْضَلَ ما یُعْطِی مصاباً بِمُصِیبَتِهِ». در اثر مصیبت شما من به بالاترین ثوابی که اهل مصیبت می برند برسم؛ یعنی باید این قاعده کلی را در ذهن داشت؛ اگر بلاء انسان را به مقصود می رساند، او را سالک می کند و حجاب ها را بر می دارد، قلب انسان را نورانی می کند، تعلقات دنیایی او را از بین می برد، بالاترین ثوابی که در بلاء می توان در ظرف وجودی خود به آن رسید درک بلاء سیدالشهدا است؛ بلایی که حضرت برای سلوک ما تحمل کردند یعنی ایشان بلاء را تحمل کردند بلایی که ما نمی توانیم آن را تحمل کنیم اما اگر در وادی آن رویم سالک می شویم، سیدالشهدا ما را می رساند؛ کما اینکه حضرت ابراهیم را رساند. انبیاء در بالاترین مقاماتشان هنگامی که در شرایط سخت بودند برایشان روضه سیدالشهدا خوانده می شد؛ برای حضرت موسی نقل شده که حضرت خضر در ملاقاتی که با هم داشتند یکی از مطالبی که گفته شده روضه سیدالشهدا است، برای حضرت آدم و حضرت نوح در هنگام طوفان روضه سیدالشهدا خوانده شده است. همه انبیاء با این بلاء سالک شدند ما هم باید با بلای سیدالشهدا سالک شویم که مناسکش در زیارت عاشورا آمده است. *مناسک سیر با سیدالشهدا اولین قدم در سیر با سیدالشهدا برای کسی که می خواهد راه بیفتد درک عظمت مصیبت سیدالشهدا است و این با بکا آغاز می شود؛ اشک بر سیدالشهدا حیات قلب و طهارت نفس همراه دارد آثارش در روایات آمده است. انسان آرام آرام با گریه بر سیدالشهدا قدم در این راه می گذارد شروعش با تباکی است یعنی ما اهل بکاء نیستیم برای امام حسین از خودمان اشک می گیریم که اگر ادامه پیدا کرد حالت بکاء پیدا می شود؛ به عبارت دیگر بکاء جوشش درونی است. وقتی در انسان حالت بکاء ایجاد شد و این حالت کم کم در روح انسان اثر کرد، انسان آرام آرام عظمت مصیبت سیدالشهدا را درک می کند و سپس عظمت مصیبت تجلی می کند. ما در قدم اول مصیبتی می بینیم سپس عظمت مصیبت تجلی می کند و درمی یابیم این مصیبت چه مصیبتی است. بنابراین هنگامی که انسان عظمت مصیبت را دریافت، غرق در عظمت مصیبت و مبتلای به آن شد، آرام آرام بصیرت پیدا می کند و جبهه تاریخی دشمن را می شناسد. در زیارت عاشورا خوانده اید: «لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِیَّةُ وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتِ الْمُصیبَةُ بِکَ عَلَیْنا وَ عَلى جَمیعِ اَهْل ِالاِسْلامِ» قدم بعد آن «وَ لَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً» است. درک عظمت مصیبت سیدالشهدا انسان را به صف بندی تاریخی حق و باطل می رساند. انسان می فهمد کسی که امام حسین را به شهادت رسانده یک نفر نبوده یک امت تاریخی بوده است. بنابراین نسبت به آن امت موضعگیری می کند. موضعگیری از لعن شروع می شود و به برائت از خودشان، پیروانشان و دوستانشان تا آخر تاریخ می رسد «بَرِئْتُ اِلَى اللَّهِ وَ اِلَیْکُمْ مِنْهُمْ وَ مِنْ اَشْیاعِهِمْ وَ اَتْباعِهِمْ وَ اَوْلِیاَّئِهِم». بنابراین اگر کسی با بلاء امام حسین آشنا شد و در این وادی ورود و مداومت کرد، این بلاء کم کم صف حق و باطل را به او می شناساند. مقابل عاشورا و مقابل امام حسین تنها ابن زیاد نیست، کل جبهه تاریخی دشمن است. واقعه عاشورا تاریخ را دو قسمت کرده است؛ انسان جبهه مقابل سیدالشهدا را می شناسد و آرام آرام این جبهه تاریخی را درک می کند و درمی یابد قبل از جبهه ابن زیاد چه کسانی بودند فراعنه قبل و بعد را می شناسد و به یک بصیرت تاریخی می رسد. حق و باطل را در صف بندی تاریخی اش می فهمد یعنی اگر کسی اهل عاشورا شد اکنون نیز صف بندی حق و باطل را در جهان می فهمد و موضعگیری می کند. موضعگیری از لعن شروع و تا برائت، قاطی نشدن با آنها و صف بندی و قتال ادامه می یابد «اِنّى سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَکُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حارَبَکُمْ». بالاتر از آن انشاالله انسان در رکاب امام زمان حضور پیدا می کند و خونخواهی امام حسین را می کند «اَنْ یَرْزُقَنى طَلَبَ ثارِکَ مَعَ اِمامٍ مَنْصُورٍ». اگر کسی عاشورا را درک کرد اثر آن این است که انسان در رکاب امام زمان می آید و در کنار ایشان در ادامه عاشورا خونخواهی می کند. در قدم بعد انسان به وجاهت و قرب می رسد. «اَللّهُمَّ اجْعَلْنى عِنْدَکَ وَجیهاً بِالْحُسَیْنِ عَلَیْهِ السَّلامُ فِى الدُّنْیا وَ الاْخِرَةِ یا اَباعَبْدِاللَّهِ اِنّى اَتَقَرَّبُ اِلى اللَّهِ وَ اِلى رَسُولِهِ وَ اِلى امیرِالْمُؤْمِنینَ وَ اِلى فاطِمَةَ وَ اِلَى الْحَسَنِ وَ اِلَیْکَ بِمُوالاتِکَ وَ بِالْبَراَّئَةِ» به خدا و معصومین تقرب پیدا کرده و سپس به معیت می رسد. «اَنْ یَجْعَلَنى مَعَکُمْ فِى الدُّنْیا وَالاْخِرَةِ» در سلوکش همراه و همسفر امام می شود یعنی کسی که در عاشورا ورود کرد با امام حسین(ع) سیر می کند مثل کسی که سوار کشتی است و با کشتی سیر می کند، سیر ما به سوی الله با امام حسین می شود «وَ اَنْ یُثَبِّتَ لى عِنْدَکُمْ قَدَمَ صِدْقٍ فِى الدُّنْیا وَ الاْخِرَةِ وَ اَسْئَلُهُ اَنْ یُبَلِّغَنِى الْمَقامَ الْمَحْمُودَ لَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ». و از آن بالاتر مقام محمود یعنی مقام شفاعت، محبت و فداکاری است یعنی امام حسین از روی محبت خون خود را فدا کرد که بندگان خدا جهنم نروند این مقام محمود است. رسیدن به مقام محمود امام حسین به این معنا نیست که امام حسین شویم هیچ پیامبری به آن مقام نرسیده است؛ بلکه به آن معنا است که درکی از مقام محمود ایشان پیدا کنیم و یک تجلی از آن مقام در ما ایجاد شود به این معنا که نه فقط خود همراه و همسفر امام باشیم بلکه دیگران را هم همسفر کنیم. کسی که مقام محمود سیدالشهدا در او تجلی کند اگر ببیند کسی به جهنم می رود خوابش نمی برد؛ نمی تواند ببیند شیطان در جهان شیطنت می کند. نتیجه آن این است که همانطور که امام حسین در ظرف عصمت و عظمت خون خود را داد، حاضر می شود خونش را بدهد که دیگران به راه حق بروند که همان طلب مقام شهادت است. اگر کسی به مقام محمود امام حسین رسید، حاضر می شود خونش را بدهد که دیگران به راه حق بروند همانطور که در زیارت اربعین آمده است: «بَذَلَ مُهجَتَهُ فِیکَ لِیَسْتَنْقِذَ عِبادَکَ مِنَ الجَهالَهِ وَ حِیرَهِ الضَّلالَه» در بعضی نقل ها آمده است غروب عاشورا به حضرت خطاب آمد که اگر بخواهید همه چیز را به شما بر می گردانیم هیچ چیزی هم از مقام شما کم نمی کنیم. حضرت عرضه داشتند ما سر قرارمان با خدا هستیم. گمان می کنم این قرار، قرار شفاعت است؛ یعنی حضرت می گویند مقامات من محفوظ است اما اگر من شهـید نشوم مؤمنین به مقصود نمی رسند من باید بروم که راه حق و باطل روشن شود یعنی همه این بلاء، آن اسارت سنگین اهل بیت و آن شهادت سنگین برای هدایت است. اگر مقام محمود سیدالشهدا در کسی تجلی یافت غیر از اینکه خود او با امام حسین سالک می شود حاضر است دیگران را هم برساند حتی حاضر است خون خود را بدهد تا دیگران برسند. و بعد آمده است «اَنْ یُعْطِیَنى بِمُصابى بِکُمْ اَفْضَلَ ما یُعْطى مُصاباً بِمُصیبَتِهِ» یعنی آدم وقتی همراه با امام حسین شد، به بالاترین درجاتی که می تواند در بلاء به آن برسد در ظرف وجودی خود می رسد. یعنی اگر هزار بار بمیرد به آن مقامی که انسان با توسل به سیدالشهدا و درک مصیبت ایشان به آن می رسد نخواهد رسید. آدم هزار سال بیمار باشد، سختی و غصه بکشد، عزیزانش را از دست دهد آن ثوابی را که انسان در مصیبت سیدالشهدا می برد به آن نمی رسد. *مقام انسان در سیر با سیدالشهدا انسان در سیر با امام حسین به چه مقامی می رسد؟ «فى مَقامى هذا مِمَّنْ تَنالُهُ مِنْکَ صَلَواتٌ وَ رَحْمَةٌ وَ مَغْفِرَةٌ اَللّهُمَّ اجْعَلْ مَحْیاىَ مَحْیا مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ مَماتى مَماتَ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ». اگر انسان این مسیر را با امام حسین طی کرد، شفاعت امام حسین در دنیا است. امام حسین در عالم دنیا با شهـادت خود ما را شفاعت می کند به آن معنا که ما آرام آرام در وادی عاشورا می رویم، از اشک شروع می شود، با توجه به امام و تجلیات ایشان بصیرت پیدا می کنیم و جبهه تاریخی دشمن را درک می کنیم، در مقابل او موضعگیری می کنیم، از لعن آغاز می شود و تا برائت، صف بندی و قتال ادامه می یابد؛ بعد آرام آرام با امام حسین سیر می کنیم تا به قرب و معیت رسیم، به مقام شفاعت و دستگیری رسیم که شهادت همین است؛ در شهـید جلوه ای از شهادت امام حسین است؛ امام حسین برای هدایت شهـید شدند و این هم همینطور است. مدافعان حرم که در سوریه شهید می‌شوند برای چه شهید می‌شوند؟ آیا آنها جانشان را دوست ندارند؟ یک جلوه آن این است که می‌خواهند به لقاء برسند و جلوه دیگرش هم این است که می‌خواهند حجاب باطل از بین رود و دشمنی که صف آرایی کرده، حجاب شده و دیگران را اغوا می کند کنار رود. پس او شهـید می شود که دیگران برسند و این جلوه ای از مقام محمود سیدالشهدا است که اگر در انسان تجلی کند او طالب شهادت می شود. حال سؤال این است که آیا شفاعت و همراهی امام حسین که ما را در دنیا تا اینجا آورده تمام می شود؟ یا اینکه هنگام ورود به عالم برزخ همراه ما است. آیا آنهایی که در سلوک امام حسین قدم نهادند مثل اصحاب امام حسین در برزخ که ابتدای احتیاج به امام حسین است همراه با ایشان هستند یا در قیامت و بهشت؟ لذا در ادامه زیارت عاشورا به سجده می رسیم می گوییم: «اَللّهُمَّ لَکَ الْحَمْدُ...» خدایا من تو را شکر می کنم برای بلایی که در جان من ریختی و من را به سیدالشهدا مبتلا کردی. اگر انسان به سیدالشهدا مبتلا شود خواب و خوراک، آسایش دنیا از او گرفته می شود. همواره دنبال مسیر امام حسین است نمی تواند بخوابد. اگر یک قطره از آن جام در وجود آدم بریزند آدم دیگر آرام ندارد. بعضی از علما به امام(ره) گفته بودند ما پیر شده‌ایم خسته‌ایم؛ اسم نمی برم، واقعا پیرمرد بودند. امام گفته بودند اگر به پیری باشد من از همه شما پیرتر و از همه شما خسته‌تر باید باشم. کسی که یک قطره از آن جام بلای سیدالشهدا را بنوشد آسایش، قرار و آرامش خود را می دهد که مردم برسند، حجاب برداشته شود دشمن نباشد تا مردم به امام حسین و خیرات راه پیدا کنند و این مقام استشهاد است. بعد از این بی‌قراری در سجده قرب می گوییم خدایا من تو را شکر می کنم که مرا مبتلا کردی «اَللّهُمَّ لَکَ الْحَمْدُ حَمْدَ الشّاکِرینَ لَکَ عَلى مُصابِهِمْ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ». سپس می گوییم مرا با بلای سیدالشهدا تا اینجا آوردی ولو سخت بود ولی نعمت بود و مرا رساندی. خدایا از اولین روزی که وارد عالم بعد می شوم «اَللّهُمَّ الرْزُقْنى شَفاعَةَ الْحُسَیْنِ یَوْمَ الْوُرُودِ وَ ثَبِّتْ لى قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَکَ» اینگونه نباشد که من در برزخ با امام حسین نباشم آنجا نیز سیر من با امام حسین باشد و به ثبات قدم در نزد تو برسم، در برزخ و قیامت در محضر تو باشم. «مَعَ الْحُسَیْنِ وَ اَصْحابِ الْحُسَیْنِ الَّذینَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَیْنِ عَلَیْهِ السَّلامُ». من به امام حسین نرسیدم تا خونم را پیش روی ایشان قرار دهم خدایا مرا با آنهایی که خونشان را پیش روی امام حسین قرار دادند قرار بده نه فقط در دنیا در برزخ و در قیامت. پس می‌شود با امام حسین به مقامی رسید که زهیر، بریر و حبیب رسیده‌اند هم در دنیا و هم در آخرت. می شود با امام حسین به مقامی رسید که انسان نه فقط خود با امام حسین سالک است و امام حسین او را می برد، بلکه دست دیگران را هم می گیرد که به وادی امام حسین آیند و به او ملحق شوند، به اندازه خود صاحب مقام محمود امام حسین و شفاعت ایشان شود، جزو شهدا و شفعا شود، دست مردم را بگیرد و از ضلالت نجات دهد. می شود با امام حسین ابتدا در دنیا و سپس در برزخ و در قیامت سیر کرد. در قیامت با امام حسین و اصحابی محشور شد که خونشان را پیش روی امام حسین قرار دادند. این ظرفیت دستگاه امام حسین است. *انقلاب ما یکی از تجلیات سیر شیعه با عاشورا است ظرفیتی که دستگاه امام حسین ایجاد کرده فقط برای آحاد ما نیست که تک تک ما جدا جدا بخواهیم با امام حسین سیر کنیم بلکه یک جامعه مومنین و شیعه ایجاد کرده است. این جامعه شیعه با عاشورا سیر می کنند و در این سیر هم خود جامعه مومنین به مقصد و عصر ظهور می رسند و هم دیگران را به عصر ظهور می رسانند. بنابراین ظرفیت عاشورا فقط این نیست که تک تک ما را می تواند ببرد کل جامعه شیعه در طول تاریخ، مومنین و موحدین با عاشورا سالک می شوند و با عاشورا به عصر ظهور می رسند. انقلاب ما یکی از تجلیات سیر شیعه با عاشورا است. انسانی که با امام حسین سالک شده و راه را رفته بود، پرچم‌داری آن را بر عهده گرفت. خدای متعال به دست او ابوابی از عاشورا را گشود، درهایی از عاشورا و رحمت سیدالشهدا گشوده شد و مردم و جامعه را با خود در وادی عاشورا برد. من معتقد هستم فتح و گشایشی که به دست امام(ره) شد، یک گشایش معنوی بود؛ بابی از عاشورا و درکی از عاشورای امام حسین را به سوی ما گشود که همه ما با او سالک شدیم؛ این انقلاب، غلبه، پیروزی، شهادت‌ها و سیری که تاکنون داشته ایم و خواهیم داشت و انشاالله به تعبیر امام این انقلاب منتهی به انقلاب امام زمان می‌شود چیزی جز این نیست. انقلاب ما یک تجلی از عاشورا امام حسین است. همه شهادت‌طلبی‌ها، رشادت‌ها و تهذیب‌هایی که واقع شده، همانگونه که امام فرمود شهدا ما راه صد ساله را یک شبه رفتند، حجاب ها از آنها برداشته شد، واصل شدند و رسیدند همه اینها به برکت مردی از اولیا خدا، از تبار امام حسین(ع) بود که وصل به امام حسین بود، با آمدنش پرده ای از عاشورا را کنار زد؛ جلوه ای از عاشورا در جامعه ما ظاهر شد؛ مردم ما حق و باطل را شناختند و تا پای جان تا شهادت ایستادند و شهدای ما طالب شهادت شدند. نکته مهمی قابل ذکر است: اگر کسی عاشورایی شد قبل از اینکه شهید شود طالب شهادت و مستشهد می شود. طالب شهادت بودن از شهادت مهم تر است. ممکن است انسان طالب شهادت نباشد در میدان جنگ تیر غیبی به او اصابت کند. این درجه از شهادت درجه خوبی است ولی درجه مطلوب نیست؛ آن مستشهدی که عمری طالب شهادت بوده ممکن است هنوز روزی اش نشده باشد درجه اش بالاتر است. همه ما باید با درک عاشورای امام حسین به نقطه ای برسیم که جزو مستشهدین شویم دلمان بخواهد در راه امام حسین به شهادت برسیم و در رکاب امام زمان طالب این معنا باشیم؛ همواره این را از خدا بخواهید خاصیت عاشورا این است که انسان را طالب شهادت می کند. اگر تجلی از عاشورا در کسی واقع شود بی‌قرار می‌شود. دلش می‌خواهد خونش را در راه خدا بدهد که دست بندگان خدا را بگیرد. تحلیل من از کل انقلاب اسلامی چیزی غیر از این نیست؛ انقلاب اسلامی یک پرده از عاشورا است. عاشورا آرام آرام در عالم ظهور پیدا می کند آن حقیقتی که از قتلگاه امام حسین در عالم پیدا شد آرام آرام ظهور پیدا می کند. یکی از پرده های آن انقلاب امام است و انشاالله پرده ای است که به ظهور امام زمان که تجلی نهایی است و در ادامه عاشورا است می رسد. قیام امام زمان مزد عاشورای امام حسین است در روایت آمده است مزد امام حسین است که خدا امام زمان را از فرزندان او قرار داده است. انشاالله خدای متعال همه ما را جزو شهدای رکاب امام زمان و مستشهدینی که طالب شهادت در رکاب امام زمان هستند قرار دهد. السلام علیک یا اباعبدالله... ]]> گزارش ، خبر Sat, 06 Jan 2018 06:25:09 GMT http://isaq.ir/vdci.5azct1aurbc2t.html آیت‌الله میرباقری: نظام بانکی ربوی سبب بحران اقتصادی می‌شود http://isaq.ir/vdch.knzt23nvzftd2.html به گزارش پایگاه اطلاع رسانی فرهنگستان علوم اسلامی قم، به نقل از تسنیم،آیت‌الله سید محمدمهدی میرباقری در سخنرانی به‌مناسبت 9 دی که در مسجد حضرت حجةبن الحسن(عج) در مهرویلای کرج برگزار شد، اظهار داشت: پیامبر اکرم(ص) در سخت‌ترین شرایط در شعب ابی‌طالب به‌سر بردند و در مدینه و میدان‌های جنگ و محاصره‌های سخت قرار داشتند ولی هیچ زمانی خداوند ایشان را رها نکرد و همواره به پیامبر(ص) کمک کرد. نماینده مجلس خبرگان رهبری با بیان اینکه شیاطین شبهاتی مطرح کردند که اگر پیامبر اسلام به‌حق باشد نباید سختی برای وی وجود داشته باشد، افزود: عده‌ای شبهاتی نیز مطرح کردند که شاید این مسیر الهی اشتباه باشد ولی خداوند در پس شب تاریک ظلم را روشنی می‌داند و رحمت الهی زمان ظهور امام زمان(عج) است. وی ادامه داد: خورشید الهی که همان حضرت مهدی(عج) است دنیا را فرا می‌گیرد و راهی که پیامبران طی می‌کنند بسیار سخت است و بعد از این دشواری‌ها دوران درخشان اسلام فرا می‌رسد. آیت‌الله میرباقری با تأکید بر اینکه تلاش‌های زیادی علیه ایران در چهار دهه انجام شد که یک نمونه آن جنگ تحمیلی بود، اضافه کرد: مسیر انقلاب اسلامی پر فراز و نشیب است و سختی‌هایی در این راه الهی وجود دارد. وی با ابراز اینکه انقلاب اسلامی مقدمه ظهور است، گفت: مقابله اسلام با غرب سرمایه‌داری بسیار جدی است و غرب سرمایه‌داری به‌دلیل چالش با انقلاب اسلامی رو به پایان است و رقیب اصلی آن‌ها انقلاب اسلامی است و حتی بوش رئیس جمهور اسبق آمریکا در سال 2005 مقابله با ایران و انقلاب اسلامی را به‌وضوح بیان کرد. نماینده مجلس خبرگان رهبری با تأکید بر اینکه پیروزی‌های انقلاب اسلامی در مسائل منطقه‌ای نعمت است، خاطرنشان کرد: از جریان غرب‌گرا و سلفی در منطقه عبور شده است و با سرمایه‌گذاری کم مردم ایران فتوحات زیادی داشت و در آسیب‌شناسی اول اینکه نباید با جریان‌سازی و فضاسازی رسانه‌ای در زمین دشمن بازی کنیم. وی افزود: اکثریت قاطع مردم طرفدار انقلاب اسلامی هستند و استقلال، آزادی و اسلام را می‌خواهند و مطالبات حقی دارند که باید مورد توجه قرار گیرد و مردم ایران عدالت، آزادی و نان را زیر سایه اسلام می‌خواهند بنابراین نعمت‌ها در طول چهل سال برای امت اسلام ایران بسیار زیاد است. آیت‌الله میرباقری با بیان اینکه ضعف و خطا در مسئولین وجود دارد، گفت: مردم از روحانیت بازنگشته‌اند و افرادی گلایه زیادی دارند ولی دشمن با جنگ سخت و نرم در حوزه‌های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی با ایران در حال رویارویی است و دشمن در مسائل منطقه‌ای سرمایه‌گذاری‌های زیادی کرد ولی ناموفق بود. وی با اشاره به تجمعات اخیر که در کشور انجام شد، اظهار داشت: باید در این مسائل تفکیک صورت پذیرد و در آسیب‌شناسی انقلاب اسلامی باید به این نکته توجه داشت که مردم از دین بازگشت ندارند و سالی چند میلیون به سفر امام رضا(ع)، اربعین حسینی(ع) و جمکران می‌روند و فشار دشمن برای بی‌دین کردن مردم بسیار زیاد است. نماینده مجلس خبرگان رهبری با هشدار نسبت به اینکه نظام بانکی ربوی سبب بحران اقتصادی می‌شود، تأکید کرد: اشکال این گونه از ساختار است و منوط به برنامه‌ها است و از سال 71 کنترل جمعیت آغاز شد که سن ازدواج بالا رفت و بانوان با فرآیندی غربی به‌دنبال کار و تحصیل رفتند. وی ادامه داد: اخیراً یکی از تصمیم‌سازان اقتصادی کشور گفته ‌که لازمه رسیدن به توسعه و خروج از رکود ایجاد فاصله طبقاتی است و بحران عده‌ای که ناراحت هستند سبک نظام سرمایه‌داری است که اسم خود را عدالت اقتصادی می‌گذارد و به‌طور طبیعی افرادی برای کسانی دیگر تضعیف و فقیرتر می‌شوند و البته افراد فاسد نیز موج‌سواری می‌کنند. آیت‌الله میرباقری با تصریح به اینکه کارشناسی مدرن و لیبرالی مقصر این روند هستند، گفت: افرادی که مدل‌های مدیریتی آن‌ها جواب نمی‌دهد نظام اسلامی را مقصر جلوه می‌دهند و تنها با سیاسی‌کاری مدیریت می‌کنند و مدلی برای رفع بحران‌ها ندارند و اگر بدنه مدیریتی اهل اخلاق باشند بسیاری از مشکلات و آسیب‌های اجتماعی حل می‌شود. وی افزود: مدلی که دولت رشد اقتصادی را 8 درصد اعلام می‌کند با سفره مردم مطابقت ندارد چون سیاست سرمایه‌داری را پیگیری می‌کند و الگوی سرمایه‌داری در جهان جوابگو نیست ولی عده‌ای در داخل آن را پیگیری می‌کنند و رهبر انقلاب همواره بر اقتصاد مقاومتی تأکید دارند. نماینده مجلس خبرگان رهبری با انتقاد از کسانی که اقتصاد مقاومتی را تحریف می‌کنند، توضیح داد: افرادی درصدد بودند از کاهش مقاومت و موشک دفاعی به اقتصاد ژاپن برسند و البته این عده بلد نیستند تا قدرت سیاسی و اقتصادی را هماهنگ کنند. آیت‌الله میرباقری با تأکید بر اینکه گردنه جنگ احد انقلاب اسلامی "اقتصاد" است، گفت: آسیب‌های اجتماعی و اقتصادی در غرب بسیار بد است و اینکه کشورهای اروپایی باغ بهشت باشد اصلاً این‌گونه نیست و در ایران وضعیت مجموعه خوب است ولی آسیب‌هایی نیز وجود دارد که باید برطرف شود و دایره انقلابی‌گری را باید بیشتر گشود. ]]> گزارش ، خبر Sat, 06 Jan 2018 06:21:15 GMT http://isaq.ir/vdch.knzt23nvzftd2.html حضرت معصومه(س) بیت النّور اهل‌بیت است http://isaq.ir/vdcg.t9qrak9zzpr4a.html به گزارش پایگاه اطلاع رسانی فرهنگستان علوم اسلامی قم، به نقل از مهرف فاطمه معصومه (س) ، دختر موسی بن جعفر (ع) و نجمه خاتون است. ایشان اوّل ذی القعده سال ۱۷۳هـ . ق در مدینه منوّره به دنیا آمد و در روز دهم ربیع الثانی و «بنا بر قولی دوازدهم ربع الثانی» سال ۲۰۱هـ . ق در سن ۲۸ سالگی در شهر قم از دنیا رفت. به بهانه سالروز وفات ایشان شخصیت والای حضرت معصومه (س)، سفر ایشان به قم، خواندن زیارتنامه حضرت معصومه (س) و... را بازخوانی خواهیم کرد. عبارت «یا فاطمه اشفعی لی فی الجنه فإنّ لک عند الله شأن من شأن» یکی از عبارت هایی است که در زیارتنامه حضرت معصومه آمده و از این جهت که این زیارتنامه از سوی معصوم صادر شده بسیار محل تامل است. زیارتنامه حضرت معصومه(س) شناسنامه معرفی این مخدره عالی مقام است. حضرت امام رضا(ع) با این زیارتنامه مقامات این مخدره را بیان فرمودند. از آن مقام محمود نبی اکرم(ص)، شأنی در حضرت معصومه(س) هست که می‌تواند همه را بهشتی کند آیت الله میرباقری در این باره می گوید: «یکی از شئونی که وجود مقدس فاطمه معصومه(س) دارد «اشفعی لی فی الجنة» است. یک کسی خودش وسط بهشت است، ولی دستش نمی‌رسد دیگران را بگیرد. اما ایشان را به گونه‌ای شفاعت کرده‌اند که خودش شفیع کل می‌شود؛ «تدخل شیعتی بأجمعهم بشفاعتها الجنه». این چه مقامی است؟ وی می افزاید: «اشفعی لی فی الجنة فإن لک عند الله شأنا من الشأن» یعنی از الآن حضرت کاری کنند که ما از صفات رذیله نجات پیدا کنیم، از شرک نجات پیدا کنیم. تا انسان را از دست و دام اولیای طاغوت و حمله‌های شیطان که خیلی دام و حمله پیچیده ای است نجات ندهند «شفاعت فی الجنه» نیست. انسان "آلوده" را بهشت‌بردن که «شفاعت فی الجنه» نیست! بهشت جای آلوده‌ها نیست. کسی که می‌خواهد «شفاعت فی الجنه» کند باید انسان را پاک کند، بعد به بهشت ببرد و الا جهنمی‌ها را که به بهشت راه نمی‌دهند... این کارشناس دینی معتقد است: پس شفاعت در جنت، پاک کردن است؛ یعنی یک کیسه‌ای به تن ما بکشند، یک کیسه به روی ما بکشند. این، کار آنهاست... شفاعت در بهشت یعنی تطهیر از ذنوب و صفات رذیله. نه فقط خودش بهشت است، نَفَسش بهشت‌آفرین است؛ به هر کسی بخورد، بهشتی می‌شود. وی می گوید: حضرت معصومه(س) نسبت به همه شیعیان در همه مقامات این‌گونه‌اند. «تدخل شیعتی باجمعهم بشفاعتها الجنه». این جنت، از دنیا شروع می‌شود و تا برزخ و قیامت و آخرت ادامه دارد. وسعت رحمت الهی و وسعت تجلی شئون معصومین(ع) در حضرت معصومه است آیت الله میرباقری اشاره می کند: در آخرت، وسعت رحمت الهی و وسعت تجلی شئون معصومین(ع) در ایشان است؛ «شأنا من الشأن»؛ از آن مقام محمود نبی اکرم(ص) چیزی در ایشان هست که همه را می‌تواند بهشتی کند. (این شأن هم که به قول آقایان "نکره" آمده، برای تعظیم است.) از شأن شفاعت کبرای معصومین(ع) و شفاعت وجود مقدس نبی اکرم (ص)، در فاطمه معصومه(س) هست. وی می افزاید: نَفَس بهشتی حضرت معصومه(س) به هر کسی بخورد بهشتی می‌شود و صفات جهنم از او دور می‌شود و شعله‌های جهنمش خاموش می‌شود. الآن ممکن است درون ما خیلی شعله جهنم باشد. این نفس رحمانی به ما بخورد شعله‌های جهنم، گناهان، صفات رذیله، شرک‌ها و غفلت‌ها خاموش می‌شود و بهشتی می‌شویم. «اشفعی لی فی الجنه» یعنی وقتی در حرم حضرت معصومه(س) می‌روی اگر توجهی بکنند بوی بهشت می‌گیری و بیرون می‌آیی؛ صفاتت بهشتی می‌شود، باطنت بهشتی می‌شود، دیگر حقد و کینه و حسد و بخل و ریا و غفلت و توجه به دنیا می‌رود. «اشفعی لی فی الجنه» یعنی این. یعنی حرم که می‌روی از حضرت، بهشت بخواه! بگو من از حرم که بیرون می‌روم بهشتی باشم. یعنی چه؟ یعنی هم اکنون من را پاک کن، وسط محیط ولایت امیرالمؤمنین(ع) ببر، که دیگر هر کجای عالم هستم وسط بهشت باشم. («إِنّ اْلأَبْرارَ لَفی نَعیمٍ»، از همین دنیاست). آیا در این صورت، کار تمام می شود؟ نه! اگر حضرت معصومه(س) ما را از این عالم به وادی ولایت برد، بعد باید تا عوالم بعد هم خودشان سیرمان بدهند. اینطور نیست که وقتی رفتیم، با پای خودمان ادامه می دهیم. ما تا قیامت محتاج به این دستگیری هستیم. و این لطفی است که خدا به این بزرگواران کرده است». وی با اشاره به متن زیارتنامه حضرت معصومه می گوید: «وجود مقدس فاطمه معصومه(س)، ارتباط خاصی با معصومین(ع) دارند که در زیارتنامه ایشان به آن اشاره شده است: السَّلامُ عَلَیْکِ یَا بِنْتَ رَسُولِ اللهِ السَّلامُ عَلَیْکِ یَا بِنْتَ فَاطِمَةَ وَ خَدِیجَةَ السَّلامُ عَلَیْکِ یَا بِنْتَ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ السَّلامُ عَلَیْکِ یَا بِنْتَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ السَّلامُ عَلَیْکِ یَا بِنْتَ وَلِیِّ اللهِ السَّلامُ عَلَیْکِ یَا أُخْتَ وَلِیِّ اللهِ السَّلامُ عَلَیْکِ یَا عَمَّةَ وَلِیِّ اللهِ السَّلامُ عَلَیْکِ یَا بِنْتَ مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ وَ رَحْمَةُ اللهِ وَ بَرَکَاتُهُ". وی می افزاید: این نسبت‌ها گاهی یک نسبت‌های ظاهری است؛ یعنی یک توالد ظاهری است. این توالد ظاهری هم خیلی از صفات را منتقل می کند، ولی کافی نیست. گاه می‌بینید مؤمن در نسل کافر هم قرار می‌گیرد: «یُخرج الحی من المیت». این کارشناس دینی می گوید: ولی آن ارتباط حقیقی توالد (که «أنا و علی ابوا هذه الامة»)، منشأ انتقال اسرار و حقایق است. براساس همین سبب، خود ایشان «بیت النور» ائمه(ع) می‌شود. حضرت معصومه(س) جزو بیوت نورند که انوار چهارده معصوم(ع) در آنها تجلی کرده است وی با اشاره به آیه ۳۶ سوره نور می گوید: نور الهی که همه عالم با آن هدایت می‌شوند و در آیه نور از آن بحث شده است، در معصومین(ع) تجلی کرده؛ بعد آمده است «فی بُیُوتٍ أَذِنَ اللّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ یُذْکَرَ فیهَا اسْمُهُ». این خانه‌ها کجاست؟ اول خود انبیا و اولیا هستند. انبیا و اولیا بیوتی هستند که نور نبی اکرم(ص) و نور معصوم(ع) در آنها تجلی کرده است؛ لذا خانه‌های انبیا خانه‌های نبی اکرم(ص) است. امت‌ها نور نبی اکرم(ص) را که همان نور الهی است، از خانه انبیا دریافت می‌کنند و در پرتو انبیا به نبی اکرم(ص) و به حضرت حق هدایت می‌شوند. نبی اکرم(ص) باب مطلق‌اند؛ لذا شفاعت مطلقه دارند. وی می افزاید: حضرت معصومه(س) جزو بیوت نورند که انوار چهارده معصوم(ع) در آنها تجلی کرده است؛ لذا باید نور معصومین(ع) را از ایشان کسب کرد. ایشان این شأن را دارند که ما را به نور معصومین(ع) برسانند». این کارشناس دینی با اشاره به سلام های زیارتنامه حضرت معصومه به چند نکته پیرامون آن توضیح می دهد: نخست، سلام‌های اول زیارت است که به حضرت آدم (ع) و چهار پیامبر اولوالعزم به صورت غایب و سپس به نبی مکرم اسلام(ص) و اهل‌بیت(ع) به نحو خطاب حاضر، سلام داده می شود، که این خود سؤال‌برانگیز است که به چه علت به معصومین(ع) در حرم این وجود مقدس، به صورت مخاطب، سلام داده می شود؟ البته معصومین(ع) در هر جای دنیا حاضرند و اگر انسان توجه پیدا کند می‌تواند حضور و محضر آنها را درک کند، و شاهدش هم همان سلام نماز است که خطاب به پیامبر(ص) عرضه داشته می شود؛ لکن احتمال می رود سلام خطاب در حرم مطهر حضرت معصومه(س) بدین جهت باشد که انوار چهارده معصوم(ع)، غیر از حضوری که در همه عالم دارند، در این حرم به صورت خاص حاضر هستند؛ بدین معنا که انوار این معصومین(ع) در حضرت فاطمه معصومه(س) متجلی است و از طریق ایشان، این انوار در این حرم مقدس ظهور پیدا می‌کنند؛ چنانکه در مورد حرم های ائمه(ع) نیز نقل شده که «مختلف الملائکه» و «مختلف الانبیا» است...» حضرت معصومه بیت‌النورو مشکات‌الانوار است وی معتقد است: «وجود مقدس حضرت معصومه(س) از آن بیت‌النورها و مشکات‌الانوارهایی است که انوار چهارده معصوم(ع) در آن تجلی دارد. لذا در حرم ایشان چهارده معصوم(ع) به نحو حاضر زیارت می‌شوند [در زیارت‌نامه حضرت معصومه(س)]. وی می افزاید: عظمت حضرت معصومه(س) فوق العاده است و می ارزد که انسان از اقصی نقاط دنیا فقط برای همین زیارت بیاید. شاهدش هم این است که امام رضا(ع) فرمود: هر کس حضرت معصومه(س) را زیارت کند... اهل بهشت است. امام صادق(ع) می فرماید: به شفاعت حضرت معصومه(س) همه شیعیان من وارد بهشت می‌شوند. میرباقری ادامه می دهد: من نمی‌دانم این چه مقامی است که: «إنّ لک عند الله شأنا من الشأن». اما یکی از شئون ولایت چهارده معصوم(ع) به خصوص صدیقه طاهره(س)، در ایشان متجلی است و لذا ایشان می توانند «شفاعت فی الجنه» بکنند؛ یعنی درجات جنت - که درجات توحید و ولایت است و ظاهرش بهشت است و باطنش بیت الولایة و دارالولایة و مقامات توحیدی است - به شفاعت ایشان به دست می‌آید. ایشان می‌تواند در این عوالم ما را دستگیری و هدایت بکند. خلاصه، خیلی حجاب‌های باطنی و ظاهری در این حرم برداشته شده و برداشته می‌شود.». قم؛ مرکز مهاجرت الی الله این کارشناس دینی در مورد شهر مقدس قم اظهار می دارد: «بعضی از محققین نقل کردند که قم سرزمین جلگه و حاصلخیز و نسبتاً خوش آب و هوا بود. همراه با ظهور اسلام این کوه نمک در این منطقه ظاهر شد و آب و هوای اینجا تغییر کرد و به یک منطقه گرم و کویری با هوای گرم و آب شور و خصلت‏‌های جغرافیایی خاص تبدیل شد. خیلی‌ها را خدا [از اینجا] کوچ داد و یک عده دیگر را [به اینجا] مهاجرت داد. کمااینکه کعبه را به تعبیر امیرالمومنین(ع) در سنگ‌لاخ‌ترین سرزمین‌ها، تنگ‌ترین دره‌ها و کم‌آب‌ترین چشمه‌ها قرار داده است که وقتی آنجا می‌آیند یک سیر معنوی اتفاق بیفتد و آنجا مرکز سیاحت و گردشگری نشود؛ بلکه مرکز مهاجرت الی الله شود. قم هم همین‌طور است. وی ادامه می دهد: هجرت اشعریون به قم و تبدیل شدن آن به کانون فرهنگی تشیع، هجرت حضرت معصومه (س) ـ که ادامه هجرت امام رضا (ع) است ـ بستر شکل‏ گیری جامعه تشیع در منطقه می‌شود؛ درواقع، این هجرت، جغرافیای دنیای اسلام را تغییر داد [و شیعیان را به سمت ایران سوق داد]. وی می افزاید: هجرت فاطمه معصومه (س) در مسیر اتفاقاتی است که باید در اینجا بیفتد و اتفاقاً همین‌طور هم شده است... یکی از ارکان تبدیل قم به حرم اهل‌بیت(ع)، با آمدن حضرت معصومه (س) تمام شد. آیت الله میرباقری در پایان می گوید: ائمه (ع) ارجاع دادند («مَنْ زار عارفاً بِحَقِّها فَلَهُ الْجَنَّةُ» و ...) و اینجا ملجأ علمای بزرگ شد. اینجا در طول تاریخ، ملجأ علما و فقهای بزرگ ما مثل مرحوم آیت‌الله العظمی بروجردی، حضرت امام(ره)، مرحوم آیت‌الله العظمی گلپایگانی، آیت‌الله العظمی مرعشی، آیت‌الله العظمی بهجت و... بوده است؛ همه بزرگان در محضر ایشان تواضع و خشوع می‌کردند و در محضر ایشان به بار نشستند». ]]> گزارش ، خبر Sun, 31 Dec 2017 07:47:11 GMT http://isaq.ir/vdcg.t9qrak9zzpr4a.html سالک مبارز http://isaq.ir/vdce.x8zbjh87o9bij.html به گزارش پایگاه اطلاع رسانی فرهنگستان علوم اسلامی قم، آیت الله سید محمد مهدی میرباقری در مراسمی که به مناسبت ارتحال عالم ربانی آیت الله حائری شیرازی منعقد گردیده بود، در مورد زوایای اخلاقی و عرفانی ایشان به ایراد سخنرانی پرداختند. *** ـ مقدمه خداوند در آیه مبارکه سوره تبارک می‌فرماید: «قُلْ أَرَأَيْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُكُمْ غَوْرًا فَمَنْ يَأْتِيكُمْ بِمَاءٍ مَعِينٍ». اگر این آب که به وسیله آن زنده‌اید، در لایه‌های زمین پنهان شود چه کسی به شما آب می‌رساند. ظاهر این آیه مشخص است اما در تفسیر این آیه از وجود مقدس ثامن‌الحجج نقل شده است که «ماؤکم‌ ابوابکم‌ ای‌ الائمه‌ و الائمة‌ أبواب‌‌اللّـه». ‌ائمه ابواب ا... هستند. همه درهای توحید از وادی ائمه باز می‌شوند و در ذیل آیه هم فرمودند من یأتیکم بماء معین یعنی علم امام علیه‌السلام. خداوند وجود مقدس امام را سرچشمه حیات و علم امام را محیی قلوب و انفس انسان‌ها قرار داده است. «وَأَنْ لَوِ اسْتَقَامُوا عَلَى الطَّرِيقَةِ لَأَسْقَيْنَاهُمْ مَاءً غَدَقًا» اگر بندگان من در طریقی که من آنها را دعوت کردم استقامت می‌کردند آنها را از آب گوارا سیراب می‌کردم. در روایات ذیل این آیه گاهی فرموده‌اند اگر آنها امر و نهی الهی را گردن می‌گذاشتند و از امام تبعیت می‌کردند آنها را از علم امام که آب گواراست، سیراب می‌کردیم. گاهی فرموده‌اند قلب‌شان را از ایمان سیراب می‌کردم. کلام امام سرچشمه ایمان است. امام باقر به فرزندشان امام صادق فرمودند: «يَا بُنَيَّ اعْرِفْ مَنَازِلَ الشِّيعَةِ عَلَى قَدْرِ رِوَايَتِهِمْ وَ مَعْرِفَتِهِمْ» جایگاه شیعیان به اندازه‌ای است که با معارف ما آشنا هستند و بعد فرمودند معرفت هم چیزی جز فهم باطن روایات ما نیست و در پایان هم اشاره فرمودند با درایت در روایات ما مومن به بالاترین درجات ایمان می‌رسد. بنابراین ائمه سرچشمه حیات طیبه و سرچشمه جوشان ایمان و حکمت‌اند. لذا کسانی که به امام می‌رسند زنده می‌شوند و در وادی نور قرار می‌گیرند. «أَوَمَنْ كَانَ مَيْتًا فَأَحْيَيْنَاهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُمَاتِ لَيْسَ بِخَارِجٍ مِنْهَا». خداوند در این آیه دو گروه را با هم مقایسه می‌کند کسانی که خداوند آنها را به حیات نور هدایت و زنده کرده است و دیگری کسانی که در وادی ظلمات باقی مانده‌اند. روایات در ذیل این آیه گفته شده است که کسی که به امام نرسیده در وادی نور مرده است. انسان وقتی به امام رسید زنده می‌شود و در وادی نور قرار می‌گیرد.اگر مومنی پیدا کردید دنبال او حرکت کنید. چون در هر وادی که قدم می‌گذارد براساس نور است. علمه نور، کلامه نور، مسیره نور. آنهایی که به حقیقت امام و بیت‌النور امام و معارف امام راه پیدا می‌کنند، زنده و سرچشمه حیات می‌شوند. نفس‌شان محیی است. دیگران را به حیات طیبه می‌رسانند. این شأن چنین انسان‌هایی است. دائما در وادی ذکر و نورند و عمل این انسان‌ها فضیلت فوق‌العاده‌ای دارد. «مَنْ أَحْیَاهَا فَکَأَنَّمَا أَحْیَا النَّاسَ جَمِیعًا» اگر یک نفر نفسی را زنده کند و به حیات برساند گویا همه مردم را زنده کرده است. ذیل این آیه روایات متعددی است. از ائمه سوال کردند که اینکه کسی را احیا کند به منزله احیای همه جامعه بشری است یعنی چه؟ حضرت فرمودند شخصی خطر کند و کسی که در حال غرق شدن است را نجات دهد. یا کسی در حال سوختن است و شخصی جان خود را به خطر بیندازد و یک مومن را نجات دهد. از حضرت سوال کرد اگر کسی در گمراهی است و دست او را بگیرد و هدایت کند چطور؟ حضرت فرمود ذلک تاویل الاعظم. براساس قرآن انسان سه دسته‌ است: منعم علیهم، مغضوبین و ضالین. منعم علیهم کسانی که به امام راه یافته‌اند و مغضوب کسانی هستند که با امام درگیرند و ضال کسانی هستند که به امام راه پیدا نکردند. انسانی که از امام جدا شده اگر به وادی توحید و ولایت امام برگردد این احیای نفس است و حضرت فرمودند ذلک تاویل‌الاعظم. مرحوم آیت‌ا... حائری رضوان‌ا... علیه یکی از مصادیق بارز این آیه بود و بر بسیاری حق حیات داشت. من از بعضی از شاگردان فاضل ایشان شنیدم که می‌گفتند واقعا ایشان بر ما حق حیات داشت. به‌خصوص در دوران مبارزات انقلاب چه نفوس پاکی را از دست انحراف گروهک‌های مبارز و مسلح نجات داد. محور و شمع انجمن مبارزان قبل از انقلاب بود و چقدر آنها را به راه توحید هدایت کرد و این خصوصیت بارزی بود که تا آخر هم در ایشان ادامه داشت. ایشان از کسانی بود که طعم توحید را چشیده بود و ویژگی و امتیاز خاصی داشت. کسانی که اهل ذکر‌ند و دائما در محضر خدا هستند و این ذکر را به فکر گره می‌زنند، درواقع اولوالالباب هستند که همه عالم بر ایشان آیه می‌شود و عالم کتابی می‌شود که در آن مطالعه می‌کنند. در آیه مبارکه سوره آل‌عمران که سحر‌ها مستحب است انسان وقتی بیدار می‌شود به آسمان نگاه کند و این آیه را بخواند، آمده است که «إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ لَآيَاتٍ لِّأُولِي الْأَلْبَابِ. الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِيَامًا وَقُعُودًا وَعَلَىٰ جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ». اولوالالباب در هر حال در یاد و حضور حضرت حقند و غافل نیستند. آنها وقتی تفکر می‌کنند همه عالم برایشان آیه می‌شود. خدای متعال با تمام آیات با آنها صحبت می‌کند. آنها پرده‌ها را کنار می‌زنند و اهل تدبر و تفکر‌ند و پشت صحنه‌ها را می‌بینند. استاد بزرگوار ما از آن شخصیت‌های نمونه‌ای بود که حقیقتا مصداق این آیه بود. در باطن در حال ذکر بود. هم ذکر زبانی داشت و بیش از آن ذکر قلبی و همین دوام ذکر عالم را برای او آیات کرده بود و پشت صحنه‌ها را می‌دید. اهل تدبر بود. همین امر به علاوه اخلاص، قلب ایشان را چشمه جوشان حکمت کرده بود. جنس کلام ایشان جنس خاصی است. طعم و بوی ایمان می‌دهد. در کلمات ایشان معمولا حجاب‌هایی را از پرده‌ها کنار می‌زند و صحنه‌ها را گونه دیگری ترسیم می‌کند. مثالی عرض کنم انسان در جمعی نشسته است، می‌بیند پرنده‌ای در این فضا خود را به شیشه می‌زند تا به سمت نور حرکت کند تا از آنجا خارج شود. آنقدر این کار را تکرار می‌کند تا از پا درمی‌آید. همه این صحنه را می‌بینند اما شخصی علاوه‌بر آن پشت صحنه را هم می‌بیند و می‌فهمد که چه بسا ما هم مثل همین پرنده هستیم که می‌خواهیم به سمت خدای متعال حرکت کنیم و حجاب‌های مستوری بین ما و حق تعالی هست که هر چقدر هم که تلاش کنیم به نتیجه نمی‌رسیم و باید برگردیم و راه رسیدن به خدای متعال را پیدا کنیم. دو نفر شکستن یک ظرف را می‌بینند، یکی می‌فهمد این شکست، دیگری می‌فهمد این شکستنی بود و نباید به شکستنی‌ها دل بست. این عبرت است. ـ تمثیلات حکمی اهل تدبر می‌توانند پشت صحنه‌ها را ببینند. این استاد بزرگوار در رتبه عالی این مقام بود و یکی از آثار آن این است که به انسان قدرت تمثیل می‌دهد و مثال‌هایی می‌زند که سراسر حکمت بود. یک مثل بود اما محتوای غنی داشت. پشت تمثیل ایشان همین ظرفیت عظیم بود. انسانی که نمی‌تواند از ظاهر پدیده‌ها عبور کند هیچ‌وقت نمی‌تواند اهل تمثیل شود. نمی‌خواهم بگویم هر کس اهل تمثیل است مقام آن مقام روحانی است، نه، خیلی‌ها اهل تمثیل‌اند اما در وادی ظلمات‌اند. اما تمثیلات ایشان نوعا حکمت بود. کلام ایشان همین بود. «منْ أَخْلَصَ لِلَّهِ أَرْبَعِینَ صَبَاحاً ظَهَرَتْ یَنَابِیعُ الْحِکْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلَى لِسَانِه»، لذا یک اسلام‌شناس ویژه بود. هم هستی کتابی بود که در آن می‌اندیشید و صید حکمت می‌کرد هم وقتی با قرآن و معارف اهل‌بیت روبه‌رو می‌شد فهم دیگری پیدا می‌کرد و باطن دیگری از آیه برای ایشان نمایان می‌شد. این فراوان در ایشان مشهود بود. این حاصل سلوک ایشان بود. ایشان یک انسان موحد بود. بسیار تاکید به توحید داشت و مکرر این آیه را می‌خواند که «وَمَا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَهُمْ مُشْرِكُونَ» اکثر آنهایی که ایمان می‌آورند در عین ایمان مشرکند. «وَمَا أَكْثَرُ النَّاسِ وَلَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِينَ». پیغمبر گرامی ما، هر چقدر شما تلاش کنید اما اکثر اینها ایمان نمی‌آورند و آنهایی هم که ایمان می‌آورند، در عین ایمان، رگه‌هایی از شرک در وجودشان هست. در آخرین دیداری که یکی دو روز قبل خدمت ایشان رسیدم به زحمت صحبت می‌کرد. یکی از نکاتی که بر آن تاکید کرد همین بود که بر توحید تاکید کنید و همین آیه را قرائت کرد و این روایت که «لا فلان لهلکت» (اگر فلانی نبود ما از دست رفته بودیم) این مصداق شرک به خداست. این‌طور نباید گفت بلکه باید گفت «لو لا ان الله من علی بفلان لهلکت» اگر خدا به واسطه این مومن بر ما منت نمی‌گذاشت کار ما حل نمی‌شد. ایشان می‌گفت در پشت افعال، وجود حضرت حق را ببینید. خود ایشان این‌طور بود. در همه صحنه‌ها و در پشت این صحنه‌ها حضور حضرت حق و نقش تربیتی او را می‌دید. جزء مبارزان اول انقلاب بود اما امتیاز ایشان این بود که در متن سختی‌ها تربیت حضرت حق را می‌دید. ـ من از سر راه کنار بروم یا خدا گاهی می‌فرمودند زمانی که زندان بودم اسرار بسیاری از انقلابیون در اختیار من بود. به خدای متعال اصرار می‌کردم که خدایا من آزاد شوم و نمانم مبادا حرفی از دهانم خارج شود. خیلی به خداوند اصرار کردم، کم‌کم بیمار شدم و زخم‌های عفونی در سراسر بدن من پیدا شد. مدتی گذشت در قرآن به این آیه برخوردم که «لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا» اگر در همه آسمان و زمین دو اله حکومت می‌کردند همه آسمان‌ها و زمین به فساد کشیده می‌شد. احساس کردم نکند در وجود من دو اله حاکم شده باشد. می‌دانید که انسان می‌تواند به ربوبیت حضرت حق گردن نگذارد و نفس خود را بپرستد. «افرایت من التخذ الهه هواء». گفتم شاید دو اله در من حکومت می‌کند. خدا می‌خواهد در زندان بمانم و خودم می‌خواهم در زندان نباشم. با خودم فکر کردم حالا خدا از سر راه من کنار برود یا من از سر راه خدا؟ دیدم انصاف نیست. خودم را کنار کشیدم. ماه رمضان آمد. دعا می‌خواندم اما عبارت «اللَّهُمَّ فُكَّ كُلَّ أَسِيرٍ» را قرائت نمی‌کردم. فرمودند تمام عیوب رفع شد. فقط هم این نبود، صحنه‌های متعددی بود که ایشان به‌عنوان تربیت خود می‌دانستند. عده‌ای در توحید به انحراف می‌روند. نوشته‌اند که زمانی که مغولان حمله کردند فلان‌آقا در حجره خودش مشغول بود که شخصی شمشیر به دست وارد شد، این فرد گفت خیال می‌کنی من تو را نمی‌شناسم، کلاه بدلی می‌گذاری و شمشیر می‌کشی. من عاشق کشتن تو هستم. با خدا صحبت می‌کرد و این را معنی توحید می‌دانست. گاهی هم از آن طرف می‌افتند و دشمن را می‌بینند و تدبیر خدا را در پشت صحنه نمی‌بینند. اما کسی که دشمن را می‌بیند و دشمن را رمی می‌کند و در ورای دشمن دست تدبیر خدا را می‌بیند و می‌داند که خدای متعال در قرآن به بنی‌اسرائیل می‌فرماید که ما شما را مبتلا به فرعون کرده بودیم «وَفِي ذَٰلِكُمْ بَلَاءٌ مِنْ رَبِّكُمْ» پروردگارتان درحال تربیت شما بود. بین مبارزان و کسانی که در این راه ایستادگی می‌کردند، امتیاز ایشان این بود که در متن سختی‌ها، پشت‌صحنه و دست تدبیر و تربیت الهی را می‌دید؛ هم در دوران مبارزه و هم پس از انقلاب. یادم هست در داستانی که در شیراز پیش آمد، بعضی صحنه‌ها سخت شد. آن داستان نماز جمعه ایشان در شیراز را برخی به یاد دارند. آرامش و احاطه به نفس مثال‌زدنی بود. در همان دوران در کنار ضریح حضرت معصومه(س) در قم ایشان را ملاقات کردم و گفتم استاد عزیز، گویا خیلی کار سخت شده است. فرمودند مگر چیزی در چهره من احساس می‌کنید؟ احساس می‌کنید من شکسته شده‌ام؟ در پشت این صحنه‌های سخت، دست تدبیر و تربیت خدا را می‌دیدند. در روزهای آخر به آقازاده فرموده بود که در زندان مرا به زنجیر بسته بودند. خیلی سخت گذشت و وقتی تحمل کردم دیدم خدا می‌خواست مرا تربیت کند و کاملا آرام شدم و لذت بردم. الان هم روی تخت بیمارستان این سِرُم‌ها همان زنجیرهاست که تربیت دیگری پشت آن است. این نگاه انسان را از لغزش‌ها عبور می‌دهد. این حاصل همان حضور دائمی و تفکر دائمی در آیات خداست. انسان پشت صحنه‌ها را می‌بیند و اسیر ظاهر صحنه‌ها نیست. نمی‌گوید این دشمن دست خداست. نه، دشمن را باید لعن کرد. زینب‌کبری(س) در دروازه کوفه بنی‌امیه و اهل کوفه را لعن و نفرین کرده اما وقتی در مجلس یزید از او پرسیده می‌شود که «کیف رایتِ صنع الله باخیک»؟ کار خدا را با برادرت چگونه دیدی؟ فرمود: «مَا رَأَیْتُ إِلَّا جَمِیلاً» این چشم زیبابین چشمی است که خدا به اولیای خود می‌دهد که پشت صحنه‌ها را متن سخت‌ها مشاهده می‌کنند. ایشان چنین حالتی داشت که در پشت‌صحنه‌های سخت، حضور حضرت حق و ربوبیت و تربیت او را می‌بیند و همین از ایشان انسانی موحد و علاوه‌بر آن فقیه ساخته بود. در آیات الهی و معارف اهل بیت هم که سیر می‌کرد دائما حکمت صید می‌کرد و آنچه می‌گفت طعم متفاوتی داشت و برداشت و تقلید از دیگران نبود. دیگران هم گاهی حرف‌هایی می‌زنند که خبر از پشت صحنه‌هاست اما حرف از خودشان نیست. ایشان از درونش حکمت می‌جوشید و متصل بود. ـ محاسبه و مراقبه اهل محاسبه و مراقبه‌های سخت بود. یکی از عزیزان که شأن شاگردی ایشان را داشت و چهار یا پنج سالی مسئول غذا در استان فارس بود تازگی به من گفت زمانی که مسئولیت پیدا کرده بودم به دیدار ایشان رفتم و عرض کردم از شما می‌خواهم قراری بین ما و شما باشد که هر مشکلی پیش آمد، شما مرا صدا بزنید و به خود من بگویید. اگر دلیلی داشتم شما را اقناع می‌کنم و اگر شما دلیلی داشتید من می‌پذیرم. گذشت تا یک روز جمعه‌ای ایشان تنها به منزل ما آمد و کسی همراه‌شان نبود. آیت‌ا...حائری به من گفت فلانی من احساس کردم عهد چهار سال پیش با شما را نقض کردم. اخیرا کسی برای مشکلش به من مراجعه کرد و من او را به دستگاه قضا در تهران ارجاع دادم و حالا آمده‌ام از شما عذرخواهی کنم. من گفتم مهم نیست استاد، من شاگرد شما هستم. اما به این هم کفایت نکرد و شخصی را به تهران فرستاد که به این شخص بگوید من اشتباه کردم و به خودشان رجوع کنید. در این کوران اتفاقات، این‌قدر توجه داشتند که عهد چهار سال پیش را به یاد داشته باشد. این حالات را مکرر در ایشان دیدیم. کارهایی که امثال بنده جزء مستحبات خود به حساب می‌آوریم ایشان به‌شدت در مورد آنها به خود سخت می‌گرفت. خودش را توبیخ می‌کرد؛ توبیخ‌هایی سخت. گاهی چند روز مراقبه می‌کرد تا به حال ابراز ندامت برسد؛ آن هم در کارهای خیلی ساده. ایشان یک انسان اهل سلوک بود که برجستگی‌های فوق‌العاده‌ای داشت. 40 سالی که من از محضرشان استفاده کردم از ایشان لغو ندیدم. ندیدم مثلا در تماشای تلویزیون صحنه‌ای را از سر لغو و لهو ببیند یا در مجلس ایشان مزاحی کند که بوی لغو بدهد. زهد ایشان فوق‌العاده بود. زهد که فقط نداشتن نیست، بلکه فراغت از داشتن است. ایشان بسیار فارغ بود گرچه چیزی هم نداشت. حاصل همه تلاش ایشان منزل بسیار کوچک و محقری در یکی از محل‌های پایین‌دست قم بود که همان چهل سال پیش تهیه کرده بود. بسیار چیزهای نگفتنی و گفتنی دیگر درمورد ایشان هست. ایشان خیلی اهل مشاهدات باطنی بود اما بسیار عفیف بود. من از آقازاده بزرگوارشان پرسیدم آیا شما چیزی از ایشان شنیدید که فلان صحنه را دیدم یا شنیدم؟ فرمود نه. اما ایشان مکرر از این مشاهدات و در ورای همه اینها دغدغه هدایت و دفاع از اسلام داشت. تا زبان در کام داشت به دفاع از اسلام می‌پرداخت. ـ آخرین دغدغه در واپسین لحظات کمتر از 48 ساعت پیش از وفات توفیق شد تا ایشان را ملاقات کنم. اطبا گفته بودند حرف نزنید من هم چیزی نگفتم. ایشان شروع به صحبت کرد. خوب است چه گفته باشد؟ چشمانش را باز کرد و بعد از سلام به سختی و با کلمات بریده شروع به صحبت کرد و دو مطلب را نقل کرد که عرض خواهم کرد. علامت استواری ثبات‌قدم همین است. گاهی انسان 50 سال رفته و در آخرین لحظات از راه خود برمی‌گردد و ثبات‌قدم و استواری خود را از دست می‌دهد، وقتی به مرگ نزدیک می‌شود. ایشان شروع به صحبت کرد و اشاره کرد که بنویسید. روی دو مطلب تاکید داشت؛ یکی درباره ربا. فاجعه خانمانسوزی که رهایی از آن هم به این سادگی‌ها ممکن نیست و نیاز به یک انقلاب بزرگ اقتصادی دارد. در آخرین دیداری که ایشان با دکتر لاریجانی که به عیادتش آمده بود، داشت آثار خودش در مباحث پول و ربا را به ایشان داد. گرچه بنده باورم نمی‌آید که از عهده این مجلس چنین چیزی برآید. ربا اعلان جنگ خدا با ماست؛ گرچه مبارزه با آن ساده نیست. انقلاب اقتصادی نیازمند تئوری دقیق و همه‌جانبه و اقدامات بزرگی است. ایشان تقریبا در دهه پایانی عمر خود از امامت جمعه استعفا داد و به قم آمد و مشغول تحقیقات علمی شد و روی دو موضوع انقلاب اقتصادی و بحث پول اسلامی و دیگری بحث علوم انسانی متمرکز شد. ربا چیزی است که هر کجا برود ویران می‌کند. خدا رحمت کند استاد عزیز ما را که می‌فرمود هر یک درهم از آن اندازه هفتاد بار فحشا هست. در جامعه‌ای که ربا باشد فحشا اقامه می‌شود و دیگر مبارزه با معلول نتیجه ندارد. خب چاره چیست؟ کار آسانی نیست. مرحوم آیت‌ا... حائری حاصل تفکرات طولانی خود را در یک نظریه علمی درباره پول اسلامی جمع‌بندی کرد و معتقد بود تا پول اسلامی نشود با این پول اعتباری نمی‌توان جلوی ربا را گرفت و تا آخرین لحظات با قاطعیت می‌فرمود پشتوانه این پول و مقدار خود این پول هم مجهول است و معامله با آن هم باطل است و باید کاری کرد تا پول از مجهول بودن خارج شود. البته این یک نظریه فقهی است که نیازمند گفت‌وگو در حوزه‌های فقهی است اما این جنبه فقاهتی و علمی ایشان بود. ـ سالک مبارز ایشان مبارزی بود که همه عمر مبارزه را با سلوک گره زده بود؛ امتیاز مبارزه او این بود. انسانی متفکر و نواندیش بود و هروقت با او هم صحبت می‌شدیم کلام نویی داشت. اهل فهم پشت صحنه‌ها و عبور از ظواهر بود. اما در عین حال عالمی بود که وقتی نظریه‌پردازی می‌کرد نظریه او ارزش علمی داشت؛ هم از نظر فقهی و هم از نظر موضوع‌شناسی. بحث‌هایی که درمورد پول اسلامی انجام داده‌اند حقیقتا ارزش مطالعه دارد. ممکن است فقیه نپذیرد اما این جنبه علمی ایشان حقیقتا مغفول است. ایشان یک اسلام‌شناس ممتاز و یک انسان پردغدغه بود که هر کجا می‌نشست، دغدغه هدایت داشت. نَفَسش توحید بود و انسان‌ها را احیا می‌کرد. حاصل آن هم صدها و بلکه هزاران شاگرد کوچک و بزرگ بود. شخصیت علمی ممتازی هم داشت. علامت استواری و ثبات‌قدم همین است؛ نمی‌توانست سخن بگوید. تمام قوای خود را جمع کرد تا درمورد پول اسلامی صحبت کند. فرمود این را دنبال کنید، دغدغه من این بود که این راه را به آخر برسانم اما نشد. اگر پول اسلامی نشود، نمی‌شود جلوی ربا را گرفت و بانکداری را اسلامی کرد. حقیقتا هم درست است، این صورت‌هایی که برای اسلامی کردن هست قابلیت عملیاتی شدن ندارد و تا به حال هم نشده و ما دچار این فاجعه عظیم هستیم. ندیدم کسی به اندازه ایشان به این آسیب مهم اجتماعی حساس باشد؛ آسیب بسیار مهمی است. «فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللَّه وَرَسُولِه». خدای متعال با جامعه‌ای که دچار رباست، اعلان جنگ می‌کند. ایشان دغدغه این موضوع را داشت و در آخرین لحظات حیات طرح خود برای پول اسلامی را مطرح کرد. ـ تنگه احد انقلاب دومین مطلبی که ایشان بیان کرد درباره علوم انسانی اسلامی بود. مکرر ایشان می‌فرمود که گردنه احد در انقلاب اسلامی علوم انسانی است. اگر شما نتوانید راه‌حل اداره اسلامی جامعه را به دست آورید، اداره اسلامی آن ممکن نیست. ایشان از قول استاد ما مرحوم سیدمنیرالدین نقل می‌کرد که ما اسلام و مکارم اسلام را کاربردی نکردیم و اسلام متهم به عدم‌کارایی شد. مسئولیت ما این است که این مفاهیم اسلامی را به مقولات کاربردی تبدیل کنیم که یک بخش عمده آن به وسیله علوم انسانی اسلامی اتفاق می‌افتد. من هیچ‌وقت در ایشان خلاف‌انصاف ندیدم. ازجمله ندیدم کسی را به جای ساختار‌ها محاکمه کند. هر وقت اشکال می‌کرد سهم ساختارهای فاسد را به دوش ساختار‌ها می‌گذاشت. ساختارهای اداره مدرن با اخلاق اسلامی جمع‌شدنی نیست. بسیاری از آسیب‌ها به خاطر این ساختارهاست. ما به جای محاکمه انقلاب باید این ساختار‌ها را محاکمه کنیم. خیلی‌ها به جای محاکمه ساختارها، اشخاص را محاکمه می‌کنند. دنبال عدالتند اما بین اثر ساختار و فرد خلط می‌کنند. به جای اینکه ساختاری طراحی کنند تا کم‌فساد یا بی‌فساد باشد، شروع می‌کنند بار را به دوش اشخاص انداختن و با اشخاص مقابله کردن. این عدالتخواهی نیست. من از این عالم بزرگوار ندیدم جایی که انتقاد متوجه ساختارهاست، آن را به آدم‌ها برگرداند یا بی‌انصافی کند و اشکالی بگیرد بدون پیشنهاد و راه‌حل. این دیگر اشکال نیست بلکه سرزنش است. اگر شما به کسی که دستش زیر سنگ است بدون راه‌حل اشکال کنید، این دیگر اشکال و انتقاد نیست، سرزنش است. خدا بر درجات این عالم بزرگوار بیفزاید. ایشان تا آخرین لحظه دغدغه‌اش این بود که گردنه احد انقلاب اسلامی، علوم انسانی است. ما باید به علوم انسانی برسیم که در باب انسانی است که از عوالم قبل آمده و الان هم هست و این دنیا معبری است برای او که دارای قوای ظاهری و باطنی است. ما باید از این انسان بحث کنیم. خدای متعال بر درجات این استاد بزرگوار بیفزاید. ]]> گزارش ، خبر Mon, 25 Dec 2017 06:48:31 GMT http://isaq.ir/vdce.x8zbjh87o9bij.html رزمایشی برای رهایی http://isaq.ir/vdcebe8oijh8v.9bj.html به گزارش پایگاه اطلاع رسانی فرهنگستان علوم اسلامی قم، چندی پیش حجت الاسلام و المسلمین علیرضا پیروزمند، عضو هیأت علمی فرهنگستان علوم اسلامی قم، در مصاحبه ای با نشریه عصر اندیشه به بیان دیدگاه های خود در رابطه با فلسفه تاریخ شیعی و ظهور حضرت مهدی (عج) و جهانی شدن پرداختند.***با توجه به رویکرد جبرگرایانه اسلام به حرکت کلان تاریخ، آیا کارگزار رهایی بشر، انسان ها هستند یا این که ساختار نظام تکوین به گونه ای برنامه ریزی شده و جبری به سمت رهایی پیش می رود؟نکته ای که مطرح کردید، در واقع موضوع بحث کلامی بسیار مهمی است و با توجه به سؤالاتی که مد نظرتان هست، قاعدتاً به بحث و تحلیل نظریه رهایی منجر خواهد شد. برای مشخص شدن محدوده بحث باید به دو گزاره در آموزه های دینی اشاره کرد که ظاهراً با هم سازگاری ندارند. یک گزاره این است که خدای متعال می فرماید: «ما خلقت هذا باطلاً» یا «انا لله و انا الیه راجعون» و یا در جایی دیگر «ان الارض یرثها عبادی الصالحون» و از این قبیل مضامین که به تعبیر شما نوعی جبرگرایی از آن استنباط می شود و بر این دلالت دارد که عالم خلقت و بشریت سرنوشت محتومی دارد و به سوی آن حرکت می کند. گزاره دیگر به اختیار بشر اشاره دارد که «ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم» یعنی خداوند سرنوشت را تغییر نمی دهد و این خود انسان است که تصمیم می گیرد چه شیوه ای یا سَمتی را انتخاب نماید. پرواضح است که علاوه بر ادله نقلی در خصوص اصل اختیار بشر، این موضوع یک اصل مُتّفق نه تنها در بین مسلمانان بلکه نزد پیروان همه ادیان توحیدی است. لذا با قبول اصل اختیار این دوگانگی ایجاد می شود که اگر بشر اختیار دارد، پس باید تعیین کنندگی داشته باشد؛ اگر قرار است سرنوشت بشر محتوم باشد، پس اختیار جایگاهی ندارد. متکلمین و حکمای ما به طور مفصل به رفع این تناقض پرداخته اند و بنده این جا به طور اختصار به آن اشاره می کنم. می توانیم این دو گزاره را به گونه ای جمع کنیم بدون این که مجبور باشیم یکی از آن ها را کنار بزنیم و آن هم به این شکل که یک بحث، موضوع تأثیر اختیار انسان ـ چه اختیار فردی و چه اختیار جمعی ـ در مراحل تاریخ است و بحث دیگر تأثیر اختیار وی در غایت تاریخ و جهت گیری آن. اگر بتوان این دو موضوع را از هم تفکیک کرد، مسئله حل می شود. آن چه که اختیار بشر در آن تأثیری ندارد و منسوب به خدای متعال است، این است که هدایت عالم و تمشیت آن و غایت کل خلقت را انسان معین نمی کند. زیرا اگر قرار بود این موضوعات توسط انسان معین شود، تحت تأثیر هوس ها، اختلافات و فرهنگ های مختلف، هرج و مرج و پوچی واقع می شد. خدای متعال می فرماید: «ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون». با این مضامین و تعابیری از جمله این که «از من هستید و به سوی من بازخواهید گشت»، آشکار می گردد که از منظر اسلام عالم برای کمال خلق شده است و اگر به سوی کمال نرود، بیهوده می شود که این امر با حکمت و اراده و علم الهی سازگاری ندارد. این توضیحات مربوط به مقیاسی است که به خود حضرت حق تعلق دارد که به موجب آن عالم را هدایت می کند و اراده انسان ها در این حد که جهت گیری کل تاریخ را تغییر دهد و به سمت پوچی و نابودی ببرد تعلق نمی گیرد هم به دلایل سلبی و هم دلایل ایجابی. این تفاسیر مربوط به مقیاس الهی است. اما درون این فرآیند تاریخی که ما بدون ترس و واهمه می گوییم یک جهت گیری محتوم دارد، انسان ها و جوامع اختیاری دارند که بسیار تعیین کننده و مشهود است. این اختیار از سطوح جزئیِ زندگی فردی و محیط خانوادگی که ما معصیت می کنیم یا نمی کنیم تا سطح جامعه که آیا تظاهر و تجاهر به فسق را می پسندد یا خیر، جاری است. یک جامعه این امر را می پسندد، دنبال می کند، زمینه هایش را فراهم می سازد ولی جامعه ای نمی پذیرد و محدودیت ایجاد می کند. جامعه ای نظام سلطه و طاغوت را می پذیرد و جامعه ای نمی پذیرد.شواهد تاریخیِ این امر حتی در زمان معاصر ما که مردم به عیان آن ها را دیده اند، فراوان یافت می شود. حتی بالاتر از این در روایات ما اشاره شده که با وجود قطعی بودنِ وعده ظهور حضرت حجت، تحقق آن به دلیل اختیار بشر به تأخیر افتاده است. در اصول کافی روایت داریم که ظهور قرار بود در زمان امام صادق (ع) اتفاق بیفتد؛ لیکن چون شیعیان اهل سر نبودند و مطالبی را که نباید، افشا کردند، ظهور به تأخیر افتاده است. پس وعده ظهور منتفی نمی شود اما اختیار انسان ها آن قدر اثر دارد که واقعه ای تا این حد مهم وقطعی را تحت تأثیر قرار دهد. لذا به نظر می رسد این دوگانگی به شکل بیان شده قابل جمع است.تفاوت رهایی بشر در اسلام با رهایی در اندیشه غرب که بیشتر در متون مارکسیستی و انتقادی مطرح می شود چیست؟ آیا ما در اسلام به دنبال «رهایی از» هستیم یا «رهایی برای»؟ اسلام چه تصویری از چشم انداز رهایی ترسیم می کند؟ به عبارت دیگر آیا رهایی صرفاً به معنای خلاص شدن انسان از قیود و محدودیت هاست یا نیل به یک سرمنزل مشخص هم در مفهوم رهایی مستتر است؟ بنابر مضامینی که از ادله شرعی و استدلال های عقلی بیان شد، خداوند عالم را برای کمال خلق کرده و کمال عالم در کمال پرستش خدای متعال و کمال عبودیت فردی و اجتماعی است. یعنی برای منظوری خلق شده ایم، برای منظوری باید زندگی کنیم، با هم باشیم، علم آموزی کنیم، تمدن بسازیم و حکومت تشکیل دهیم. همه این ها یک «برای...» دارد. وقتی «برای...» نباشد، یعنی پوچی، سردرگمی، انحطاط و بی هویتی. پس حتماً یک «برای...» وجود دارد؛ رهایی برای هدفی. لیکن در کلمه رهایی یک «از» جا افتاده است. یعنی وقتی می گوییم رهایی، یعنی ما در وضعیتی قرار داریم و می خواهیم از آن خارج شویم و به وضعیت بهتری برویم. خواه این وضعیت فعلی وضعیتی است که در مسیر بندگی خداوند بوده ایم یا وضعیتی است که در آن گرفتار معصیت و طغیان فردی و اجتماعی بوده ایم. لحاظ کردن این واقعیت خیلی مهم است که معمولاً چه فردِ ما و چه جامعه ما در هیچ شرایطی نبوده و نخواهد بود که در زمان قبل از ظهور بتواند ادعا کند توحید ناب و خالص را محقق ساخته است یا می سازد. لاجرم وقتی توحید ناب نیست، یعنی با شرک مخلوط گردیده و همراه با شیطنت و ظلمت شده است و این وضعیت حتماً رهایی جستنی است. پس حتماً باید «رهایی از...» داشته باشیم.برای ملموس تر و کاربردی تر کردن بحث به این اشاره می کنیم که همان گونه که از قول مارکسیست ها بیان کردید، موضوع استعمار جهانیان توسط نظام سلطه در دوران معاصر یک واقعیت است. لذا ما ابایی از این نداریم  که این جنبه از سخن مارکسیست ها را تصدیق کنیم که باید از سیطره نظام سلطه رهایی پیدا کرد. حالا چه فرض کنیم طبق فرمایش شما بعد از رهایی باید بگوییم «که چه؟» ندارد یا تقریر دیگری بکنیم و بگوییم «که چه؟» هم دارد. خود مارکسیست ها جامعه بی طبقه کارگری را تعریف کردند. یعنی مطلوبیتی را تعریف می کنند و زمانی هم که نصف دنیا را گرفته بودند، آن قدر این شعارها زور و بُرش داشت که بر اساس آن جامعه، علم، تکنولوژی و شهر درست کردند. البته بنیانش مادی بود و آن غایتی که بیان می کردند، خود به نوعی گرفتار همان تله ای بود که نظام سلطه در آن گرفتار است و آن تله عبارت بود از خودخواهی و انانیت نفس. البته انانیت نفس به شکل جمعی. نظام های سرمایه داری و سوسیالیستی از این جهت مشترکند و در این نقطه به هم می رسند. لذا وقتی در اندیشه اسلامی به «رهایی از...» اشاره می کنیم، یعنی رهایی از هر قید و بندی که شیاطین جنی و انسی در هر شکل و قالبی به زندگی بشر زده اند که ممکن است در قالب علم باشد یا تکنولوژی یا محصولات، ابزارهای اطلاع رسانی، کتاب یا هر چیز دیگر. بنابر این «رهایی از...» و «رهایی برای...» هر دو با هم در اندیشه اسلامی معنا پیدا می کنند لکن چه چیزی محور تعیین این است که «رهایی از چه»؟ همان «برای...». یعنی برای این که ما می خواهیم به نقطه توحید ناب برسیم که «انا الیه راجعون» است، پس اوست که تعیین می کند از چه چیزی باید رهایی پیدا کنیم. از هر چیزی که با او مغایر است. موضوع حکومت جهانی همواره در تاریخ روابط بین الملل مطرح بوده اما هیچ گاه محقق نشده و در حد یک رویا باقی مانده است. اسلام چه نگاهی به حکومت جهانی دارد؟ آیا در نظام بین الملل کنونی، حکومت جهانی را قابل تحقق می دانید؟ به نظر شما آیا برای رهایی، شکل گیری یک حکومت جهانی ضروری است؟برای روشن شدن بحث باید ابتدا دو موضوع را از هم جدا کنیم: حکومت جهانی را از جهانی سازی. غرض از چنین تفکیکی این است که وقتی می گوییم حکومت جهانی، یعنی همه دنیا باید تابع یک حاکمیتِ امروزی شوند که یک امام به تعبیر ما یا یک رئیس به تعبیر آن ها دارد. یک اتاق فرمان متمرکز و مشخص دارد که می گوید این کار را انجام بده و این کار را انجام نده؛ همه جا کارگزارانی را منصوب می کند و همه خود را ملزم می دانند که تابع او باشند. یعنی بشر به جایی می رسد که دیگر ایران و افغانستان برایش فرقی نمی کند و همه مثلاً تابع یک کشور شده اند. ولی وقتی می گوییم جهانی شدن به مفهومی که اکنون با آن زندگی و آن را تجربه می کنیم، به این معناست که یک چارچوب، مکتب، رویکرد یا ایدئولوژی واحدی وجود دارد هرچند که خود را به عنوان ایدئولوژی عرضه نکند. جهانی شدن یعنی این ایدئولوژی به صورت فراگیر در دنیا مطرح شود و بقیه آن را بپسندند و خود را ملزم بدانند به دلیل الزام قهری یا انتخابی از آن تبعیت نمایند ولو این که هر کشوری هم برای خود یک حکومت، مرز جغرافیایی و یا نظام سیاسی داشته باشد. حالا این تفکیک چه کمکی به ما می کند؟ این که ما می توانیم ابتدا جداگانه هریک را بررسی نموده و سپس به بیان ارتباط میان آن ها بپردازیم. در گام اول می گوییم به نظر می رسد با محاسبات دنیایی نمی شود کسی تابع کسی شود و هرکس می خواهد مستقل باشد. پس حکومت واحد قابل تحقق و مورد توقع نیست. عجالتاً می پذیریم که بنا نیست این اتفاق رخ دهد. ولی پدیده دیگری وجود دارد که بشر طی دهه های اخیر در حال تجربه آن است و آن مفهوم جهانی سازی است. به گونه ای که همه آن را حس می کنند، در موردش کتاب و مقاله می نویسند، راجع به آن با هم سخن می گویند و تأیید و تکذیبش می کنند. سؤال این است که این مفهوم چیست؟ یعنی چه اتفاقی افتاده و چگونه اتفاق افتاده است؟ در بیان چیستی جهانی سازی اولین نکته این است که این پدیده توسط همه قابل لمس است. امروزه مرزهای جغرافیایی دولت ـ ملت به معنای اصلی خود ضعیف تر و کمرنگ تر می شوند و با تعابیر مختلفی چون عصر ارتباطات، دهکده جهانی و... از آن یاد می شود. این بدان معناست که پیوندها روز به روز مستحکم تر می گردد و به زعم برخی مستلزم آن است که ما دیگر از حقوق اسلامی یا حقوق بشر اسلامی سخن نگوییم بلکه از حقوق بشر صحبت کنیم؛ از هویت اسلامی حرفی به میان نیاوریم و به هویت انسانی بپردازیم؛ آموزش دینی یا اسلامی یا انقلابی را کنار بگذاریم و به آموزش برای شهروند جهانی اهتمام ورزیم. گویی انسان ها خود می پذیرند که همه عضو یک جامعه جهانی هستند و باید الزامات شهروندی را رعایت کنند. یعنی در فرض خوشبینانه بشر به این بلوغ رسیده است که ظرف زمین، ظرف زندگی همه ماست و بنابراین از محیط زیست گرفته تا بهداشت و لایه ازن باید در سایه تشریک مساعی همه مورد توجه قرار گیرد تا زندگی بهتری داشته باشیم. این یعنی جامعه جهانی. پس قبل از حکومت جهانی، هر کس حکومت خود را دارد ولی جامعه جهانی را می پذیرد و به رسمیت می شناسد. در جامعه جهانی ما باید همکاری کنیم و برای ایجاد و شکل دهی به آن باید زیست مسالمت آمیز و عادلانه ای داشته باشیم تا زندگی مان پربهره تر گردد. به این جای بحث که می رسیم، کار قدری دشوار می شود. از این نظر که به این نگاه جهانی شدن پاسخ آری بدهیم یا خیر؟ هردو سمت محظورهایی دارد. اگر بگویم نه که نمی شود؛ اصلاً اگر بخواهیم هم ممکن نیست. اگر بگوییم بله هم وارد جریانی شده ایم که عنانش در دست ما نیست. پس با یک معمای بسیار تعیین کننده روبرو هستیم. موضوع رهایی که شما مطرح کردید، کاملاً به این بحث گره می خورد. یعنی اصلاً تکلیف سرنوشت بحث رهایی این جا روشن می شود: «رهایی از چه» و «رهایی برای چه»؟اگر با جامعه جهانی همراه شویم، تکلیف «از چه» و «برای چه» را برای ما معین می کند. لذا با نگاه و ادبیاتی که این بحث در جامعه ما مطرح می شود، باید در یک رویکرد واقع بینانه همراهی را بپذیریم. البته باید تلاش کنیم سهم بیشتری داشته باشیم. ولی اگر بخواهیم ارزشی و ایدئولوژیک به موضوع بنگریم، نباید تسلیم همراهی با جامعه جهانی شویم که البته ظاهراً این نگاه راه به جایی نمی برد و به یک شعار یا آرمان دست نیافتنی و مانع پیشرفت تبدیل می شود. یعنی سردمداران جامعه جهانی از منظر خود چفت و بست مسائل را جوری محکم کرده اند که راه فراری برای کسی نگذاشته اند. با این تفاسیر بالأخره جهانی شدن آری یا خیر؟ برای پاسخ باید سؤال را یک پله عقب تر بیاوریم که آیا این جهانی شدنِ قابل لمس، قهری است؟ آیا تن دادن به آن یا وقوع قبلی آن قهری است؟ تا بعد بتوانیم بگوییم تن دادن به آن در آینده قهری است یا خیر؟ دو موضوع در این رابطه معمولاً تفکیک نمی شود که به نظر من تفکیک آن ها راهگشا خواهد بود: یک موضوع این است که آیا اصل جهانی شدن قابل توقف و انکار است؟ و موضوع دیگر به کیفیت، خصوصیات، ملاک ها و هدف جهانی شدن مربوط می شود. از دیدگاه اسلامی اصل جهانی شدن اجتناب ناپذیر است و کسی نمی تواند جلوی آن را بگیرد و آن کسانی هم که به بهانه واقع گرایی می گویند باید به فرایند موجودِ جهانی شدن تن داد، همین جنبه را در نظر می گیرند و از جنبه دیگر یعنی کیفیت آن غفلت می ورزند. بله اصل جهانی شدن قابل توقف نیست لکن کیفیت آن حتماً انتخابی است. زیرا بشر اختیار دارد و اراده جمعی بشر می تواند بر محور طاعت الهی شکل بگیرد یا بر محور طغیان الهی. بنابراین ما می توانیم به سمت یک جامعه جهانی برویم که در آن زیست بشر بر مدار توحید و دعوت انبیا و ارزش های الهی سامان می یابد و یا بالعکس. این مسیرها هر دو به جهانی شدن می انجامند ولی دو گونه زیست جهانی متفاوت را به ما عرضه می کنند. می گویند وقتی می خواهید بگویید «جامعه جهانی» یا «جامعه جهانی اسلامی»، به مجرد این که صفت «اسلامی» را به آن اضافه کردید، دیگر جهانی بودن آن به هم می خورد. زیرا دیگر فقط خود شما هستید. پس این چه جهانی شدنی است؟ تنها اسمش جهانی شدن است. من معمولاً در مقابل این سؤالات یک سؤال مطرح می کنم و آن این که جریان فرهنگی دنیای غرب که در حال حاضر داعیه جهانی شدن هم دارد، چگونه تا پستوی خانه ما و اتاق خواب ما هم آمده است؟ با برچسب سکولاریسم و بت پرستی مدرن هم نیامده است. یعنی نمی گوید ای مسلمانان! اگر قرار است من را بپذیرید، باید خدا، پیغمبر، نماز و کعبه را کنار بگذارید. این پیام را صریح نمی گوید، بلکه خودش را پشت مفاهیمی پنهان می کند. مفاهیم جهانی را به گونه ای تعریف می کند که فرهنگ مادی به صورت ناپیدا در آن حلول کرده و سبک زندگی جوامعی که آن را پذیرفته اند، به صورت ناخودآگاه مادی می شود. یعنی همان چیزی را که می خواهند، در قالب تعاریف، مفاهیم، ضوابط و اسنادی می برند که غالب ملت ها حتی نخبگان نیز فریب آن ها را می خورند. با شعارهایی چون حقوق بشر، رفع تبعیض، ایجاد عدالت آموزشی، ایجاد عدالت محیطی، محیط زیست سالم و نظایر این ها. شعارهایی که پشت سر هم بیان می کنند و تا بخواهیم به اولی فکر کنیم، باید پاسخ دومی را بدهیم. حتی در جمهوری اسلامی آن هایی که ادعای انقلابی گری هم دارند و به نظام مقید هستند، در مقابل این مفاهیم خضوع می کنند و نهایتاً می گویند به قسمت هایی از آن حاشیه می زنیم. غرض این است که فرهنگ مادی چگونه در حال نفوذ است و خود را جهانی می کند و کسی نمی پرسد که چگونه خودت را جهانی می کنی با وجود این که ضددینی یا در خوشبینانه ترین حالت غیردینی هستی. پس چرا ما نتوانیم؟ لازم نیست وقتی می گوییم جهانی سازی اسلامی، با برچسب تفکر شیعی یا اسلامی جلو برویم که دیگران بگویند ما مسیحی، یهودی یا هندو هستیم. زمانی که این حرف را در یک فضای تخیلی یا علمی می زدیم، شاید فهمش سخت بود که بتوان مفاهیم را طوری تعریف کرد که جهانی و توحیدی و قابل قبول برای همه حداقل موحدین باشد ولی در عین حال مُهر و نشان ما هم آشکارا بر روی این مفاهیم نباشد. ولی اکنون این حرف قابل فهم به نظر می رسد زیرا طرف مقابلش در جنبه منفی اتفاق افتاده است. پس چرا نشود در جنبه مثبت اتفاق بیفتد؟ جنبه مثبتش که ظرفیت به مراتب بیشتری دارد و با فطرت انسان ها سازگار است. این طرف که بحث می شود، امکان پذیر نیست، جنگ می شود، به اختلاف دامن می زند لکن در آن طرف که رخ می دهد، می گویند این مفاهیم از جمله حقوق بشر، هویت انسانی و اخلاق انسانی، مفاهیمی خوب و جهانی هستند و ما هم باید به کار ببریم!!!در نتیجه تا این  نقطه از بحث، جهانی شدن و جامعه جهانی را از حکومت جهانی تفکیک کردیم. همچنین گفتیم در جامعه جهانی، یک موضوع اصل جهانی شدن است و یک موضوع کیفیت آن. اصل آن غیرقابل توقف و انکارناپذیر است و این غیرقابل توقف بودن را هم به استناد روندنگاری تاریخی و هم به استناد دعوت انبیا می توان اثبات کرد. به ویژه بر اساس تعالیم شیعی و تعالیم جامعه مهدوی. ولی موضوع کیفیت آن قابل انتخاب است. ممکن است این سؤال پیش آید که ما با این که اذعان داریم جامعه غرب مسلط شده است، چگونه می خواهیم تغییر حاصل کنیم و به اصطلاح ورق را برگردانیم؟ حال می توان فرض هم کرد که اگر بشود و بتوانیم این کار را انجام دهیم، خوب است ولی آیا می توانیم؟ بنده عرض می کنم که بله می توانیم. برای این «می توانیم» دلایل فراوانی وجود دارد: اولاً خود وعده الهی به جامعه مهدوی. اشتباه است اگر درباره جامعه مهدوی این گونه فکر کنیم که ما شب می خوابیم و صبح برمی خیزیم و یک تحول عظیم اتفاق می افتد و حضرت ظهور می کنند و حکومت خوبان شکل می گیرد و بَدان نابود می شوند. این که به معنای واقعی تحول اتفاق می افتد، قابل انکار نیست لکن همان گونه که علما در خصوص عبارت «افضل الاعمال امتی انتظار الفرج» بحث کرده اند، منظور انتظار مثبت است. یعنی آمادگی و نه توقف. به محض این که می گوییم آمادگی، یعنی پذیرفته ایم این آمادگی برای چه چیزی است؟ آمادگی برای آن قیام بزرگ. برخی افراد این آمادگی را هم اشتباهاً به صورت فردی تعبیر می کنند و عقیده دارند باید در خانه ها مسلح باشیم تا وقتی حضرت ظهور کردند اعلام آمادگی کنیم. در صورتی که حرکت حضرت، حرکتی فردی نیست بلکه حرکتی است جهانی و اجتماعی و ما باید پیش از آن جامعه سازی و با هم حرکت کردن را آموخته و در واقع تمرین کرده باشیم.ثانیاً توجه و رجوع به سنن الهی و قواعدی که خداوند در آیات شریف قرآن به آن ها اشاره کرده است. خداوند می فرماید: «کلاً نُمِدُّ هولاء و هولاء» یعنی من با کسی عقد اخوت نبسته ام و این گونه نیست که فقط به یک جبهه امدادرسانی کنم. حتی اهل طغیان هم اگر در جهت باطل خود تلاش و کوشش نمایند، من امدادشان می کنم و برای شما گروه مؤمنان هم یاری رسان خواهم بود: «ان تنصروا الله ینصرکم.» به آن ها در ازای تلاش جمعی شان شرح صدر للکفر می دهم و به شما هم در قبال سعی تان شرح صدر للاسلام عطا می کنم. دلیل بسیاری از اتفاقاتی که اکنون می افتد همین شرح صدری است که للکفر وجود دارد. در صورتی که اگر اجتماع بر تقوی صورت بپذیرد، خداوند به گونه دیگری عمل می کند: «ولو ان اهل القری امنوا و اتقوا لفتحنا علیهم برکات من السماء والارض»، «ان تتقوا الله یجعل لکم مخرجا»، «ان تتقوا الله یجعل لکم فرقانا.» این ها قواعد و سنن الهی هستند.ثالثاً تجربه جمهوری اسلامی، انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی. راه دور نمی رویم که بگوییم مهدویت که دور و فهم و تجربه سنن الهی هم دشوار است. امام خمینی (ره) با چه توانی قیام کرد؟ با چه توانی جنگ را اداره نمود؟ مردم در حال حاضر با چه توانی در مقابل تحریم بی نظیر در کل دنیا ایستاده اند؟ مردم نه تنها ایستاده اند، بلکه به قدرت منطقه ای تبدیل شده اند. دشمنان به هر دری هم زدند، یا نتیجه نگرفتند یا نتیجه عکس گرفتند. شواهد این موضوع در عراق، سوریه، افغانستان و دیگر نواحی موجود است. در حساب و کتاب دنیایی، توان مالی و انسانی ما چقدر است؟ سرمایه فیزیکی، مالی، انسانی و دانشی ما در مقایسه چقدر است؟ ولی این تغییر اتفاق افتاده است با این که عده ای چشم هایشان را بسته اند و نمی بینند و دچار خودتحقیری و خودباختگی هستند. اگر با این معادله جلو برویم، اتفاق بزرگتری هم می افتد. سپس کیفیت جهانی شدن انتخابی و امکان پذیر است.اکنون به بحث حکومت بپردازیم. حتی پیروان سایر ادیان که قائل به منجی هستند، می بایست ملتزم به ادبیات حکومت جهانی باشند و چون نبوده اند، کلاه سرشان رفته است. به همین دلیل مسیحیت در کلیسای کاتولیک محدود شده است. تبلیغ می کنند و در سراسر دنیا مُبلغ می فرستند و ظاهراً کسی هم مانع ایشان نمی شود، ولی در شکل دهی به فرهنگ جهانی چه سهمی دارند؟ پس حکومت جهانی با این اوصاف بله یا خیر؟ پاسخ این است که حکومت جهانی بله ولی به دست ما واقع نمی شود. ما این ادعا را نداریم که حکومت جهانی به دست ما واقع می شود. این امر تحت اختیار و اراده و نفوذ معصوم است که می تواند این اقتدار را ایجاد کند زیرا مؤیَد به تأیید الهی است که آن هم پس از یک فرآیند طولانی تاریخی رخ می دهد. لذا باید اتفاقاتی پیش آید تا آن واقعه بزرگ رخ دهد. تصور می کنم ما هم در جمهوری اسلامی به دنبال حکومت جهانی نیستیم که بگوییم می-خواهیم عراق و افغانستان یا حتی اروپا و آسیا را تحت سیطره حاکمیتی خود دربیاوریم. در گذشته هم چنین عزمی نبود، الان هم نیست و این دو امر با هم منافاتی ندارد.آیا چیرگی اسلام بر سایر ایدئولوژی ها و سبک های زندگی در عصر ظهور به معنای تمامیت خواهی و نادیده انگاشتن تفاوت ها و تکثرها نیست؟ چگونه می توان میان حاکمیت جهانی اسلام با تفاوت و تنوع های فکری جمع کرد؟بنده بین آن چه به واسطه وجود حضرت ولی عصر اتفاق می افتد با آن چه قبل از آن می تواند رخ دهد تفکیک می کنم. امروزه ما به نوعی با همین سؤال مواجهیم که در اندیشه جمهوری اسلامی به دنبال چه هستیم؟ در جهت سلبی، همان بحثی که قبلاً داشتیم پیش می آید که دنیای غرب در راستای تفکر مادی اش چگونه جهانی سازی کرده و چگونه بحث تفاوت فرهنگ ها را در خود هضم نموده است؟ فرهنگ غرب به چینی، هندی و بودایی نمی گوید به چه چیزی اعتقاد داشته باشید و به چه چیزی نداشته باشید و به انجام رسومات و آیین ها و عادات آن ها کاری ندارد. پس ظاهراً تنوع را به رسمیت می شناسد ولی در واقع نه. یعنی تنوع ظاهری را از درون تهی می کند و به سمتی می برد که فقط از آن پوسته اش و شکل ظاهری اش مانده است و خاصیت سده های گذشته خود را ندارد و تبدیل به یک امر تشریفاتی، تزئینی و تاریخی می شود. در همین سند ملی آموزش که بر اساس سند ۲۰۳۰ تنظیم شد و نمایندگان کشور ما هم آن را امضا کرده اند، عبارتی وجود دارد که به باور من بسیار زیرکانه طراحی شده است و آن این که تنوع فرهنگ ها باید حفظ گردد و آموزش داده شود لکن در ادامه می گوید باید آموزش داده شود تا افراد نسبت به گذشته خود آشنا شوند اما آن چه که باید نسبت به آن الزام داشته باشند، حقوق بشر و محتویات این سند است. یعنی تنوع فرهنگی صرفاً در مقام آشنایی با سنت های گذشته است و به درد موزه می خورد و آن چه که اکنون باید با آن زندگی کنیم، همین سند پیش رو است. این تعجب برانگیز است که وقتی سخن از رشد اندیشه توحیدی و اسلامی به میان می آید، از زمین و زمان مانع می بارد؛ مانع نظری و مانع عملی. ولی برای طرف غربی که دارد کار خود را پیش می برد، همه درها باز است و همه چیز در امن و امان است و اتفاق بدی قرار نیست بیفتد و استقلال فرهنگی ما و بقیه سر جایش قرار دارد. به شکل ایجابی تنوع فرهنگی قابل پذیرش است ولی باید آن را بر روی یک طیف در نظر بگیریم و بر اساس میزان نزدیکی و دوری به توحیدمحوری برای فرهنگ سطوح مختلف قائل شویم. وقتی جامعه را به صورت طیف ببینیم، یک دوگانگی سخت حل می شود که از یک طرف اگر بخواهیم اسلامی بنگریم، دیگران همراهی نمی کنند و اگر بخواهیم جهانی ببینیم، باید اسلام را حذف کنیم. این طیف بر مدار توحید است. در این صورت واقعیت درگیری بین جبهه حق و باطل را کتمان نمی کنیم که این موضوع تا زمان حضرت حجت ادامه دارد. یعنی قسط و عدل در مقابل ظلم و جور صف آرایی می کند تا نهایتاً در آن مقطع غالب شود. آن چه در زمان ظهور حضرت اتفاق می افتد با آن چه ما در این زمان در خوشبینانه ترین و بهترین حالت تجربه می کنیم قابل قیاس نیست. باید واقعاً تصریح کنیم که علم ما در خصوص اتفاقاتی که در آن مقطع می افتد بسیار ناچیز است و همین میزان اندک هم بر اساس تعالیم ائمه است. ولی تا این اندازه می دانیم که آن حکومت، حکومت صالحان است. یعنی آن هایی که اهل ظلم و جورند، در زیردست قرار می گیرند و مقهورند و قدرت عرض¬اندام ندارند و اختیاردار و سکاندار و فرمانده عالم صالحانند. حالا این که این امر چگونه و با چه کیفیتی تحقق می یابد، بر ما معلوم نیست.نسبت مهدویت با مدرنیته و تکنولوژی چیست؟ به نظر می رسد وقتی بخواهیم به مهدویت فکر کنیم، به همین سخت افزارِ ایجاد شده در دنیای غرب احتیاج داریم. از جمله زیرساخت های اطلاعات و ارتباطات، حمل و نقل و زیرساخت های جهانی سازی فرهنگ. چه بسا چیزی که ما با آن مشکل داریم، نرم افزار جهانی شدن است. یعنی شاید اگر نرم افزار تغییر کند، ما با همین سخت افزار بتوانیم آن الگوی مهدوی را پیاده سازیم. نظر شما چیست؟ آیا سخت افزار جهانی شدن و مدرنیته از نرم افزار غربی آن قابل انفکاک است؟ آیا نسبت مهدویت با تکنولوژی غربی را تباین می دانید یا این ها به نوعی قابل جمع هستند؟ باز هم باید تفکیکی قائل شویم. علم و زبان ما در خصوص این که حضرت در آن مقطع چه می کنند و آیا این تکنولوژی را می پذیرند یا خیر، الکن و قاصر است. باید این موضوع را به آن چه خود تجربه کرده ایم نزدیکتر سازیم و بر اساس آن ایده جهانی-شدنِ اسلامی که گفتم امکان پذیر است، تحلیل نماییم. آیا باید به راحتی بپذیریم که سخت افزارِ ایجاد شده توسط غرب ربطی به نرم افزار ندارد و به سهولت می تواند در خدمت نرم افزار ما قرار گیرد یا خیر؟ اگر بتوان رابطه بین فرهنگ با علم و تکنولوژی را نادیده گرفت و پیوند این دو عامل را از منظر حلول فرهنگ در علم و تکنولوژی منتفی دانست، پاسخ سؤال شما مثبت است و می توان گفت این ابزار تکنولوژیک صرفاً سخت افزار است و همین که ما محتوای خود را در آن قرار دهیم، به نتیجه جدیدی می رسیم. ولی اگر گفتیم تناسب دارد و انسان ابزار را متناسب با مقصد خود طراحی می کند، پاسخ متفاوت خواهد بود. پس این سؤال، سؤالی تعیین کننده است نه فقط برای این که در زمان ظهور چه اتفاقی می افتد، بلکه برای این که ما باید تکلیف خود را در قبال مظاهر مدرنیته و دنیای علم و تکنولوژی بدانیم. اگر بگوییم نسبت فرهنگ و تکنولوژی گسسته و تفکیک شده است، پس خیالمان راحت است و راحت هم استفاده می کنیم ولی اگر بگوییم این تکنولوژی در خدمت و تجلی و زاییده و میوه یک فرهنگ، اندیشه، ایدئولوژی یا یک رویکرد خاص به انسان و جهان و جامعه است، آن گاه محتاطانه تر با آن برخورد می کنیم. البته در فرض دوم هم نباید نتیجه گیری کرد که باید همه این ابزارها را دور بریزیم و دوباره همه چیز را از نو بنیان گذاریم. ولی از سوی دیگر مهر تأیید زدن بر روی همه این ها هم قابل قبول نیست. بدیهی است وقتی ما این حرف ها را در زمان کنونی می زنیم، به طریق اولی در زمان حضرت هم مطرح می گردد. چه کسی گفته است که ارتباطات حتماً باید به صورت فعلی باشد؟ به طور قطع نمی گوییم که حضرت حتماً از این بسترها استفاده می کند یا نمی کند. زیرا این ابزارهای مختلف و کیفیت ارتباطات فعلی زاییده فکر و اندیشه بشر است. ما در عین این که نمی خواهیم این فکر و تجربه را به کلی تخطئه کنیم و نادیده بگیریم، می گوییم بشر در گذشته خود هم تجربه های گوناگون داشته یعنی لزوماً از یک راه به یک مقصد نرسیده است. تجربه می تواند تکرار شود. در روایات هست اگر کل علم ۲۵ حرف داشته باشد، تا زمان حضرت تنها دو حرف از آن کشف شده است. این یعنی ما به جبرِ حصاری که در اطرافمان وجود دارد، فکر می کنیم عبور از علم و تکنولوژی کنونی امکان پذیر نیست. در حالی که علم بشرِ امروز با صد سال پیش غیرقابل مقایسه است. کارهای امروز بشر در ارتباطات مجازی و آسمان و دریا در تخیل بشر صد سال پیش هم نمی گنجید. چه برسد به این که این امور بخواهد در آن زمان به واقعیت بپیوندد. وضع ما هم نسبت به اتفاقاتی که در ۵۰۰ سال بعد خواهد افتاد همین گونه است. استدلال ما در مقابل آن دسته از علمای شیعه که قائل به نوعی انتظار فرجِ سکولار هستند و تمایلی به قیام سیاسی و تشکیل حکومت پیش از ظهور ندارند چیست؟با مطالبی که پیشتر در خصوص غایت عالم، سنن الهی و واقعیتِ تجربه شده توسط جمهوری اسلامی ارائه گردید، پاسخ این سؤال آشکار می شود. اگر قرار است در رکاب حضرت باشیم، باید مثل کسی که می خواهد به مسابقه شنا برود از قبل تمرین کنیم. در غیر این صورت نمی توانیم با دیگران هماوردی کنیم. زمان ظهور حضرت که زمان یاد گرفتن نیست، زمان عمل کردن و رزم است. زمان ظهور رزمایش نیست، رزم واقعی است. پس برای این که بتوانیم رزم کنیم، باید رزمایشی انجام داده باشیم. دور از انتظار است کسی بدون آمادگی بتواند در رکاب حضرت باشد. لذا آن کسانی را که به این اندیشه اصرار دارند باید به تأمل در همین موارد دعوت کرد. تأمل در گذشته تاریخ، سنن الهی، واقعیت های موجود و آینده مهدویت. این قبیل افراد تلقی نادرستی از حرکت انتظار فعال پیدا کرده اند که مانع از اندیشه صحیح شان شده است. آن ها فکر می کنند ما قرار است در زمان قبل از ظهور کاری را انجام دهیم که خود حضرت در زمان ظهورشان مسئول انجام آن است. آن ها چنین می اندیشند که منظور از تشکیل حکومت یعنی ما قدرت داریم زمین را از عدل و داد پر کنیم. از این موضع می گویند ما قرار نیست این کار را انجام دهیم و از پذیرش هر پرچمی هم که تاکنون بلند شده است امتناع ورزیده اند. بله اگر جمهوری اسلامی یا هر کسی در هر زمانی این ادعا را داشته باشد، حتماً باید آن را نپذیرفت و نباید همراهی کرد. لکن باید توجه داشت که بنای ما در خوشبینانه ترین حالت ممکن بر رزمایش است نه ایجاد حکومتی در مقیاس حکومت حضرت. حضرات معصومین هم نه تنها رزمایش را نفی ونهی نکرده اند، بلکه به استناد قرائن و شواهدی تأیید هم نموده اند. لذا هم به شکل ایجابی از نظر این که مسئولیت ما چیست و هم به شکل سلبی از نظر این که در مقابلِ دست روی دست گذاشتن ما، نظام استکبار و شرک دست روی دست نمی گذارد، باید انتظار فعال را برگزینیم. زیرا اگر ما انتظار را به گونه ای دیگر تعریف کنیم، غرب منتظر ما نمی ایستد و این امر را هم تاریخ نشان داده و هم ادله نقلی آن را تأیید می کند و نتیجه این می شود که عرصه را روز به روز بر ما تنگ تر می کنند و دیگر مجال انجام عبادات فردی هم از ما گرفته خواهد شد. ]]> گزارش ، خبر Mon, 25 Dec 2017 05:43:50 GMT http://isaq.ir/vdcebe8oijh8v.9bj.html آیت الله حائری یکی از اسطوره های استقامت در زمان ما بود http://isaq.ir/vdcd.s0f2yt0zja26y.html به گزارش پایگاه اطلاع رسانی فرهنگستان علوم اسلامی قم، به نقل از خبرگزاری رضوی، آیت الله حائری شیرازی، علاوه برامامت جمعه شیراز، از اعضای هیئت موسس فرهنگستان علوم اسلامی قم نیز بود. به همین مناسبت، حجت‌الاسلام‌ دکتر علیرضا پیروزمند، عضو هیأت علمی فرهنگستان علوم اسلامی قم، به عنوان کسی که سه دهه سابقه آشنائی با وی را دارد در گفتگو با خبرنگار خبرگزاری رضوی، ضمن عرض تسلیت به مناسبت رحلت آیت‌الله، به بیان اوصاف ایشان پرداخت و ایشان را شخصیتی اهل استقامت و سعه‌ صدر توصیف کرد. مشروح گفتگو با ایشان به شرح زیر است: شایسته می‌دانم عرایض خودم را با این آیه‌ی شریفه آغاز کنم: مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ مَا بَدَّلُوا تَبْدِيلاً (احزاب 23). آن مقداری که در طی بیش از سه دهه‌ی گذشته، آشنایی ما با مرحوم آیت‌الله حائری، گواهی می‌دهد، این است که ایشان مشمول این آیه‌ی شریفه بودند و از بندگان صادق الهی بودند که در همه‌ی صحنه‌ها جز تکلیف الهی، چیزی ایشان را به حرکت وا‌نمی‌داشت و جز تبعیت از امام رضوان‌الله علیه و مقام معظم رهبری و خدمت به انقلاب و اسلام، انگیزه‌ی دیگری ایشان را به حرکت وا‌نمی‌داشت. از امتیازات و برخورداری‌های ظاهری به‌شدت پرهیز می‌کرد برای اینکه بتواند بانفوذ کلمه‌ی بیشتری و تأثیرگذاری افزون‌تری و تحرک بیشتری برای خدمت به مردم، اهتمام داشته باشد. استقامت در میدان امتحان نسل حضرت آیت‌الله حائری و کسانی که از نظر مقطع تاریخی، هم قبل از انقلاب و هم بعد از انقلاب را به این کیفیت درک کردند و در این مقطع تاریخی که مقطع رشد و بلوغ آن‌ها بوده است و توانسته‌اند به‌ عنوان یک کنش‌گر فعال، در این میدان ظاهر بشوند و در عین‌حال هم در این مسیر، ثابت‌قدم بمانند، تعدادشان زیاد نیست و لذا مرحوم آیت‌الله حائری یک تاریخ مجسمی بودند که در میدان امتحانات مختلف و بسیار دشواری که قبل و بعد از انقلاب، پدید می‌آمد، مقاومت و استقامت کردند. یکی از ویژگی‌های آیت‌الله حائری در کنار ویژگی‌های دیگری که به‌ اختصار عرض خواهم کرد، ویژگی استقامت و تحمل و سعه‌ صدر ایشان بود و شاید اغراق نباشد که بگوییم، می‌توان ایشان را یکی از اسطوره‌های استقامت در زمان خودمان، قلمداد کرد. هم استقامتی که ایشان در قبل از انقلاب و در مقابله با رژیم شاه از خودشان نشان دادند و بارها به رندان افتادند؛ آن‌هم نه زندان‌های عادی بلکه تحت شکنجه‌های سخت و طاقت‌فرسایی قرار گرفتند و استقامت کردند که کمتر افرادی، حتی از انقلابیون، این تحمل را داشتند که در زیر این شکنجه‌ها، کمر خم نکنند. هم استقامت ایشان در بعد از انقلاب، به‌ویژه بعد از تصدی مسئولیت امام‌جمعه در شیراز که طبیعتاً استان فارس و شیراز هم مثل بقیه‌ کشور، تحت تأثیر جریانات سیاسی مختلف بود؛ به‌ویژه طیف طرفداران مرحوم آیت‌الله منتظری که در همه جای کشور فعال بودند، در شیراز هم فعال بودند و یک جریان مخالف و معارضی را علیه امام‌جمعه‌ وقت شکل داده بودند و یک تنش‌های سیاسی سنگینی را در شیراز، ایجاد کرده بودند و اگر نبود تحمل و حوصله و سعه‌ صدر مرحوم آیت‌الله حائری، طبیعتاً شیراز ازنظر سیاسی و فرهنگی آسیب بیشتری می‌دید. در حادثه فتنه، آگاهانه ظاهر شد این هم مقطع بعدی بود که ایشان از خودشان تحمل و سعه‌ صدر نشان دادند و بعد هم در جریان فتنه، ایشان از افرادی بود که با هوشیاری برخورد کرد و آگاهانه ظاهر شد و غبار فتنه بر چهره‌ ایشان ننشست و ایشان را به سکوت وانداشت و بعد از امامت جمعه با وجود اینکه مسئولیت ظاهری نداشتند و کهولت سن و کسالت داشتند، مثل یک جوان با نشاط، هر روزی در یک نقطه از این کشور مشغول وعظ و موعظه و دفاع از انقلاب و تربیت ویژه از بُعد اخلاقی نسبت به نسل جوان داشتند و این هم به عبارتی، یک نوع از خودگذشتگی و ایثاری بود که ایشان انجام می‌داد و تا آخرین لحظه‌ای که توان داشت، از تلاش و از مسئولیت خودش، به‌عنوان یک مربی و معلم بزرگ اخلاق، کوتاهی نکرد و بعد هم که دوران کسالت ایشان عارض شد، ابداً روحیه‌ی خودش را از دست نداده بود و بانشاط در مواجهه‌هایی که در این ایام با ایشان می‌شد، برخورد می‌کرد. مرگ، برایش حل‌شده بود با وجود اینکه قاعدتاً در این اواخر، معلوم بود که مریضی ایشان قابل علاج نیست، ولی مرگ برای ایشان حل‌شده بود و اصلاً فکر اینکه از لحاظ جسمی در چه وضعیتی هستند را نداشت. مشخصاً سه روز پیش به عیادت ایشان رفتیم. معمولاً متعارف این است که احوالپرسی جسمی می‌کنند و دعا برای شفای مریض می‌کنند؛ اما ایشان با وجود اینکه سخت صحبت می‌کردند و نفسشان به‌سختی در می‌آمد و صدایشان جوهره نداشت؛ ولی با این‌ وجود، اولاً تذکر دادند که علوم انسانی، اسلامی نیست و باید در اسلامی سازی علوم انسانی پیگیر باشید و در ادامه بحث پول اسلامی را مطرح کردند و انگار در یک شرایط کاملاً طبیعی و علمی، شروع به یک بحث علمی کردند ولو به‌ زحمت و چند دقیقه مطرح کردند که پول فعلی به دلیل اینکه پشتوانه‌ مشخصی ندارد، از نظر فقهی، صحت معاملات قابل‌ تردید است و باید بر مبنای تورم حساب شود و باید اقتصاد اسلامی پشتوانه‌ متفاوتی برای پول ایجاد کند و باید طلا، پشتوانه‌ پول قرار بگیرد و این مسائل را مطرح فرمودند. غرض اینکه تا آخرین‌ نفس از کار علمی مسئولانه در قبال انقلاب اسلامی، از تلاش باز نایستادند و به دیگرانی که احتمال می‌دادند، کلامشان تأثیر داشته باشد، این بحث را پیگیری می‌کردند. نفوذ کلمه‌ ایشان در مخاطبان در تفسیر، ایشان صاحب سبک بودند و نوآوری و خلاقیت داشتند. ایشان، به دلیل اینکه خودشان به‌ شدت، اهل مراقبه و اهل گریز از تعلقات دنیایی بودند، افزون بر شرایط اخلاقی خودشان، نفوذ کلمه‌ای را در ایشان ایجاد کرده بود که از زمان جبهه‌ها که در کنار رزمندگان حاضر می‌شدند، صحبت‌های ایشان بین رزمندگان دست‌به‌دست می‌گشت و صحبت‌های ایشان باعث تقویت روحیه رزمندگان می‌شد خاطره‌ی مرحوم صیاد شیرازی از ایشان یکی از دوستان در جلسه‌ای، از مرحوم صیاد شیرازی نقل می‌کرد که در اول جنگ که عراق به خاک ایران تجاوز کرد و تا پشت مرزهای اهواز آمد، همه‌ ما متحیر مانده بودیم و منفعل شده بودیم که چه باید کرد. نه امکانات زیادی داشتیم و نیروی منسجمی داشتیم و به تعبیر من، خودمان را باخته بودیم. در جلسه‌ای مرحوم حائری، برای فرماندهان صحبتی را شروع کردند و این صحبت این‌قدر در ما نافذ شد که از ایشان، خواهش کردیم، این جلسات ادامه پیدا کند و این جلسات ادامه پیدا کرد و مرحوم صیاد شیرازی فرموده بودند که صحبت‌های آقای حائری شیرازی باعث شد که ما خودمان را پیدا کنیم و بفهمیم که چقدر توان و امکانات داریم و خودمان روی این امکانات حساب نمی‌کردیم و همین باعث شد که ما خودمان را جمع‌وجور بکنیم و بتوانیم به‌تدریج دشمن را عقب بزنیم. غرض اینکه این شخصیت اخلاقی و ابتکار عمل ایشان در بیان، تبیین آموزه‌های قرآنی و روایی و مباحث کاربردی از زمان جنگ وجود داشت و بعد از جنگ هم ادامه داشت. توان ایشان در انتقال زیبای مطالب به مخاطبین به‌ویژه از طریق مثال‌ها یکی از ویژگی‌های مثال‌زدنی ایشان در میدان تربیت و تبلیغ دین بود. اهمیت به موضوع تربیت به موضوع تربیت اهمیت زیادی می‌داد و اخیراً جلساتی را در قم به دلیل اینکه احساس می‌کردند، شرایط جامعه و دنیای اسلام، شرایط ویژه‌ای است و حوادثی که اتفاق می‌افتد، حوادث فوق‌العاده‌ای است که می‌شود انتظار داشت، زمان ظهور نزدیک‌تر شده باشد، باو جودی که توان جسمی ایشان اقتضا نمی‌کرد؛ ولی جلسات منظمی را در یکی دو سال اخیر در صبح‌های جمعه به‌ عنوان دعای ندبه برگزار می‌کردند و هم مواعظ اخلاقی داشتند و هم جلسات معنوی را داشتند و همچنین درس‌های اخلاقی که اخیراً برای طلاب بعد از امامت جمعه‌ شیراز داشتند، درس‌های تأثیرگذاری بود که مورد استقبال نسل جوان از طلاب قرار گرفته بود. عاش سعیداً و مات سعیدا و امیدواریم که خدای متعال ایشان را با انبیاء و اولیاء و شهدا و امام راحل محشور کند و به شاگردان و بازماندگان ایشان صبر و اجر عنایت کند و به علمای باقی‌مانده، توفیق ادامه دادن راه ایشان را عنایت بفرماید. ]]> گزارش ، خبر Sat, 23 Dec 2017 05:52:17 GMT http://isaq.ir/vdcd.s0f2yt0zja26y.html آخرین توصیه آیت الله حائری شیرازی به آیت الله میرباقری http://isaq.ir/vdcc.1qsa2bqxmla82.html به گزارش پایگاه اطلاع رسانی فرهنگستان علوم اسلامی قم، به نقل از رسا، درست یک روز قبل از اینکه حال آیت الله محی الدین حائری شیرازی وخیم شود و هوشیاری خود را از دست دهد احمد توکلی، نماینده پیشین مجلس شورای اسلامی و آیت الله میرباقری، نماینده خبرگان رهبری برای عیادت بر بالین وی حاضر می شوند. حال آیت الله مساعد نیست، هر از چندی از حال می رود و پس از چند لحظه دوباره چشم می گشاید. با دیدن آقایان توکلی و میرباقری گویا همه توانش را جمع می کند تا با صدای نحیف مطلبی را بگوید، آقایان توکلی و میرباقری گوش خود را به نزدیک می کنند تا توصیه استاد را بشنوند. «علوم انسانی غربی که مبتنی بر انسان شناسی غربی است شرک است و ما باید به جدیت به سوی تولید علوم انسانی اسلامی برویم.» این نکته ای است که با صدای لرزان و نیم نگاهی که به آیت الله میرباقری دارد بیان می کند. بعد در حالی که نفسی تازه می کند سنگینی نگاهش به سمت آقای توکلی می رود، اندکی مکث می کند و شاید هم از حال می رود، اما سرانجام پلکی می‌زند و لب می گشاید: «باید از اقتصاد ربوی عبور کنیم و اقتصاد اسلامی را که مبتنی بر پول اسلامی است حاکم کنیم.» اینها بخشی از خواسته های آیت الله حائری شیرازی بود که از وقتی به قم بازگشت در هر محفل و مجلسی بر آن تاکید می کرد و برای عملی شدن آن راهکار ارائه می داد. ]]> گزارش ، خبر Sat, 23 Dec 2017 05:34:39 GMT http://isaq.ir/vdcc.1qsa2bqxmla82.html ارتحال عالم وارسته و فقیه ربانی، آیت الله حائری شیرازی http://isaq.ir/vdcb.fb8urhbg0iupr.html به گزارش پایگاه اطلاع رسانی فرهنگستان علوم اسلامی قم، حضرت آیت الله خامنه ای رهبر معظم انقلاب اسلامی در پیامی درگذشت عالم متفکر حجت الاسلام والمسلمین آقای حاج شیخ محیی الدین حائری شیرازی را تسلیت گفتند. متن پیام رهبر معظم انقلاب اسلامی به این شرح است: بسم الله الرحمن الرحیم با تاسف و تأثر خبر درگذشت عالم متفکر حضرت حجت الاسلام والمسلمین آقای حاج شیخ محیی الدین حائری شیرازی رحمة الله علیه را دریافت کردم. ایشان از جمله ی عالمان دینی برجسته و موفقی بودند که عمر با برکت را یکسره در خدمت تربیت نفوس و تعالی بخشیدن به روح و دل و فکر و عمل مخاطبان خود قرار دادند. چه پیش از انقلاب در شیراز و قم و چه پس از پیروزی انقلاب در جایگاه امامت جمعه و پایگاههای برجسته ی دیگر، ذهن و اندیشه ی فعال و کارآمد این روحانی با اخلاص و اهل معرفت و سلوک، همواره نقشی اثرگذار در ترویج معارف اسلامی و قرآنی و انقلابی داشته و به پرورش نفوس پرداخته است. اینجانب فقدان تأثرانگیز این عالم ربانی را به بازماندگان مکرّم و شاگردان و ارادتمندان ایشان و به حوزه ی علمیه و عموم مردم عزیز و روحانیون محترم استان فارس تسلیت عرض میکنم و علو درجات ایشان را از خداوند متعال مسألت مینمایم. سید علی خامنه ای ۳۰ آذرماه ۱۳۹۶ ]]> گزارش ، خبر Sat, 23 Dec 2017 05:24:27 GMT http://isaq.ir/vdcb.fb8urhbg0iupr.html